خدایان به یک قهرمان نیاز دارند

فنا ناپذیران (Immortals)

کارگردان : تارسم سینگ
نویسنده : چارلی و ولس پارلاپانیدس
بازیگران : هنری کاویل، میکی رورک، لوک اوانس، جان هرت، فریدا پینتو

ژانر : اکشن، دراما، فانتزی
محصول : 2011

تگ لاین : خدایان به یک قهرمان نیاز دارند.

بردیا برجسته نژاد: تارسم سینگ از آن دست کارگردانهایی ست که هرگز نمی توانید فراموشش کنید. این کارگردان هندی ابتدا فعالیت هنری خود را با ساخت میوزیک ویدئو آغاز کرد. البته این بدین معنی نیست که می توانید گذشتهء او را دست کم بگیرد. این را زمانی متوجه خواهید شد که بدانید میوزیک ویدئوی Losing My Religion از R.E.M را او ساخته است، یعنی همان کلیپی که از آن بعنوان یکی از بهترین کلیپهای تاریخ موسیقی یاد می شود. اما اینها چیزی نیست که خلاقیت و هنر او در آن خلاصه و محدود شود. وقتی امروز از او صحبت می کنیم، تارسم سینگ را بعنوان اعجوبهء تصویر و رنگ در دو فیلم سلول (The Cell) و سقوط (‏The Fall) می شناسیم. سینگ تخصص ویژه ای در به تصویر کشیدن زیبایی دارد. انگار که شما وارد یک نمایشگاه نقاشی شده اید، قدم می زنید و حیرت می کنید و هر از گاهی بر جای خود میخکوب می شوید. بعد از گذشت 5 سال از The Fall، سومین فیلم او با عنوان فنا ناپذیران حرف و حدیث تازه ای دارد.

فنا ناپذیران داستان پسر جوانی ست (هنری کاویل) که توسط خدای خدایان، زئوس، برای مبارزه با پادشاهی ستمگر (میکی رورک) که قصد نابودی بشریت را دارد، برگزیده می شود. اما داستان به همین سادگی روایت نمی شود و کمی بیشتر در عمق اساطیر یونانی فرو می رود. ولی این آن چیزی نیست که ما تارسم سینگ را با آن می شناسیم. وقتی او پشت فرمان ساخت یک فیلم می نشیند، داستان به حاشیه می رود و شما می توانید در هر سکانس فیلم لذت بصری را تجربه کنید. اگر پیش از این بنظرتان 300 زیباترین تصویر سازی از صحنه های نبرد تن به تن را داشت، با دیدن فنا ناپذیران مجبور به تجدید نظر خواهید شد. حالا اینبار سینگ تا آنجا که توانسته جلوه های ویژه را به خدمت گرفته و صحنه هایی را خلق می کند که اگر در هر لحظه ای فیلم را متوقف کنید، با یک تابلوی نقاشی مواجه خواهید شد. صحنهء نبرد پوسایدون (کلان لوتز) با سربازان پادشاه و جنگ خدایان با تایتان ها به اندازه ای چشم نواز است که قابلیت این را دارد چندین بار تماشایش کنید و لذت ببرید. در کنار این همه زیبایی، بازی خارق العادهء میکی رورک در نقش شاه هایپریون نیز باعث می شود در هر صحنه ای که او حضور دارد، شما هم در درونتان ترس را احساس کنید.

فنا ناپذیران بطور غیر مستقیم حاوی پیامهای جالب و زیبایی برای بیننده است: 1) تسیوس، جوانی که از جانب خدایان برای نجات بشریت انتخاب می شود، در اصل یک رعیت ساده است که نه جایگاه اجتماعی خوبی دارد و نه حتی دلش می خواهد به جامعه اش خدمت کند. تمام فکر و ذکر او محافظت از مادرش و کار و تلاش برای زنده ماندن است و در نهایت هم کشته شدن مادرش به دست شاه هایپریون باعث می شود او قدم در این راه بگذراد و نه اهداف والای بشری. 2) در میان لشکر مدافعان، سربازی ست که خیانت می کند و وارد سپاه شاه هایپریون می شود. شاه با وجود تمام صفات منفی که در خود جمع کرده، او را به بدترین شکل مجازات می کند، فقط بخاطر اینکه او خائن است و حتی بی رحم ترین آدم ها هم خیانت را بدترین گناه می دانند. 3) زئوس، خدای خدایان، در جواب فرزندانش که اصرار دارند باید به تسیوس در نبرد با شاه هایپریون کمک کنند، بارها تاکید می کند که خدایان نباید وارد مسائل انسانها شوند و اصل «اختیار» را مخدوش کنند. او حتی برای تاکید حرفش پوسایدون که بی اجازه به کمک تسیوس می رود را نابود می کند و فقط زمانی وارد جنگ می شود که نیروی فراتر از انسان (تایتان ها) وارد ماجرا می شوند. در کل زئوس در این فیلم نقش مهمی را ایفا می کند. او وقتی در آسمانهاست به شکل جوانی مقتدر و قدرتمند است و وقتی در کنار تسیوس به عنوان مربی زندگی می کند در قالب یک پیرمرد خسته و دانا (جان هرت) فرو می رود. در این فیلم خدا اصلا آن چیزی نیست که انسان تصور می کند.

می توانید در کنار اینها پیامهای ریز و درشت دیگری هم در مورد عشق و قدرت و وفاداری و اعتقادات مذهبی پیدا کنید که با وجود صراحت در بیان، نه تنها آزار دهنده نیست، بلکه بصورتی کاملا دوست داشتنی مطرح می شوند. فنا ناپذیران از آن دست فیلمهای اساطیری نسل جدید است، که بر خلاف دیگر فیلمها تنها بر جلوه های ویژه تکیه نکرده و با داستان محکم و پرداخت هنری و خلاقانه تبدیل به یکی از ماندگارهای این ژانر خواهد شد.

بد نیست بدانید که:

1 – تارسم سینگ فنا ناپذیران را «نمایشی بر مبنای نقاشی های رنسانس» معرفی می کند.

2 – این اولین تجربهء چارلی پارلاپانیدس در مقام فیلمنامه نویس است. او فنا ناپذیران را به کم برادرش، ولس، نوشته که در کارنامهء خود نویسندگی و کارگردانی یک فیلم با عنوان هر چیزی دلیلی دارد (Everything for a Reason) محصول 2000 را دارد.

3 – تارسم سینگ امسال چهارمین فیلم خود با عنوان آینه آینه (Mirror Mirror) را به روی پرده برده است. این فیلم روایت تازه ای از داستان مشهور سفید برفی و هفت کوتولو با بازی جولیا رابرتز (در نقش ملکه) را نمایش می دهد.

4 – از تارسم سینگ می توان ردی در تبلیغات تلویزیونی هم پیدا کرد. یکی از مشهورترین تبلیغات پپسی با عنوان We Will Rock You (با حضور بریتنی اسپیرز، پینک و بیانسه)‏ ساختهء او ست.

