بایگانی دستهٔ Thriller

یک جنایتکار دوست داشتنی

دشمنان مردم (Public Enemies)

کارگردان: مایکل مان
نویسنده: رونان بنت ، مایکل مان ، ان بیدرمن
بازیگران: جانی دپ، کریستین بیل، ماریون کوتیلارد، استفان گراهام

ژانر: بیوگرافی، تاریخی، تریلر، جنایی
محصول سال: 2009

تگ لاین: خطرناکترین فرد تحت تعقیب آمریکا

بردیا برجسته نژاد: جان دیلینجر یکی از عجیب ترین انسانهایی است که تاریخ جرم و جنایت به خود دیده است. او که تخصصش سرقت از بانکها بود، چنان رعب و وحشتی در اواخر دهه 20 و اوایل دهه 30 در آمریکا ایجاد کرد که حتی توانست بر روی اقتصاد آمریکا نیز تاثیر بگذارد. داستان زندگی این تبهکار دستمایهء ساخت فیلمی شده  که می خواهیم در موردش صحبت کنیم.

مایکل مان کارگردان توانایی است که بیشتر در ذهن ما با سه فیلم علی (Ali) با بازی ویل اسمیت و جیمی فاکس، حرارت (Heat) با بازی اسطوره های بازیگری، آل پاچینو و رابرت دنیرو، و وثیقه (Collateral) با بازی تام کروز و جیمی فاکس ثبت شده است. آخرین فیلم او، میامی وایس (Miami Vice) محصول سال 2006 با بازی کالین فارل و جیمی فاکس اثر قابل قبولی در ژانر اکشن بشمار می رود. اینبار او برای بار سوم بیوگرافی یک فرد را موضوع ساخت فیلم قرار داده است. اولین بار در سال 1999 داستان زندگی جفری ویگاند (فردی که اسرار صنعت تمباکو را در آمریکا فاش نمود) را در فیلم محرم راز (The Insider) به تصویر کشید و برای بار دوم در فیلم علی به زندگی محمد علی کلی پرداخت. و اینبار هم داستان زندگی و جنایتهای جان دیلینجر، یکی از بزرگترین تبهکاران تاریخ آمریکا را دستمایه ساخت یک فیلم قرار داده است.

در ویکیپدیا می خوانیم : «ابتدا قرار بود تا فیلم به صورت تلویزیونی و با بازی دی کاپریو آغاز شود اما به دلیل خلل در انجام پروژه و تعویق سه ساله ی آن، سرانجام با جدا شدن دی کاپریو و پیوستن جانی دپ، مایکل مان مصمم به ساخت این فیلم سینمایی شد. همچنین ماریون کوتیارد به دلیل اعتصاب جمعی نویسندگان هالییوودی و در زمان توقف پروژه ی ساخت فیلم «9 نه» به تیم مایکل مان پیوست تا در این فرصت فیلمی را به نام خود ثبت کرده باشد. جان دیلینجر واقعی در فاصله میان مه ۱۹۳۳ تا ژوئیه ۱۹۳۴ از ده‌ها بانک سرقت کرد و نزدیک به ۳۰۰ هزار دلار ربود که معادل پنج میلیون دلار امروز است.این فیلم نسبت به فیلم‌های دیگر مایکل مان این برتری را دارد که با دوربین‌هایی دیجیتال با لنزی بسیار حساس فیلمبرداری شده‌است.»

دشمنان مردم فیلم خوبی ست. از آن دست فیلمهای خوب که خوب بودنش انکار ناپذیر است. فیلمی خوش ساخت با بازیهای روان و کارگردانی حرفه ای و صد البته داستانی جذاب. البته فیلمهای گانگستری، با آن کلاه ها و کت و شلوار تمیز، با آن سیستم مردسالارانه و نگاه به زن به شکل یک کالا، با آن خشونت های عادی و روزمره، همه و همه جذابیت خاص و منحصر بفرد خود را دارند که شاید در هیچ نوع فیلم دیگری قابل دسترسی نباشند.