Advertisements

5 دیدگاه

آشپزی در وبلاگ

جولی و جولیا (Julie & Julia)

کارگردان: نورا افرون
نویسنده: نورا افرون (فیلم نامه)، جولی پاول (کتاب)
بازیگران: مریل استریپ، امی ادامز، استنلی توچی، کریس مسینا

ژانر: زندگی نامه، کمدی، دراما، رومنس
محصول سال: 2009

تگ لاین: اشتیاق، بلند همتی، کره! شما نتیجه ی حاصل را میل می کنید؟

امیر هاشمی (نویسنده مهمان): فیلم روایتگر داستان زندگی جولیا چایلد (مریل استریپ) و جولی پاول (امی ادامز) است، در دو  زمان و دو شهر مختلف، که البته هر دو داستان بر پایه واقعیت استوارند. جولی کارمند شرکت «توسعه بخش جنوبی منهتن» است، شرکتی که مشغول برنامه ریزی برای ساخت مجدد برج های تجارت جهانی ست. شغل جولی پاسخگویی به تماس های تلفنی ست و اکثر تماس گیرندگانش نیز قربانیان حادثه یازده سپتامبر و منتقدان پروژه دوباره سازی برج ها هستند. شغلی به راستی دوست نداشتنی و حوصله سربر. خانه جولی هم که تازه به آن اساس کشی کرده، چنگی به دل نمی زند و مثل شغلش مجبور به تحمل آن است، اما در عوض او همسری دارد که به تمام سختی های دنیا می ارزد.

در مقابل، جولیا اما، شانس این را دارد که در خلال سال های دهه ی پنجاه دست در دست شوهری متشخص که حالا کارمند سفارت امریکا در فرانسه شده است، به خانه ای مجلل و زیبا در پاریس نقل مکان کند و عاشق همه چیز پاریس و مخصوصاً غذاهای فرانسوی شود. جولیا مجبور نیست مثل جولی کار کند و به توصیه همسرش به دنبال یادگیری آشپزی فرانسوی که بسیار مورد علاقه اش هم است می رود. وی پس از مدتی در آشپزی به مهارت می رسد و به همراه دوتن از دوستانش ابتدا تصمیم به برگزاری کلاس های آموزش آشپزی برای آمریکایی های ساکن در پاریس می گیرند و سپس به صرافت نوشتن کتابی در مورد هنر آشپزی فرانسوی برای خانم های امریکایی می افتند.

در حدود پنجاه سال بعد، جولی برای ایجاد تغییری مثبت در زندگی اش که یکنواخت و خسته کننده شده است، تصمیمی بزرگ و دور از دسترس می گیرد. جولی که از علاقه مندان جولیا و متد آشپزی اوست، قصد دارد که همه پانصد و بیست و چهار دستور غذای کتاب آشپزی جولیا را در مدت یک سال تهیه کند و در وبلاگی که به همین منظور آماده کرده، در خصوص نحوه پخت غذا و تجربیاتش در این باب، مطلب بنویسد.

و اما در نهایت، کتاب آشپزی جولیا، پس از بازگشت از فرانسه به امریکا مورد توجه یکی از ناشران قرار می گیرد و تحت عنوان «استادی در هنر آشپزی فرانسوی» به چاپ می رسد. جولی هم که در اوایل کار بسیار مایوس بود، پس از خواندن نظرات خوانندگان وبلاگش تشویق می شود که کارش را ادامه دهد و  حتی مصاحبه ای از وی در نیویورک تایمز چاپ می شود و با همه مشغله ای که داشتن یک کار تمام وقت به همراه دارد موفق می شود که در روز سیصد و شصت و پنجم، آخرین دستور غذا را طبخ کند و پروژه اش را با موفقیت به پایان برساند.

بیننده تا انتهای فیلم، بین زندگی جولی در زمان حال و زندگی جولیا در زمان گذشته شناور است و با مشکلاتی که هر کدام از دو قهرمان داستان برای رسیدن به هدف خود، با آن دست و پنجه نرم می کنند آشنا می شود و تلاش خستگی ناپذیر این دو زن که صد البته بدون حمایت همسرانشان ناممکن است را تحسین می کند. این فیلم جذاب و دیدنی است و طنزی ملایم در تمام طول فیلم جریان دارد. طنزی که چه در حاشیه و چه در متن زندگی جولی و جولیا حضور دارد و به موازات جریانات فیلم  پیشرفت می کند و به کمک موفقیت داستان می آید و لبخندی شیرین را بر چهره مخاطبان خود می نشاند. قهرمانان داستان شخصیت های دوست داشتنی، دلنشین و جذابند که البته در این مورد باید پبش از هر چیز انتخاب به جای بازیگران را مورد تحسین قرارداد.

بد نیست بدانید که:

1 – این فیلم، اولین فیلم بلندی است که دستمایه ی آن یک وبلاگ است.

2 – به خاطر کوتاهی قد مریل استریپ نسبت به جولیا چایلد واقعی، حقه های زیادی در استفاده از لباس و دوربین و وسایل به کار رفته تا قد مریل استریپ بلندتر به نظر برسد. پیشخوان ها کوتاه تر شده اند، مریل استریپ مجبور به پوشیدن کفش هایی با پاشنه های خیلی بلند شده و دوربین از زوایای خاصی مجبور به فیلمبرداری شده است.

بیان دیدگاه

سرشت، معبد شیطان است

ضدمسیح (Antichrist)

کارگردان: لارس فون تریه
نویسنده: لارس فون تریه
بازیگران: ویلم دافو ، شارلوت گینزبورگ

ژانر: دراما ، ترسناک
محصول سال: 2009

تگ لاین: وقتی سرشت شیطانی می شود، وحشت حقیقی در کمین است

بردیا برجسته نژاد: لارس فون تریه، کارگردانی که معلوم نیست متفاوت است یا سعی می کند متفاوت باشد، با ابزار استثنایی خود یعنی سینما اینبار نیز عقاید و افکار خاص خود را به روی پرده می برد. نگرش عجیب مذهب ستیزی و زن ستیزی و حتی آمریکا ستیزی او اینبار فیلمی را سبب می شود که از دیدن آن شاید چند بار به خود لعنت بفرستید و این در حالی است که احتمالا استفاده هنرمندانهء او از ابزار سینما را ستایش می کنید. بیاد بیاورید فیلمهای عجیب او را: رقصنده در تاریکی (Dancer in the Dark) با بازی استثنایی بیورک که به شیوه ای باورنکردی غم دنیا را به سر و رویتان می کوبد، و یا داگویل با بازی نیکول کیدمن که تصویر را با چنان شهامتی به شیوه ای تئاتر گونه ای نمایش می دهد و تمام عوامل را حذف و فقط هنرپیشگان را باقی می گذارد که باورش برایتان مشکل است. اما ماجرا اینبار و در این فیلم کمی متفاوت است.

ضدمسیح از 4 اپیزود به همراه یک شروع و یک پایان تشکیل شده است:

افتتاحیه: شروع فیلم تکان دهنده و جادویی ست. تصاویر سیاه و سفید و اسلوموشن به طور هنرمندانه زن و شوهری را نشان می دهد که تا انتهای فیلم نامشان را نخواهیم فهمید. این دو در حال عشق بازی از کودک خود غافل می شوند، کدوکی که از تختخواب خود بیرون آمده و در خانه مشغول راه رفتن است. فون تریه اینبار نیز بی پرواست. جدا از شیوهء خلاقانه روایتی مقدمه داستان که با اپرای زیبای رینالدو (اثر جورج فردریک هاندل) همراه است، بی پروایی در نمایش عشق بازی ابتدای فیلم شما را غافلگیر می کند. باد پنجره را باز می کند و دانه های برف وارد خانه می شوند، سه مجسمهء فلزی کوچک را بر روی میز می بینیم که زیر هر کدام برچسبی وجود دارد و روی آنها نوشته شده است: حزن (Grief)، محنت (Pain) و یاس (Despair). کودک آنها را به زمین می اندازد، روی میز کنار پنجره می رود تا برف را تماشا کند، تعادلش را از دست می دهد، سقوط می کند و کشته می شود.