در دشمنان مردم ما قرار است داستان یک جنایتکار را که در گذشته برای چند سالی کابوس آمریکایی ها شده بود را شاهد باشیم. اما از شرارت یک انسان شرور خبری نیست. ما با یک دیلینجر دوست داشتنی، که به پول مردم کار ندارد، که مستقیم آدم نمی کشد، که به زنها احترام می گذارد، که حرفهای بامزه و جذاب می زند، که بسیار به دوستانش اهمیت می دهد و در کل بسیار آدم خوب و مقبولی است سر و کار داریم. جانی دپ اینبار از نقشهای معروفش فاصله گرفته است. نه از سادگی ویلی ونکا (چارلی و کارخانه شکلات سازی) و ادوارد دست قیچی خبری ست، نه از فضای فانتزی سوئینی تاد و جک گنجشکه (دزدان دریایی کارائیب). اینبار جانی دپ را در اقتدار کامل می بینیم. اقتدار در مقابل کریستین بیل که تقریبا همیشه نقش انسانهای مقتدر را بازی کرده است. اینبار ما کریستین بیل را بسیار کمرنگ، کم تاثیر، بدون استفاده از هنر بازیگری اش می بینیم. بهتر بگویم، ما اصلا کریستین بیل را نمی بینیم. شاید همین حاشیه بودن کریستین بیل باعث درخشیدن بیش از حد جانی دپ شده باشد. انگار فقط یدک کشیدن نام کریستین بیل در فهرست بازیگران برای عوامل آن کافی بوده، وگرنه می شد از هنر او خیلی بیشتر و بهتر از اینها استفاده نمود.

همانطور که گفتم چهره تصویر شده از این جنایتکار بسیار جالب است. به یاد فیلم گنگستر آمریکایی (American Gangster) به کارگردانی ریدلی اسکات و بازی دنزل واشنگن در نقش فرانک لوکاس افتادم. فرانک لوکاس هم از گانگسترهای معروف آمریکایی است که مدتها وحشت را در دل آمریکایی ها انداخته بود و از او با عنوان سلطان مواد مخدر یاد می شود. در فیلم چندان چهرهء منفی او را نمی بینیم، هر چند تاکیدی بر خوب بودن او نیز وجود ندارد. اما لوکاس تفاوت بزرگی با دیلینجر دارد و آن این است که لوکاس دوره محکومیت خود را گذراند، توبه کرد و همچنان نیز زنده و ساکن آمریکا ست. دیلینجر در انتهای جرم و جنایتش توسط پلیس کشته شد، توبه هم نکرد. اما مثبت نشان دادن این شخصیت و اسطوره سازی از آن مطمئنا علتی داشته که من متوجه آن نشده ام. اوج این مسئله را می توان در رفتار با زنها مشاهده کرد. دیلینجر را در نظر بگیرید که از بانک سرقت می کند، چند نفر را گروگان می گیرد و در حال جنگ با پلیس، پالتو خود را بر روی دوش زن گروگان که از سرما می لرزد می اندازد. در آن طرف مقایسه کنید این مسئله را با رفتار پلیس با دوست دختر دیلینجر که او را بی گناه و بی دلیل به باد کتک می گیرند و شکنجه اش می دهند.

زیباترین صحنهء فیلم آنجاست که دیلینجر وارد اداره پلیس، همان واحدی که برای دستگیری او تشکیل شده، می شود. عکسهای خود و دوستانش را روی دیوار می بیند، گشتی در سالن می زند، حتی از پلیسهایی که از رادیو یک مسابقه ورزشی را دنبال می کنند نتیجهء بازی را می پرسد. در این سکانس شما در برابر قدرت، ذکاوت و جسارت دیلینجر سر تعظیم فرو می آورید.

دشمنان مردم از آن فیلمهایی ست که خیلی بهتر از آن را در تاریخ سینما می توانید پیدا کنید، اما این فیلم را باید دید. چون بیشتر از آنکه خوب باشد، دیدنی ست!

بد نیست بدانید که:

1 – در این فیلم استفان گراهام (قبلا از او فیلم سگدانی را اینجا معرفی کرده ام) در نقش نلسون بیبی فیس ظاهر شده است. همچنین لیلی سوبیسکی (قبلا از او فیلم قطار شب را اینجا معرفی کرده ام) در یک نقش فرعی (پلی همیلتون) حضور داشته است. جوانی ریبسکی (او را با نقش فرنک، برادر فیبی، در سریال فرندز می شناسیم) ایفای نقش الوین کارپیس را عهده دار است، چنینگ تاتم (همان رقاص معروف در فیلم Step Up) نیز در یک صحنه کوتاه به جای پریتی بوی فلوید بازی کرده است.

2 – شما در ابتدای فیلم شاهد کشته شدن پریتی بوی فلوید هستید. در صورتیکه در واقعیت او سه ماه بعد از کشته شدن دیلینجر به قتل رسید.

3 – سکانس ورود دیلینجر به اداره پلیس در واقعیت رخ نداده است.

4 – آنا سیج، همان زنی که به خاطر اقامت در آمریکا به دیلینجر خیانت کرد، جایزه 5هزار دلاری را دریافت نمود. اما 21 ماه بعد به رومانی بازگردانده شد.

Advertisements

2 دیدگاه

به چه چیز تو دل ببندم ؟

خون: آخرین خون آشام (Blood: The Last Vampire)

کارگردان: کریس ناهون
نویسنده: کریس جو ، بر اساس شخصیت پردازی کنجی کامیاما و کاتسویا ترادا
بازیگران: جیانا جون ، الیسون میلر

ژانر: اکشن ، ترسناک ، تریلر
محصول سال: 2009

تگ لاین: جایی که شرارت ظهور کند، او شکار خواهد کرد.

بردیا برجسته نژاد : من علاقهء عجیبی به کاراکترهای خون آشام (Vampire) و گرگینه (Werewolf) در سینما دارم. به همین دلیل تا آنجا که بتوانم تمامی فیلمهای مرتبط با این شخصیتها را می بینم و «خون: آخرین خون آشام» نیز از این قاعده مستثنی نیست. به جرات فیلمهایی نظیر مصاحبه با خون آشام و دراکولا برام استوکر از بهترین فیلمهای زندگی من هستند.

اینکه چگونه شخصیت اروپایی دراکولا وارد ژاپن شده است بر می گردد به تاثیر پذیری شدید آنها از جریانات موجود در جهان. ژاپنیها بنظر می رسد هر چه در فرهنگ ملل مختلف دنیا وجود دارد را جذب می کنند، لوکالیزه می کنند، و به مالکیت خود در می آورند. صنعت انیمیشن سازی آنها نیز ابزاری برای همین تملک و حتی انتشار این فرهنگ جذب شده است. حال خون: آخرین خون آشام، انیمیشن تحسین شدهء هیرویوکی کیتاکوبو محصول سال 2000، پایه و اساس ساخت فیلمی توسط کریس ناهون شده است.

ناهون کارگردان خاصی نیست. شاید تنها اثر کمی شناخته شدهء او بوسه اژدها (Kiss of the Dragon) محصول سال 2001 با بازی جت لی و فیلنامهء لوک بسون باشد. اما بازسازی یک انیمیشن موفق ژاپنی کمی جسارت می خواهد. من کارتون  را ندیده ام و نمیدانم که چقدر فیلم به آن وفادار بوده، اما اینجا بحث بر سر خون آشام است، چیزی که همه ما او را می شناسیم. موجودی انسان نما که عمر جاوید دارد و از خون تازهء انسانها (و اگر مجبور شود حیوانات) تغذیه می کند. آن هم از گاز گرفتن گردن قربانی با دندانهای نیش که از حالت طبیعی بلندتر است. در تابوت می خوابد و هیچ چیز به جز بریده شدن سر، یا زدن یک میخ مخصوص در قلبش، یا در بعضی شرایط صلیب و صد البته نور آفتاب جلودارش نیست. اینها تمام چیزهایی است که فیلمهای برتر این ژانر به ما آموزش داده اند و شخصیت ومپایر در ذهن ما بر همین اساس شکل گرفته است.

دراین فیلم هر آنچه که شما از ومپایر می دانید وارونه جلوه می کند، و صد البته از ظرافت و زیبایی شخصیت پردازی این موجود اسرار آمیز نیز خبری نیست. خون آشامهای اینجا یک بار هم خون نمی نوشند، در آفتاب راه می روند، پرنده می شوند و پرواز می کنند و حتی به شکل گرگینه در می آیند. پس ما در این فیلم با تعریف جدیدی از ومپایر مواجه خواهیم بود. داستان بر اساس کینهء قهرمانی به اسم سایا (با بازی جیانا جون) شکل گرفته که چند صد سال پیش پدرش توسط قویترین و مسن ترین ومپایر، اونیگن (با بازی کویوکی) کشته شده است. در این راه و برای رسیدن به اونیگن با تیمی که هدفش نابودی خون آشام ها است همکاری می کند. دختر یک ژنرال آمریکایی به اسم آلیس (با بازی الیسون میلر) ناخواسته وارد ماجرا و همراه سایا می شود، و باقی قضایا.