اپیزود 1 – حزن : مرد (با بازی ویلم وافو) که روانشناس است با غم از دست دادن کودک کنار می آید، اما زن (با بازی شارلوت گینزبورگ) دچار افسردگی شده و نزدیک به یک ماه را در بیمارستان می گذراند. مرد ترجیح می دهد با توجه به شغلش خود به همسرش کمک کند. در اینجا مانند فیلمهای قبلی فون تریه شما چپ و راست با دیالوگهای به ظاهر روشنفکرانه و مهم سر و کار دارید. حرفهایی که بیشتر از آن که ریشهء علمی داشته باشند برگرفته از تفکرات کارگردانند. در تمامی سکانسهای داخلی و خارجی در طول فیلم، تمام مکالمات با حالتی همراه با ریورب (حالت اکو همراه با طنین صدا) به گوش می رسد. این شیوهء پخش صدا در سینما معمولا برای بیان تفکر هنرپیشه ها به کار می رود و این بار با این روش فون تریه نشان می دهد که تمام حرفها فقط برگرفته از تفکر و اندیشه است، تفکر و اندیشهء خود او. این می تواند به این معنی باشد که در اصل زن و مرد دو بخش از وجود یک نفر (در اینجا کارگردان) هستند که درگیر مکالمه ای درونی و تقابل با یکدیگر می شوند.

مرد کمک چندانی نمی تواند به زن بکند. با تهیه فهرستی از مکانهایی که زن را دچار وحشت می کند، هر دو به جنگل (جایی که سال گذشته نیز به همراه کودکشان به کلبه ای به نام «بهشت» رفته بودند و حالا این مکان زن را به وحشت می اندازد) می روند تا با ترس زن مبارزه کنند. آخرین سکانس این اپیزود با نمایش آهویی به پایان می رسد که بچه ای مرده را از خود آویزان دارد. زن آنجا حضور ندارد و فقط مرد این صحنه را می بیند.

اپیزود 2 – محنت (آشفتگی حاکم می شود) : زن و مرد در کلبه مستقر می شوند و مرد درمان زن را از سر می گیرد. زن از فاز سوگواری و تشویش خارج شده و وارد فاز درد و محنت شده است. این اپیزود با نمایش روباهی به پایان می رسد که از گوشت خود تغذیه می کند. اینبار نیز زن حضور ندارد و فقط مرد روباه را می بیند.

اپیزود 3 – یاس (زن کشی) : مرد با دیدن نتیجه کالبدشکافی کودک متوجه نقص در پاهای او می شود. با دیدن عکس های کودک نیز متوجه می شود که زن بخاطر تاثیر افکاری شیطانی که از تحقیقاتش در رابطه با زن کشی در تاریخ سرچشمه گرفته است کفشهای کودک را چپه به پایش می کرده. همین مسئله باعث ناقص شدن پاهای کودک شده که احتمالا سبب سقوطش از لبهء پنجره نیز می شود (اگر یک بار دیگر فیلم را از اول ببینید در بخش افتتاحیه که کودک از روی تخت پایین می آید، در سمت چپ کادر کفشهای او را میبینم که برعکس جفت شده اند). حالا کمی گناه مرگ کودک به گردن زن می افتد. زن متوجه می شود که مرد جریان را می داند. با ترس از دست دادن مرد، او را شکنجه می کند تا تا مبادا مرد را از دست بدهد. اینجاست که دیگر اشمئزاز از سر و روی فیلم بالا می رود. صحنه های عجیب برهنگی و نمایش صریح و بی پردهء آن و همچنین شکنجه هایی که تنها از یک ذهن بیمار بر می آید.  زن پای مرد را سوراخ می کند و به آن سنگ سمبادهء سنگینی را میخ می کند و کلیدش را پنهان می کند، اما با این وجود مرد از دست زن فرار می کند و به لانهء روباهی پناه می برد. زن با حالتی عصبی به دنبال مرد می گردد. در این لحظه کلاغی که در زیر خاک لانهء روباه دفن شده است توسط مرد آزاد می شود و آنقدر سر و صدا می کند تا زن او را پیدا می کند. مرد را می بینیم که با سنگ چندین بار به سر کلاغ می کوبد اما همچنان صدای او را می شنویم که زن را متوجه خود می سازد. زن مرد را دفن می کند.

اپیزود 4 – سه گدا : زن پشمیان می شود ، مرد را از زیر خاک که هنوز زنده است خارج می کند و به خانه می برد. مرد از زن می پرسد که آیا او  قصد کشتنش را دارد؟ و زن جواب می دهد هنوز نه. هر وقت سه گدا بیایند آنوقت باید کسی کشته شود. در اینجا فلاش بکی به گذشته زن را نشان می دهد که در حال عشق بازی با همسرش کودک را می بیند که به بالای میز می رود ولی به آن توجهی نمی کند. دیگر مطمئن می شویم که مرگ کودک تقصیر زن است. زن هم این را می داند. می داند که برای نیمه کاره رها نکردن شهوتش کودکش را از دست داده. در نمایی عجیب زن را می بینیم که برای تنبیه خود بخاطر شهوت بی موقعش، با قیچی خود را ختنه می کند. زن بخاطر درد از حال می رود. مرد روباه و آهو را می بیند که وارد اتاق می شوند و صدای کلاغ را نیز از زیر خانه می شنود. چوب کف را می شکند، کلاغ خارج می شود و به کنار روباه و آهو می رود. مرد می بیند که جایی که کلاغ از آن خارج شده آچار لازم برای رهایی اش قرار گرفته است. پایش را باز می کند و طی یک جدال همسرش را در حضور سه گدا (آهو ، روباه و کلاغ) خفه می کند.

اختتامیه : مرد جسد زن را می سوزاند و لنگان از کلبه خارج می شود. در انتهای فیلم زمانی که مرد چند میوه جنگلی را برای رفع گشنگی می خورد چشمم به یک پر کلاغ میوفتد که در زیر بتهء میوه افتاده است. در آن لحظه تعداد بیشماری زن به سمت او می آیند ، دوربین دور می شود، نور کم می شود و فیلم پایان می یابد.

بله! لازم بود به همین شکل داستان فیلم را تعریف کنم. متوجه شدید؟ تمام فیلم پر از سمبل و استعاره است. آهویی که نماد اندوه است و مرده ای را به نشانهء سوگواری می زاید، روباهی که نماد درد است و برای زنده ماندن به دیگری احتیاج ندارد و از گوشت خود تغذیه می کند، کلاغی که نماد ناامیدی است که در لانهء درد زندگی می کند و به سادگی کشته نمی شود و صدایش تو را رسوا می کند، و این سه در کنار یکدیگر مرگ را رقم می زنند. شما به جز مرد و زن (که اسم هم ندارند) شخص دیگری را در فیلم نمی بینید. صداها هم که همراه با ریورب هستند. نماهایی که از جنگل نشان داده می شود همراه با پیچیدن لحظه ای درختها در یکدیگر به فضای وهم آلود فیلم می افزاید. همین مسئله باعث می شود که بیشتر این فکر که این زن و مرد دو قطب غیر همجنس از درون یک نفرند در ذهن ایجاد شود. حتی می توانید به این شکل تاثیر آن سه حیوان و یورش انتهایی زنها را زیباتر توجیه کنید.