در این فیلم چند صحنهء اکشن شلوغ می بینیم، مقداری جلوه های ویژه و کمی هم تعقیب و گریز. صحنه های اکشن فیلم چندان چنگی به دل نمی زنند، البته سکانس جنگ کاتو (استاد سایا با بازی یاسواکی کوراتا) به نسبت قابل توجه است. جلوه های ویژه فیلم ابتدابی و در بعضی موارد مضحک و خنده دار است، و تنها صحنه تعقیب و گریز جذاب فیلم مانند دنیای مردگان (Underground) ساخته شده است. کاراکتر آلیس به اندازه کافی می تواند شما را از این فیلم متنفر کند. رفتار توجیه ناپذیر او و شخصیت پردازی زائدش با بازی بد الیسون میلر همراه شده و یک کاراکتر رو اعصاب را عرضه می کند. حتی بازی جیانا جون در نقش سایا، دختری خون آشام و شمشیرزن، به قدری ناشیانه است که شما متقاعد می شوید انتخاب او برای این نقش تنها بخاطر شباهتش به شخصیت کارتونی سایا است. حرکات او به قدری کند و آهسته است که حتی زاویه دوربین و تدوین نیز نمی تواند نقص آن را پوشش دهد.

این فیلم کمکی به ارضای میل شدیدم به دیدن فیلمهای ومپایر نکرد. احتمالا باید یک بار دیگر مصاحبه با خون آشام، دنیای مردگان، دراکولا برام استوکر، ون هلسینگ یا حتی تیغه (Blade) را ببینم تا اثر آن پاک شود.

بد نیست بدانید که :

چیز خاصی نیست! هر آنچه که لازم بود این فیلم را نبینید در بالا گفته ام.

۱ دیدگاه

این قطار از ریل خارج شده است

قطار شب (Night Train)

کارگردان : برایان کینگ
نویسنده : برایان کینگ
بازیگران : دنی گلاور ، استیو زان ، لیلی سابیسکی

ژانر : اکشن ، جنایی ، تریلر ، معمایی
محصول سال : 2009

تگ لاین : طمع بهای خود را دارد.

بردیا برجسته نژاد: در چند هفته گذشته این سومین فیلمی ست که می بینیم و حوادث آن در داخل یه قطار اتفاق می افتد. قطار (Train) به کارگردانی گیدون راف و قطار گوشت نیمه شب (The Midnight Meat Train) اثر ریوهی کیتامورا. هر دو در ژانر وحشت و هر دو حدودا کم ارزش. و حالا سومی ، یعنی قطار شب.

قطار شب اولین اثر کارگردان آن، برایان کینگ، است. فیلمی که نه از جلوه های ویژه و کشتار عجیب و غریب قطار گوشت نیمه شب در آن خبری است، و نه از داستان تکراری و خسته کنندهء قطار (Train). مایلز (با بازی دنی گلاور) مسئول قطاری ست که به سمت ناکجا آباد، در میان برف شدید قبل از کریسمس در حال حرکت است. در راه مسافر مرموزی همراه با یک بستهء اسرارآمیز سوار قطار می شود. مایلز او را به کوپه ای هدایت می کند که در آن یک دانشجوی پزشکی به اسم کلو وایت (با بازی لیلی سوبیسکی) و یک فروشنده دائم الخمر به اسم پیتر دابز (با بازی استیو زان) حضور دارند. مسافر ناخوانده تصادفا» می میرد و جعبه همراه او به دست این سه نفر می افتد. درون جعبه چیز مرموزی است که کارگردان تمایلی به نشان دادن آن به بیننده ندارد. هر کس آنرا یک چیز می بیند. طلا، الماس و چیزهای با ارزش دیگر. داستان فیلم نبرد این افراد بر سر تصاحب این جعبهء اسرار آمیز است.

همانطور که بنظر می رسد داستان پتانسیل بالایی برای ساخت یک فیلم خوب دارد، اما متاسفانه نتیجه چنین نمی شود. دنی گلاور دوست داشتنی، با همان صدای زمخت و بازی زیبایش هم نمی تواند در کنار بازی ضعیف زان و سوبیسکی و صد البته کارگردانی نه چندان حرفه ای کینگ خودی نشان دهد. داستان خوب پیش می رود، اما در انتهای آن معلوم نمی شود که چگونه افرادی که جعبه را ندیده اند وارد این بازی و مبارزه می شوند. فیلم در بعضی قسمتها با رفتار جنون آمیز دخترک جوان شما را غافلگیر می کند، اما همین غافلگیری توسط دیگر عوامل فیلم (مخصوصا خود دختر) خنثی می شود. در فیلم شخصیتی به نام خانم فروی وجود دارد که توسط ریچارد اوبرین ایفای نقش شده است. اینکه چرا برای بازی چنین نقشی از یک مرد استفاده شده است نه تنها گره ای از مشکلات فیلم باز نمی کند، بلکه به شکل یکی از ده ها گرهء فیلم بیننده را آزار می دهد. بنظر می رسد که کارگردان اوج خلاقیت خود را فقط در انتخاب اسم خانم فروی (اقتباس از شخصیتی به همین نام در فیلم بانو ناپدید می شود (The Lady Vanishes) اثر آلفرد هیچکاک که داستان آن نیز در یک قطار است) صرف کرده است. در کنار تمام این ضعفها، دنی گلاور مانند همیشه می درخشد. ما ایرانیها بازی زیبای او را در فیلم ماندلا (Mandela) در نقش نلسون ماندلا (که بارها و بارها از تلویزیون پخش شده است) را فراموش نمی کنیم. اما متاسفانه همانطور که گفتم بازی او نیز نمی تواند اثر بازی بد دیگران را خنثی کند.

بنظر می رسد کارگردان تمام تلاش خود را برای غیر واقعی جلوه دادن فیلم بکار می برد. البته موفق هم می شود، اما دلیلش را آشکار نمی کند.

بد نیست بدانید که :

1 – همانطور که در بالا اشاره کردم شخصیت خانم فروی از فیلم بانو ناپدید می شود اثر آلفرد هیچکاک محصول سال 1938 اقتباس شده است. این فیلم یک بار در سال 1979 توسط آنتونی پیج بازسازی شده است. در نسخهء اصل دیم می ویتی و در نسخهء بازسازی انجلا لانسبری نقش خانم فروی را بازی می کنند.

2 – این اولین تجربهء برایان کینگ در مقام کارگردان است. پیش از این او دو فیلنامهء نه چندان قابل قبول و یک فیلمنامهء موفق به اسم سایفر (Cypher) به کارگردانی وینچنزو ناتالی را در سابقه خود دارد.

3 دیدگاه

تو قهرمان لعنتی من هستی

گرفتن پلهام ١ ٢ ٣ (The Taking Of Pelham 1 2 3)

کارگردان: تونی اسکات
نویسنده: برایان هلگلند بر اساس رمانی از جان گودی
بازیگران: دنزل واشنگتن، جان تراولتا، لوییس گازمن، جان ترتورو، جیمز گاندولفینی

ژانر: جنایی، دراما، تریلر
محصول سال: 2009

تگ لاین:

امیر هاشمی (نویسنده مهمان): داستان فیلم بسیار ساده است. سرقت یکی از قطارهای متروی شهر نیویورک و گروگان گرفتن مسافران آن در ازاء دریافت ده میلیون دلار نقد. تمام داستان در یک بعد از ظهر اتفاق می افتد. هیچ رمز و راز و معمایی هم در کار نیست. یک گروگانگیری، درست از همان ها که در واقعیت اتفاق می افتد با گروگانگیرانی بی رحم که در صورت عدم اجرای خواسته هایشان تهدیدشان را عملی می کنند و به راحتی جان مسافران را می گیرند.

این گروگانگیرها از آن هایی نیستند که به دیدنشان عادت کرده ایم، آن هایی که تنها بلوف می زنند، بی دلیل داد و هوار راه می اندازند، سردرگم و کلافه هستند و دست آخر هم با یکدیگر اختلاف پیدا می کنند و حتی آرزوی دیدن کشته شدن چند گروگان را به دل بیننده باقی می گذارند! یقیناً به جز حضور دو ستاره مطرح سینما، دنزل واشنگتن و جان تراولتا، آنچه فیلم را سر پا نگه می‌دارد همین خشونت گروگانگیران و دلهره‌ی حاصل از آن است.