تمام این حرفها به کنار، فیلم با مخالفتهای بسیار زیادی در سطح دنیا روبرو شده است. فون تریه چهرهء بیماری از خود را به نمایش گذاشته به طوری که نمایش فیلم او در کن با هو کردن حضار همراه بود. در پایان فیلم به آندره تارکوفسکی (یکی از مشهورترین فیلمسازهای روسیه که در سال 86 درگذشته است و بر خلاف فون تریه فیلمهایش کاملا بدون هیچ سانسور در ایران هم به نمایش در آمده است) فون تریه می گوید عاشق این فیلم است و آنرا حاصل افکار و ناراحتی های دو سال اخیر زندگیش می داند. ضد مسیح بیشتر از آنچه ضد مذهب باشد، ضد زن است و بیشتر از آن ضد انسان. هنر، میتواند خطرناک باشد. همین ابزار سینما اگر دست هنرمندی چون فون تریه که آنرا به خوبی می شناسد و استادانه از آن استفاده می کند بیوفتد و در کنار افکار عجیب و خطرناکش قرار بگیرد، حاصلش «ضد مسیح» می شود که بیننده از دیدنش غافلگیر و شاید مشمئز شده و بارها از خود می پرسد: آیا اینقدر صراحت و بی پروایی لازم است؟

بد نیست بدانید که :

1 – در ابتدا قرار بود نقش زن را اوا گرین بازی کند. اما بخاطر پیچیدگی قراردادش توافق حاصل نشد.

2 – شش عنوان نمایش داده شده در فیلم همگی بر روی آثار آبستره پر کرکبی (Per Kirkeby) نشان داده می شوند.

3 – این فیلم برنده جایزه 70 هزار دلاری از طرف شورای فیلم نوردیک شد. این خبر را در کتاب نیوز بخوانید. همچنین جریان اتفاق افتاده در زمان نمایش فیلم در کن را در سایت سینمای ما ببینید. دو نقد هم به زبان فارسی دربارهء این فیلم خواستم که البته من به اندازه هیچ کدام از این دوستان با فیلم مخالف نیستم. دیدن این نقدها هم بد نیست : سایت جامع فیلمهای هالیوودی به نقل از روزنامه همشهری نقدی رو آورده. همچنین آقای سعید مستغاثی در وبلاگ خود (بخش اول / بخش دوم) نقدی بر این فیلم نوشته اند.

بیان دیدگاه

بیایید تاریخ را از نوع بسازیم

اراذل بی آبرو (Inglourious Basterds)

کارگردان: کوئنتین تارانتینو
نویسنده: کوئنتین تارانتینو
بازیگران: برد پیت ، ملانی لارنت ، کریستف والتز ، الی راث ، دایان کروگر

ژانر: دراما ، جنگی ، تارانتینویی!!
محصول سال: 2009

تگ لاین: روزی روزگاری در فرانسهء اشغال شده به دست نازی ها …

بردیا برجسته نژاد: خواهش میکنم! اگر شما می توانید، من نمی توانم! نمیتوانم فیلمی از تارانتینو ببینم و جسارت و خلاقیت او را تحسین نکنم. نمیتوانم زیر لب بارها و بارها به او احسنت نگویم و هنرش را ستایش نکنم. تارانتینو فرزند ناخلف عالم سینماست. او قبل از اراذل بی آبرو فقط 5 فیلم، به تعداد انگشتان یک دست، در کارنامهء کارگردانی خود دارد. اگر از فیلم کوتاه تولد بهترین دوستم، یک اپیزود بینظیر در فیلم چهار اتاق و چند اپیزود در چند سریال، و البته همکاری و کارگردانی افتخاری در چند فیلم را در نظر نگیریم، بله! فقط 5 فیلم است که نام تارانتینو در تیتراژ آن به اسم کارگردان نقش می بندد. اما همین تارانتینو تنها اسمش در عنوان بندی یک فیلم کافی ست تا میلیونها نفر را برای دیدنش میخکوب کند و شما را کاملا آگاه سازد که هر لحظه و درست در جایی که انتظارش را ندارید، قرار است غافلگیر شوید.

اراذل بی آبرو حکایت دوبارهء تاریخ به روایت سینماست. آغاز فیلم تکان دهنده، استادانه و نگران کننده است. به حرکت دوربین دقت کنید، به سوئیچ شدنش روی بازیگرها توجه کنید، به قاب پنجره و سربازان آلمانی خارج از خانه که همگی در این قاب جا شده اند نگاه کنید. چه چیزی می بینید؟ بله! روح تارانتینو در فضای اتاق روستایی در گردش است. شوسانا (با بازی ملانی لارنت) تنها بازماندهء قتل عام یک خانواده یهودی در کلبه ای روستایی در فرانسه به دست سرهنگ هانس لاندا (با بازی کریستف والتز) است. چند سال بعد شوسانا مالک سینمایی در فرانسه می شود که نازی ها قصد دارند یک فیلم تبلیغاتی را در آن به نمایش بگذراند و تمام سران نازی، از جمله خود پیشوا هیتلر، نیز در این نمایش حضور دارند. شوسانا قصد دارد برای انتقام کشتار خانواده اش سینما را با حضور تمام نازی ها به آتش بکشد. این اتفاقات همزمان می شود با عملیاتهای چند آمریکایی/یهودی که تحت عنوان اراذل با رهبری ستوان آلدو رین (با بازی برد پیت) به فرانسه رفته اند تا به قول ستوان رین هر کدام پوست سر 100 نازی را بکنند. اراذل طی تماس با جاسوس انگلیسی از نمایش فیلم در سینما با خبر می شوند و آنها نیز برای قتل عام نازیها نقشه دیگری را طرح ریزی می کنند. در انتها نقشهء شوسانا و اراذل بطور مستقل و بی اطلاع از دیگری اجرا می شود و با همپوشانی همدیگر تمامی نازی ها، از جمله هیتلر، به قتل می رسند.

چه کسی جرات می کند در یک فیلم تاریخی که جنگ جهانی دوم را روایت می کند آدولف هیتلر را تکه تکه کند؟ چه کسی (به قول جفری مک نب نویسندهء ایندیپندنت) جرات می کند آواز دیوید بووی را روی یک فیلم جنگی که داستانش در دههء 40 می گذرد بگذارد؟ چه کسی می تواند خشونت را عریان و آشکار نمایش دهد، اما بجای اشمئزاز تحسین بیننده را در پی داشته باشد؟ مطمئنا پاسخ تنها یک گزینه است: کوئنتین تارانتینو.

اراذل بی آبرو سر شار از دو حس شگفت انگیز است که می تواند بیننده را چندین ساعت در مقابل خود میخکوب کند: هراس و غافلگیری. صحنهء آغازین فیلم با حضور سرهنگ در کلبه روستایی آغاز می شود. دوربین با یک حرکت و گردش زیبا زیر خانه و پنهان شدن خانواده یهودی را نمایش می دهد. دلهره از همینجا آغاز می شود. از جایی که شما فکر می کنید بیشتر از سرهنگ می دانید. همین علم شما نسبت به مسائل در مقایسه با بازیگران فیلم تا انتها هراس و دلهره را در شما تقویت می کند. سکانس رستوران و مقابله سرهنگ با شوسانا، سکانس کافه و جشن تولد فرزند یکی از افسران نازی، سکانس داخل سینما و رویارویی سرهنگ و بریجت (هنرپیشهء جاسوس)، سکانسهای ملاقات فردریک زولر (افسر شجاح نازی) و شوسانا و … همه این صحنه  ها از همین خاصیت استفاده می کند، شما را در راز خود شریک می کند و آنقدر استرس به آن تزریق می کند (به عنوان مثال با ادب و نزاکت عجیب و غریب سرهنگ) که شما نفس هم نمی کشید، تا نکند شخصیت منفی آن سکانس از واقعیت باخبر شود. در کنار این هراس فیلم مملو از غافلگیری است. هیچ چیز آنطور که انتظار دارید پیش نمی رود. در کافه سه عضو اراذل در بهت و شگفتی کشته می شوند، شوسانا در کمال ناباوری به قتل می رسد، بریجت خفه می شود، سرهنگ با اراذل همکاری می کند، هیتلر به قتل می رسد و … . شاید فکر کنید نقشهء اراذل و شوسانا باعث خراب شدن و لو رفتن دیگری می شود، اما چنین نمی شود. شاید فکر کنید بریجت با چیزی به سر سرهنگ می کوبد و خود را نجات می دهد، اما چنین نمی شود. شاید فکر کنید سرهنگ به دست اراذل به قتل می رسد، اما چنین نمی شود. انتظار دارین هیتلر نجات یابد و فرار کند، اما چنین نمی شود. منتظرید شوسانا پس از تیر خوردن بلند شود و آهسته و زخمی از در خارج شود، اما چنین نمی شود. شما آنقدر انتظار دارید که فراموش می کنید برای دیدن فیلمی از تارانتینو باید کاملا بدون انتظار منتظر غافلگیر شدن باشید.

بازیهای فیلم عالی ست. شاخص ترین چهرهء فیلم سرهنگ لاندا که تقریبا تمام حوادث را رقم می زند و داستان را پیش می برد فوق العاده ظاهر شده است. کریستف والتز در تعداد بیشماری فیلم و سریال آلمانی بازی کرده و شاید در کارنامه خود یکی دو مورد بیشتر فیلم انگلیسی زبان نداشته باشد. برد پیت چیز دیگری است.  بازی او در این فیلم یکی از شاخص ترین نمایشهای او در سینماست. میمیک استثنایی و لهجهء فوق العاده او در بعضی قسمتها شما را به یاد برد پیت در نقش چاد فلدهایمر در فیلم پس از خواندن بسوزان (Burn After Reading) ساخته برادران کوئن می اندازد.

گوش کنید: شما بر روی فیلمی مربوط به جنگ جهانی دوم موسیقی کابویی می شنوید. در سکانسی با صدای ساموئل ال جکسون توضیحاتی در مورد آتش گرفتن حلقه های فیلم را می شنوید. در فیلم چهار زبان که معرف قدرت سیاسی و نظامی در قرن گذشته بودند، انگلیسی، آلمانی، فرانسوی و ایتالیایی را می شنوید. در کل عنصر شنیدن در این فیلم به اندازه تصویر به شما برای پیشبرد داستان کمک می کند. سینما بطور کامل در این فیلم به بازی گرفته شده است، هم تصویر و هم صدا. شاید به قدری فیلم مملو از سینما به سبک تارانتینو است که دیگر خودش مانند گذشته در سکانسی از فیلم حضور ندارد. تارانتینو تاریخ را دوباره می سازد. اما همین عنصر صدا و تصویر باعث می شود که آن را باور نکنید. تارانتینو جعلی بودن داستان را نیز در عنوان فیلم نیز به نمایش می گذارد: Inglourious با یک u اضافه و Basterds ، استفاده از e به جای a !!!.

اراذل بی آبرو نمایش هنر تارانتینو است. یک فیلم استثنایی با تمام چیزهایی که برای لذت بردن از یک فیلم لازم است. برخلاف انتظار این فیلم نسبت به آثار قبلی تارانتینو چندان هم خشن نیست. در یک فیلم 2.5 ساعته خشونت را در چند سکانس محدود بیشتر نمی بینیم (شدیدترینشان سکانس کشته شدن افسر نازی با چوب بیس بال و به رگبار بستن و متلاشی شدن هیتلر است) مطمئنا همه از دیدن این فیلم لذت خواهند برد. البته یهودی ها لذت را به شکل دیگری تجربه می کنند. سینما، انتقام آنها را از هیتلر گرفته است!

بد نیست بدانید که:

1 – فیلم بطور غیر مستقیم از آثار قدیمی سینما الهام گرفته است: جهنم سفید پیتزپالو (1929) دوازده مرد خبیث (1967) خوب بد زشت (1966) اراذل بی آبرو (1978) و رمانس واقعی (1993) . البته فیلنامه این آخری توسط تارانتینو نوشته شده است.

2 – نوشتن اراذل بی آبرو به قبل از ساخت بیل را بکش بر می گردد. اما تارانتینو بدلیل پیدا نکردن پایان مناسبی برای فیلم آنرا متوقف می کند و بیل را بکش را می سازد.

3 – به گفته تارانتینو او برای پایان فیلم مشکلی نداشته است. دلیلی که باعث شد نوشتن فیلمنامه یک دهه طول بکشد ایده ها و موضوعات مختلفی بود که قصد داشت به آنها بپردازد. در ابتدا هم قرار بود این اثر به صورت یک سریال ساخته شود. اما حرف تهیه کننده فیلم باعث شد اراذل بی آبرو فیلم شود، نه سریال. او به تارانتینو گفته بود: تو جزو معدود افرادی هستی که اسمت مردم را به سینما می کشاند. چرا می خواهی آنها را در خانه و جلوی تلویزیون نگه داری؟

4 – قرار بود آدام سندلر بجای الی راث نقش گروهبان دانی دانوویتز را بازی کند. اما بازی او در فیلم آدمهای بامزه (Funny People) با حضورش در اراذل بی آبرو تداخل پیدا کرد.

5 – الی راث، بازیگر نقش دانی دانوویتز، فیلمی که در سینما در رابطه با شجاعتهای افسر آلمانی نمایش داده می شود را کارگردانی کرده است.

6 – در ابتدا قرار بود لئونارد دی کاپریو نقش سرهنگ را بازی کند. اما تارانتینو به این نتیجه رسید که سرهنگ باید حتما در فیلم آلمانی حرف بزند.

7 – وقتی از تارانتینو در مورد اشتباه املائی عنوان فیلم سئوال شد جواب داد: با این سئوال مزخرف گند می زنین به هر چی حس غافلگیری از دیدن این عنوانه!

8 – در حال حاضر در فهرست IMDb این فیلم در جایگاه پنجاه و سومین فیلم برتر تاریخ سینما قرار گرفته است.

بیان دیدگاه

معصومیت چند صد ساله

بگذار فرد درست وارد شود (Låt den rätte komma in)

کارگردان: توماس آلفردسون
نویسنده: جان آیوید لیندکویست
بازیگران: کر هدبرانت ، لینا لیندرسون

ژانر: دراما ، ترسناک ، رومنس
محصول سال: 2008

تگ لاین: الی دختری 12 ساله است. او بیش از 200 سال است که 12 ساله است. حالا او برای زندگی به خانهء کناری آمده است.