تنها صحنه‌های اکشن فیلم قسمت عبور اتومبیل ضد گلوله‌ی حامل پول و موتورهای اسکورت کننده ی آن از خیابان های شهر و قطاری که با سرعت زیاد به آخر خط نزدیک می‌شود است و بخش اعظم فیلم به مکالمه بین والتر گاربر (دنزل واشنگتن) و رایدر (جان تراولتا) می گذرد. صحبت‌هایی که اگرچه جالب است ولی نمی‌تواند یک‌ تنه کمبود‌های موجود در فیلم را جبران کند. بگذریم که خود این گفتگو‌ها هم خالی از ایراد نیست. به عنوان مثال، وقتی موضوع اتهام گابر به گرفتن رشوه مطرح می‌شود، ناخودآگاه این انتظار را در بیننده به وجود ‌می‌آورد که منتظر تاثیر منطقی و پذیرفتنی آن در ادامه فیلم باشد، اتفاقی که هیچ‌گاه نمی‌افتد، چه رسد به آن‌که بخواهد منطقی یا غیر منطقی باشد. از این دست مواردی که نه خرده داستان هستند و نه اثر تعلیقی دارند باز هم به چشم می‌خورد. مثلاً لپ‌تاپی که با آن پسری در حال چت تصویری با دوست‌دخترش است و از آنجا که پس از گروگانگیری ارتباط تصویری مجدداً برقرار می‌‌شود و لپ‌تاپ نقش تنها منبع اطلاعاتی از داخل قطار را پیدا میکند، این فکر به ذهن بیینده متبادر می‌شود که حتماً نقشی حیاتی در فیلم خواهد داشت، که البته به جز شناسایی فیل راموس(لوییس گازمن) به هیچ کار دیگری نمی‌آید. همچنین صحنه کشته یا دستگیر شدن مجرمان که هر بیننده از  وقتی  به جنایی بودن فیلم پی می‌برد بی‌صبرانه انتظارش را می‌کشد نیز خیلی ساده و ابتدایی ست و  چندان چنگی به دل نمی‌زنند. حتی از نوشته هایی که گاربر در هنگام گفتگو با رایدر به ذهنش می رسد و بر روی کاغذ می آورد و نویدبخش اندکی پیچیدگی ذهنی ست نیز در ادامه داستان هیچ خبری نمی شود و اصلا معلوم نمی شود که مثلاً کاتولیک بودن یا نبودن رایدر قرار است پاسخگوی چه سوالی باشد، جز آنکه خود تبدیل به پرسشی بی پاسخ می شود.

با این همه به نظر می رسد آنجا که بیشترین تکیه  بییندگان بر جنبه تریلر فیلم باشد، گرفتن پلهام  قدرت این را خواهد داشت که عمده تماشاگران خود را با رضایتی نسبی از سالن سینما به خانه بفرستد.

بد نیست بدانید که:

1 – بعد از مرگ فرزند جان تراولتا این اولین فیلمی است که از او اکران می شود.

2 – فیلم‌نامه‌ی این فیلم نیز همچون بسیاری از فیلم‌های دیگر برگرفته از یک رمان است. رمانی موفق با همین اسم که در سال ١٩٧٣ منتشر شد و به قدری جالب بود که  پیش از این فیلم، دو بار دیگر در سال‌های ١٩٧۴ و ١٩٩٨، موضوع ساخت یک فیلم سینمایی و یک برنامه تلویزیونی با همین نام قرار گرفت.

3 – در این فیلم کاراکتر لوییس گازمن اولین شخصیتی از گروگانگیرهاست که می میرد حال آنکه در نسخه اصلی فیلم (سال 1974) تنها شخصیتی است که نجات پیدا می کند.

2 دیدگاه

پرواز آرزوها

بالا (UP)

کارگردان : پیت داکتر
نویسنده : باب پیترسون ، پیت داکتر
صداپیشگان : ادوارد اسنر (کارل) ، جردن ناکائی (راسل) ، کریستوفر پلامر (مانتز) ، باب پیترسون (داگ)

ژانر : انیمیشن ، ماجرایی ، کمدی
محصول سال : 2009

تگ لاین :

بردیا برجسته نژاد: به دوش کشیدن آرزوی دوران کودکی در تمام عمر، دفن کردن معشوق به همراه آرزوهایش، تنهایی و تلاش برای ثابت کردن حقیقتی که همه دروغ خطابش می کنند، بسیار وحشتناک و غم انگیز است. به جز وقتی که «بالا» باشد. به جرات می توان پیکسار را پیشرو در صنعت انیمیشن حال حاضر دنیا دانست.  جدا از این، پیت داکتر (کارگردان UP) هم قبلا خود را با کارگردانی و نویسندگی شرکت هیولاها (Monsters Inc) و داستان نویسی Wall-E و داستان اسباب بازی 1 و 2 (Toy Story)، بعنوان یکی از چهره های تاثیر گذار انیمیشن معرفی نموده است.