بردیا برجسته نژاد: اینبار ومپایر به سوئد می رود تا در یکی از زیباترین فیلمهای این ژانر نقش آفرینی کند. توماس آلفردسون، کارگردان، بازیگر و ادیتور 44 سالهء سوئدی، به جز چند فیلم و سریال متوسط و و معمولی چندان اثر خاصی در سابقه هنری خود ندارد (البته به جز Four Shades of Brown که اثر قابل توجهی با نویسندگی و بازی رابرت گوستاوسون بشمار می آید). اما بنظر می رسد این بار آلفردسون با فیلم جدیدش گام بلندی را برداشته و بعنوان یک فیلمساز موفق اروپایی خود را به جهان سینما معرفی کرده است.

بگذار فرد درست داخل شود، اصلا فیلم ساده ای نیست. البته نمی توان آنرا بعنوان یک فیلم پیچیده نیز قبول کرد. مسئله همینجاست که هر کس می تواند بسیار سطحی یا بسیار عمیق به آن نگاه کند. دختر 12 ساله ای به نام الی (با بازی لینا لیندرسون) به همراه پدرش به همسایگی پسر 10 ساله ای به نام اسکار (با بازی کر هدبرانت) نقل مکان می کنند. رفتارهای مشکوک آنها همراه می شود با مفقود شدن تعدادی از ساکنین محل. در ادامه متوجه می شویم که الی یک ومپایر (خون آشام) است که پدرش برای جلوگیری از به دام افتادن او خود مرتکب قتل و آوردن خون برای او می شود. ما در این فیلم شاهد رخ دادن یک رابطه عاطفی بین این دو کودک هستیم که به زیبایی تصویر شده است و در آخر، پس از مرگ پدر، فرار اسکار از خانه و همراه شدنش با الی را سبب می شود.

این ساده ترین نگاهی بود که می تواند به این فیلم داشت! فیلم با تیتراژی بسیار ساده شروع می شود: حک شدن نام افراد با فونت سفید در زمینهء کاملا سیاه، بدون هیچ صدا و موسیقی. بخش ابتدایی فیلم تقریبا بدون هیچ موسیقی خاصی سپری می شود تا جایی که شما طنین زیبای موسیقی را در سکانس آخرین برخورد پدر و دختر می بینید که مرد به دست دخترش به قتل می رسد. در دو قسمت از فیلم، آنجایی که پدر برای سیر کردن دخترش قربانی انتخاب می کند شما متوجه می شوید که مرد با ریختن اسید در خون سعی در کشتن دخترش دارد و البته در هر دوبار نیز ناموفق می ماند تا جایی که در صحنه ای عجیب اسید را به روی صورت خود می پاشد. احتمالا شما همچنان با ذهن خود درگیر هستید و علت این رفتار پدر و کینه از دخترش را متوجه نمی شوید. در سکانسی شما مشاجره پدر و دختر و البته سلطهء دختر بر مرد را شاهد هستید که احتمالا این نیز برای شما قابل درک نیست.

اسکار یک پسر آرام و نسبتا دست و پا چلفتی است که در مدرسه مورد آزار همکلاسی هایش قرار می گیرد. رابطهء عاطفی او با دختر همسایه و تاثیر دختر در زندگی اش به زیبایی هر چه تمام تر در فیلم نمایش داده می شود. در دو صحنه شما اوج این تاثیر را مشاهده می کنید: پدر با یک چوب بلند جسد مردی را که دختر او را کشته است در میان یخ دریاچه پنهان می کند. در صحنه ای شما اسکار را می بینید که همان چوب را از میان یخها بیرون می کشد و با آن ضربهء محکمی به سر پسری که او را اذیت می کند می زند. در صحنهء دیگر شما الی را می بینید که با صورت و لبهای خونین بر بالای سر جسد قربانی اش لبهای اسکار را می بوسد و باعث می شود لبهای او نیز خونی شود.

خصوصیات عمومی ومپایرها در این فیلم نیز رعایت شده است. ومپایرها پیر نمی شوند، از طریق مکیدن خون از گردن قربانیان تغذیه می کنند و نسبت به روز و نور خورشید حساسند. در دو سکانس که رویارویی الی و اسکار را نمایش می دهد، آنجا که چشمان اسکار بسته است، ما الی را در قالب یک پیرزن می بینیم که نمایش دهنده ذات پیر این دختربچه بواسطه چند صد سال زندگی در قالب یک دختر بچه 12 ساله است. در انتهای فیلم پس از چندین قتل پی در پی توسط الی که البته اسکار هم به نوعی او را همراهی می کند، پسربچه را سوار بر قطار می بینید که به همراه دختربچه که بخاطر نور آفتاب در داخل جعبه ای قرار دارد به جای نامعلومی سفر می کند. اینجاست که معمای فیلم برای بینندهء تیزبین حل می شود. آن مرد مسلماً نمی تواند پدر الی باشد. احتمالا 50-60 سال پیش آن مرد نیز پسر بچه ای بوده که به عشق الی با  او همراه شده است و مرور زمان او را مسن کرده اما الی تغییر ناپذیر باقی مانده است. شما اینجا برای عاقبت اسکار افسوس خواهید خورد و می دانید که 50 سال دیگر او نیز به سرنوشت آن مرد دچار خواهد شد و الی با یک پسربچه دیگر به زندگی ابدی خود ادامه خواهد داد. اینجاست که دلیل حسادت مرد به اسکار را می فهمید، و حتی سعی او برای کشتن الی را درک می کنید.

زیباترین صحنهء فیلم قسمتی است که برادر همکلاسی اسکار سعی در کشتن او در استخر دارد. دوربین زیر آب است و تقلای اسکار را نمایش می دهد. ناگهان شما دو پا را در استخر می بینید که بر روی آب کشیده می شود و بی حرکت می ایستد و دست برادر همکلاسی جدا می شود و خون در استخر جاری می گردد. شما همچنان با اسکار زیر آب هستید و با دلهره قتل عام چهار کودک را در ذهنتان مرور می کنید.

بگذار فرد درست داخل شود مانند تمام فیلمهای اسکاندیناوی ریتم کند و در بعضی جاها خسته کننده ای دارد. احمالا بی حالی و سردی هنرپیشگانش هم از آب و هوای خاص سوئد ناشی می شود. اما شاید به جرات بتوان گفت با یکی از بکرترین فیلمهای این ژانر روبرو خواهید بود و مطمئنا از دیدن این فیلم لذت خواهید برد.

بد نیست بدانید که:

1 – این فیلم بدلیل داشتن صحنه های خونین و خشن و همچین نمایش غیر مستقیم برهنگی درجه نمایش R (دیدن فیلم برای افراد زیر 17 سال حتما با حضور یک بزرگتر باشد) گرفته است.

2 – عنوان فیلم و همچنین رمان آن بر گرفته از ترانه ای ساخت موریسی می باشد. در افسانهء ومپایر، خون آشام بدون اجازه نمی تواند وارد مکانی شود. در صحنه ای از فیلم الی روبروی اسکار ایستاده است و ملتمسانه برای ورود به خانه از او اجازه می گیرد.

3 – جالب است که بدانید صدای گاز زدن بدن قربانیان توسط الی با گاز زدن سوسیس ساخته شده است. همچنین صدای نوشیدن خون آنها نیز با خوردن ماست شبیه سازی شده.

4 – در حال حاضر این فیلم در فهرست IMDb در جایگاه 206مین فیلم برتر تاریخ سینما قرار دارد.

5 – توماس آلفردسون مشغول ساخت اولین فیلم آمریکایی و انگلیسی زبان خود تحت عنوان دختر دانمارکی (The Danish Girl) است. فعلا حضور نیکول کیدمن و گوئینث پالترو در این فیلم قطعی شده است. این فیلم احتمالا در سال 2011 اکران خواهد شد.