مانند اکثر انیمیشن های مطرح، شخصیتهای این کارتون نیز بر اساس صداپیشگانشان ترسیم شده اند. کارل (با صدای ادوارد اسنر ، با همان چهره و مهربانی و همان اخم) پیرمردی 78 ساله که تمام عمر خود را به همراه همسرش الی در خانه ای دوست داشتنی عاشقانه زیسته است، همسرش را از دست می دهد. شما صدای الی بزرگسال را نمی شنوید. کودکی او توسط الی داکتر اجرا شده و جالب اینجاست که شما صدای کودکی کارل را نیز نمی شنوید. می توان دیدگاه فمینیستی به این موضوع داشت که دختران با شر و شور دوران نوجوانی خود و داشتن آرزوهای بزرگ، اسیر شرایطی می شوند که در اصل مردان بر آنها تحمیل نموده اند، اما خب این نگاه برای همچین انیمیشنی کمی بدبینانه است. الی و همینطور کارل دوران کودکی خود را به عشق بزرگ شدن و سفر به نقطه ای از آمریکای جنوبی (واقع در ونزوئلا) به اسم آبشار پردیس سپری می کنند. این آرزو از پیگیری سفرهای افسانه ای مردی به اسم مانتز (با صدا و صد البته چهرهء کریستوفر پلامر) به آن سرزمین ناشی می شود. همین هدف مشترک باعث می شود که این دو کودک کاملا متفاوت مسیر مشترک و زندگی مشترک را انتخاب کنند. فصل آغازین فیلم با نمایش ازدواج این دو نفر، درگیری آنها با زندگی و مشکلشان برای داشتن فرزند همراه است. اما در تمامی این صحنه ها بزرگترین و قوی ترین چیزی که به چشم می آید عشق پاک و خالصانه و دوست داشتنی آنهاست. شما تلاش آنها را برای پس انداز تا رسیدن به آرزوی دوران کودکی را می بینید. اما این پس انداز صرف امور روزمره زندگی شده تا آنجا که کم کم این آرزو فراموش می شود. الی از دنیا می رود و کارل تنها می ماند. تنهایی و غربت کارل به زیبایی، با بیدار شدن و صبحانه خوردنش ، قفلهای متعدد درب و ساختمان سازی در اطراف خانه اش نمایش داده شده است. کارل تصمیم می گیرد رویای خود و همسرش را تحقق بخشد. خود و خانه اش را به هزاران بادکنک رنگی می سپارد و به همراه آرزوهایش پرواز می کند و «بالا» می رود.

در این سفر تصادفا کودکی به اسم راسل (با صدای جردن ناگائی) با او همراه می شود. بر خلاف همیشه اینبار کودک داستان ما باهوش تر از آدم بزرگها نیست، بلکه به اندازه کافی هم خنگ است! کودکی با آرزویی تقریبا پیش پا افتاده یعنی گرفتن یک نشان برای کمک به افراد کهن سال. شاید بتوان این را نیز کنایه ای به نسل جدید دانست که نسل قدیم با رویاها و بلند پروازیهای خود اکنون در این موقعیت قرار دارند،  وای بحال شما که آرزویتان تنها آویختن یک نشان ساده به لباستان است.

کارل به هدف خود، داشتن خانه ای در کنار آبشار پردیس می رسد. اما وارد شدن سگی سخنگو به اسم داگ (با صدا و چهرهء باب پیترسون) و پرنده ای عجیب و غریب به داستان مسیر آن به سمتی دیگر منحرف می شود. به گذشته برگردیم: گفتیم که کارل و الی در کودکی عاشق سفرهای فردی به اسم مانتز بودند. مانتز در بازگشت از آبشار پردیس استخوانهای موجود عجیبی (که البته بعدا می فهمیم همان پرنده بزرگ است) را بهمراه خود می آورد. دانشمندان این استخوانها را جعلی می دانند و همین باعث ترد مانتز که بعنوان قهرمانی برای همه شناخته شده بود می شود. او برای اثبات خودش به آبشار پردیس باز می گردد تا بتواند نمونهء زنده آن موجود را پیدا کند. شاید بتوان بیش از داستان عشق و آرزوی کارل ، انزوا و تلاش مانتز را غم انگیز دانست. تنهایی او تا حدی ست که مجبور به ساخت دستگاهی برای بخشیدن توانایی تکلم به سگها می شود. تلاش برای اثبات خود به افرادی که بعد از گذشت چندین سال کاملا فراموشش کرده اند واقعا غم انگیز است.