3 دیدگاه

یک جنایتکار دوست داشتنی

دشمنان مردم (Public Enemies)

کارگردان: مایکل مان
نویسنده: رونان بنت ، مایکل مان ، ان بیدرمن
بازیگران: جانی دپ، کریستین بیل، ماریون کوتیلارد، استفان گراهام

ژانر: بیوگرافی، تاریخی، تریلر، جنایی
محصول سال: 2009

تگ لاین: خطرناکترین فرد تحت تعقیب آمریکا

بردیا برجسته نژاد: جان دیلینجر یکی از عجیب ترین انسانهایی است که تاریخ جرم و جنایت به خود دیده است. او که تخصصش سرقت از بانکها بود، چنان رعب و وحشتی در اواخر دهه 20 و اوایل دهه 30 در آمریکا ایجاد کرد که حتی توانست بر روی اقتصاد آمریکا نیز تاثیر بگذارد. داستان زندگی این تبهکار دستمایهء ساخت فیلمی شده  که می خواهیم در موردش صحبت کنیم.

مایکل مان کارگردان توانایی است که بیشتر در ذهن ما با سه فیلم علی (Ali) با بازی ویل اسمیت و جیمی فاکس، حرارت (Heat) با بازی اسطوره های بازیگری، آل پاچینو و رابرت دنیرو، و وثیقه (Collateral) با بازی تام کروز و جیمی فاکس ثبت شده است. آخرین فیلم او، میامی وایس (Miami Vice) محصول سال 2006 با بازی کالین فارل و جیمی فاکس اثر قابل قبولی در ژانر اکشن بشمار می رود. اینبار او برای بار سوم بیوگرافی یک فرد را موضوع ساخت فیلم قرار داده است. اولین بار در سال 1999 داستان زندگی جفری ویگاند (فردی که اسرار صنعت تمباکو را در آمریکا فاش نمود) را در فیلم محرم راز (The Insider) به تصویر کشید و برای بار دوم در فیلم علی به زندگی محمد علی کلی پرداخت. و اینبار هم داستان زندگی و جنایتهای جان دیلینجر، یکی از بزرگترین تبهکاران تاریخ آمریکا را دستمایه ساخت یک فیلم قرار داده است.

در ویکیپدیا می خوانیم : «ابتدا قرار بود تا فیلم به صورت تلویزیونی و با بازی دی کاپریو آغاز شود اما به دلیل خلل در انجام پروژه و تعویق سه ساله ی آن، سرانجام با جدا شدن دی کاپریو و پیوستن جانی دپ، مایکل مان مصمم به ساخت این فیلم سینمایی شد. همچنین ماریون کوتیارد به دلیل اعتصاب جمعی نویسندگان هالییوودی و در زمان توقف پروژه ی ساخت فیلم «9 نه» به تیم مایکل مان پیوست تا در این فرصت فیلمی را به نام خود ثبت کرده باشد. جان دیلینجر واقعی در فاصله میان مه ۱۹۳۳ تا ژوئیه ۱۹۳۴ از ده‌ها بانک سرقت کرد و نزدیک به ۳۰۰ هزار دلار ربود که معادل پنج میلیون دلار امروز است.این فیلم نسبت به فیلم‌های دیگر مایکل مان این برتری را دارد که با دوربین‌هایی دیجیتال با لنزی بسیار حساس فیلمبرداری شده‌است.»

دشمنان مردم فیلم خوبی ست. از آن دست فیلمهای خوب که خوب بودنش انکار ناپذیر است. فیلمی خوش ساخت با بازیهای روان و کارگردانی حرفه ای و صد البته داستانی جذاب. البته فیلمهای گانگستری، با آن کلاه ها و کت و شلوار تمیز، با آن سیستم مردسالارانه و نگاه به زن به شکل یک کالا، با آن خشونت های عادی و روزمره، همه و همه جذابیت خاص و منحصر بفرد خود را دارند که شاید در هیچ نوع فیلم دیگری قابل دسترسی نباشند.

در دشمنان مردم ما قرار است داستان یک جنایتکار را که در گذشته برای چند سالی کابوس آمریکایی ها شده بود را شاهد باشیم. اما از شرارت یک انسان شرور خبری نیست. ما با یک دیلینجر دوست داشتنی، که به پول مردم کار ندارد، که مستقیم آدم نمی کشد، که به زنها احترام می گذارد، که حرفهای بامزه و جذاب می زند، که بسیار به دوستانش اهمیت می دهد و در کل بسیار آدم خوب و مقبولی است سر و کار داریم. جانی دپ اینبار از نقشهای معروفش فاصله گرفته است. نه از سادگی ویلی ونکا (چارلی و کارخانه شکلات سازی) و ادوارد دست قیچی خبری ست، نه از فضای فانتزی سوئینی تاد و جک گنجشکه (دزدان دریایی کارائیب). اینبار جانی دپ را در اقتدار کامل می بینیم. اقتدار در مقابل کریستین بیل که تقریبا همیشه نقش انسانهای مقتدر را بازی کرده است. اینبار ما کریستین بیل را بسیار کمرنگ، کم تاثیر، بدون استفاده از هنر بازیگری اش می بینیم. بهتر بگویم، ما اصلا کریستین بیل را نمی بینیم. شاید همین حاشیه بودن کریستین بیل باعث درخشیدن بیش از حد جانی دپ شده باشد. انگار فقط یدک کشیدن نام کریستین بیل در فهرست بازیگران برای عوامل آن کافی بوده، وگرنه می شد از هنر او خیلی بیشتر و بهتر از اینها استفاده نمود.

همانطور که گفتم چهره تصویر شده از این جنایتکار بسیار جالب است. به یاد فیلم گنگستر آمریکایی (American Gangster) به کارگردانی ریدلی اسکات و بازی دنزل واشنگن در نقش فرانک لوکاس افتادم. فرانک لوکاس هم از گانگسترهای معروف آمریکایی است که مدتها وحشت را در دل آمریکایی ها انداخته بود و از او با عنوان سلطان مواد مخدر یاد می شود. در فیلم چندان چهرهء منفی او را نمی بینیم، هر چند تاکیدی بر خوب بودن او نیز وجود ندارد. اما لوکاس تفاوت بزرگی با دیلینجر دارد و آن این است که لوکاس دوره محکومیت خود را گذراند، توبه کرد و همچنان نیز زنده و ساکن آمریکا ست. دیلینجر در انتهای جرم و جنایتش توسط پلیس کشته شد، توبه هم نکرد. اما مثبت نشان دادن این شخصیت و اسطوره سازی از آن مطمئنا علتی داشته که من متوجه آن نشده ام. اوج این مسئله را می توان در رفتار با زنها مشاهده کرد. دیلینجر را در نظر بگیرید که از بانک سرقت می کند، چند نفر را گروگان می گیرد و در حال جنگ با پلیس، پالتو خود را بر روی دوش زن گروگان که از سرما می لرزد می اندازد. در آن طرف مقایسه کنید این مسئله را با رفتار پلیس با دوست دختر دیلینجر که او را بی گناه و بی دلیل به باد کتک می گیرند و شکنجه اش می دهند.

زیباترین صحنهء فیلم آنجاست که دیلینجر وارد اداره پلیس، همان واحدی که برای دستگیری او تشکیل شده، می شود. عکسهای خود و دوستانش را روی دیوار می بیند، گشتی در سالن می زند، حتی از پلیسهایی که از رادیو یک مسابقه ورزشی را دنبال می کنند نتیجهء بازی را می پرسد. در این سکانس شما در برابر قدرت، ذکاوت و جسارت دیلینجر سر تعظیم فرو می آورید.

دشمنان مردم از آن فیلمهایی ست که خیلی بهتر از آن را در تاریخ سینما می توانید پیدا کنید، اما این فیلم را باید دید. چون بیشتر از آنکه خوب باشد، دیدنی ست!

بد نیست بدانید که:

1 – در این فیلم استفان گراهام (قبلا از او فیلم سگدانی را اینجا معرفی کرده ام) در نقش نلسون بیبی فیس ظاهر شده است. همچنین لیلی سوبیسکی (قبلا از او فیلم قطار شب را اینجا معرفی کرده ام) در یک نقش فرعی (پلی همیلتون) حضور داشته است. جوانی ریبسکی (او را با نقش فرنک، برادر فیبی، در سریال فرندز می شناسیم) ایفای نقش الوین کارپیس را عهده دار است، چنینگ تاتم (همان رقاص معروف در فیلم Step Up) نیز در یک صحنه کوتاه به جای پریتی بوی فلوید بازی کرده است.

2 – شما در ابتدای فیلم شاهد کشته شدن پریتی بوی فلوید هستید. در صورتیکه در واقعیت او سه ماه بعد از کشته شدن دیلینجر به قتل رسید.

3 – سکانس ورود دیلینجر به اداره پلیس در واقعیت رخ نداده است.

4 – آنا سیج، همان زنی که به خاطر اقامت در آمریکا به دیلینجر خیانت کرد، جایزه 5هزار دلاری را دریافت نمود. اما 21 ماه بعد به رومانی بازگردانده شد.

2 دیدگاه

به چه چیز تو دل ببندم ؟

خون: آخرین خون آشام (Blood: The Last Vampire)

کارگردان: کریس ناهون
نویسنده: کریس جو ، بر اساس شخصیت پردازی کنجی کامیاما و کاتسویا ترادا
بازیگران: جیانا جون ، الیسون میلر

ژانر: اکشن ، ترسناک ، تریلر
محصول سال: 2009

تگ لاین: جایی که شرارت ظهور کند، او شکار خواهد کرد.

بردیا برجسته نژاد : من علاقهء عجیبی به کاراکترهای خون آشام (Vampire) و گرگینه (Werewolf) در سینما دارم. به همین دلیل تا آنجا که بتوانم تمامی فیلمهای مرتبط با این شخصیتها را می بینم و «خون: آخرین خون آشام» نیز از این قاعده مستثنی نیست. به جرات فیلمهایی نظیر مصاحبه با خون آشام و دراکولا برام استوکر از بهترین فیلمهای زندگی من هستند.

اینکه چگونه شخصیت اروپایی دراکولا وارد ژاپن شده است بر می گردد به تاثیر پذیری شدید آنها از جریانات موجود در جهان. ژاپنیها بنظر می رسد هر چه در فرهنگ ملل مختلف دنیا وجود دارد را جذب می کنند، لوکالیزه می کنند، و به مالکیت خود در می آورند. صنعت انیمیشن سازی آنها نیز ابزاری برای همین تملک و حتی انتشار این فرهنگ جذب شده است. حال خون: آخرین خون آشام، انیمیشن تحسین شدهء هیرویوکی کیتاکوبو محصول سال 2000، پایه و اساس ساخت فیلمی توسط کریس ناهون شده است.

ناهون کارگردان خاصی نیست. شاید تنها اثر کمی شناخته شدهء او بوسه اژدها (Kiss of the Dragon) محصول سال 2001 با بازی جت لی و فیلنامهء لوک بسون باشد. اما بازسازی یک انیمیشن موفق ژاپنی کمی جسارت می خواهد. من کارتون  را ندیده ام و نمیدانم که چقدر فیلم به آن وفادار بوده، اما اینجا بحث بر سر خون آشام است، چیزی که همه ما او را می شناسیم. موجودی انسان نما که عمر جاوید دارد و از خون تازهء انسانها (و اگر مجبور شود حیوانات) تغذیه می کند. آن هم از گاز گرفتن گردن قربانی با دندانهای نیش که از حالت طبیعی بلندتر است. در تابوت می خوابد و هیچ چیز به جز بریده شدن سر، یا زدن یک میخ مخصوص در قلبش، یا در بعضی شرایط صلیب و صد البته نور آفتاب جلودارش نیست. اینها تمام چیزهایی است که فیلمهای برتر این ژانر به ما آموزش داده اند و شخصیت ومپایر در ذهن ما بر همین اساس شکل گرفته است.

دراین فیلم هر آنچه که شما از ومپایر می دانید وارونه جلوه می کند، و صد البته از ظرافت و زیبایی شخصیت پردازی این موجود اسرار آمیز نیز خبری نیست. خون آشامهای اینجا یک بار هم خون نمی نوشند، در آفتاب راه می روند، پرنده می شوند و پرواز می کنند و حتی به شکل گرگینه در می آیند. پس ما در این فیلم با تعریف جدیدی از ومپایر مواجه خواهیم بود. داستان بر اساس کینهء قهرمانی به اسم سایا (با بازی جیانا جون) شکل گرفته که چند صد سال پیش پدرش توسط قویترین و مسن ترین ومپایر، اونیگن (با بازی کویوکی) کشته شده است. در این راه و برای رسیدن به اونیگن با تیمی که هدفش نابودی خون آشام ها است همکاری می کند. دختر یک ژنرال آمریکایی به اسم آلیس (با بازی الیسون میلر) ناخواسته وارد ماجرا و همراه سایا می شود، و باقی قضایا.

در این فیلم چند صحنهء اکشن شلوغ می بینیم، مقداری جلوه های ویژه و کمی هم تعقیب و گریز. صحنه های اکشن فیلم چندان چنگی به دل نمی زنند، البته سکانس جنگ کاتو (استاد سایا با بازی یاسواکی کوراتا) به نسبت قابل توجه است. جلوه های ویژه فیلم ابتدابی و در بعضی موارد مضحک و خنده دار است، و تنها صحنه تعقیب و گریز جذاب فیلم مانند دنیای مردگان (Underground) ساخته شده است. کاراکتر آلیس به اندازه کافی می تواند شما را از این فیلم متنفر کند. رفتار توجیه ناپذیر او و شخصیت پردازی زائدش با بازی بد الیسون میلر همراه شده و یک کاراکتر رو اعصاب را عرضه می کند. حتی بازی جیانا جون در نقش سایا، دختری خون آشام و شمشیرزن، به قدری ناشیانه است که شما متقاعد می شوید انتخاب او برای این نقش تنها بخاطر شباهتش به شخصیت کارتونی سایا است. حرکات او به قدری کند و آهسته است که حتی زاویه دوربین و تدوین نیز نمی تواند نقص آن را پوشش دهد.

این فیلم کمکی به ارضای میل شدیدم به دیدن فیلمهای ومپایر نکرد. احتمالا باید یک بار دیگر مصاحبه با خون آشام، دنیای مردگان، دراکولا برام استوکر، ون هلسینگ یا حتی تیغه (Blade) را ببینم تا اثر آن پاک شود.

بد نیست بدانید که :

چیز خاصی نیست! هر آنچه که لازم بود این فیلم را نبینید در بالا گفته ام.

۱ دیدگاه