در تقابل کارل با قهرمان دوران کودکی اش، کارل پیروز می شود و می تواند آن پرندهء غول پیکر را نجات دهد. او خانه اش را در آسمان رها می کند و به همراه راسل و داگ به شهرش باز می گردد. خانه نیز راه خود را در آسمان پیدا می کند و به کنار آبشار پردیس می رسد. زیبا ترین و تاثیر گذار ترین صحنهء فیلم (البته از دیدگاه من) آنجاست که کارل بر روی صندلی خود، در خانه اش در کنار آبشار نشسته است و با حسرت به دفتر الی نگاه می کند. او نمی دانست که در تمام این سالها الی کامل کردن دفتر را ادامه داده است. او عکسهای خود در کنار الی را می بیند که در ادامهء آرزویش برای سفر به آبشار در دفتر چسبانده شده است. اینجاست که حس کشتن آرزوهای الی در کارل با اشکی از بین می رود و لبخندی به نشانهء دلتنگی بر چهره اش می نشیند.

این انیمیشن عالی ست. تمام تعاریف و تمجیدهایی که از آن تا کنون شده کاملا برازنده و حق اوست. کارگردانی داکتر درست مانند شرکت هیولاها کم ایراد است. با وجود آنکه این فیلم به صورت سه بعدی نیز عرضه شده، اما بیشتر منتقدین دیدن نسخهء دو بعدی آنرا بدلیل وضوع و شفافیت رنگها پیشنهاد می کنند. به همین دلیل به تمام دوستانی که تا کنون تنها نسخهء هندی کم این فیلم را دیده اند پیشنهاد می کنم که نسخهء DVD آنرا از دست ندهند.

بد نیست بدانید که :

1 – این فیلم اولین انیمیشن و اولین فیلم سه بعدی است که برای افتتاح فستیوال کن نمایش داده شده است.

2 – با وجود شباهت زیاد چهرهء کارل به ادوارد اسنر ، برای رسیدن به این چهره از حالات و صورت اسپنسر تریسی و والتر متئو نیز استفاده شده است.

3 – باب پیترسون (صدای داگ) دستیار کارگردان فیلم و الی داکتر (کودکی الی) دختر کارگردان است. همچنین اکثر صداهای کوین (پرنده غول پیکر) نیز توسط خود کارگردان اجرا شده است.

4 – در ژوئن سال 2009 ، کالبی کرتین ، دختر بچهء ده ساله ای که آخرین مراحل پیشرفت سرطان (Vascular Cancer) را سپری می کرد، آخرین آرزویش را زنده ماندن و دیدن کارتون «بالا» عنوان نمود. پزشکان زنده ماندن او را تا زمان تکثیر DVD کارتون بعید می دانستند و از طرفی کالبی توانایی جسمانی کافی برای رفتن به سینما را نداشت. یکی از بستگان آنها با پیکسار تماس گرفت و ماجرا را تعریف کرد. پیکسار نسخه ای اختصاصی بهمراه کالاهای تبلیغاتی فیلم را برای کالبی ارسال کرد. کالبی بدلیل شدت بیماری نمی توانست چمشانش را باز کند و فیلم را ببیند. مادرش لحظه به لحظه فیلم را برای او تعریف کرد و کالبی در ذهنش به کمک صدای فیلم آنرا تصویر نمود. هفت ساعت پس از آن کالبی کرتین بر اثر بیماری جان باخت.

5 – در پایگاه اطلاعاتی اینترنتی فیلم (IMDb) این فیلم موفق شده است از نگاه مردم سرتاسر جهان در این لحظه در جایگاه 48 در برترین فیلمهای تاریخ سینما قرار بگیرد. در این فهرست در حال حاضر فیلم شماره 47 تاوان مضاعف (Double Indemnity) محصول 1944 و در رتبه 49 (M) محصول سال 1931 قرار گرفته است . این فهرست داینامیک بوده و هر لحظه در حال بروزرسانی است.

6 دیدگاه

بعضی در ها هیچ وقت نباید باز شوند

کورلاین (Coraline)

کارگردان: هنری سلیک
نویسنده:
نمایشنامه از هنری سلیک بر اساس کتابی از نیل گایمن
گویندگان: داکوتا فنینگ، تری هچر، جنیفر ساندرز

ژانر: انیمیشن، حادثه ای، فانتزی
محصول سال: 2009

تگ لاین: مواظب باش که چه آرزویی می کنی!

امیر هاشمی (نویسنده مهمان): چه کسی می تواند در برابر وسوسه گشتن و کشف کردن سوراخ سنبه های یک خانه 150 ساله قدیمی مقاومت کند؟ مخصوصاً اگر یک دختربچه شجاع و کنجکاو باشد که نه پدر و مادرش وقت زیادی برایش داشته باشند و نه برادر و خواهری بعنوان همبازی. و حالا از هم بازی های سابقش هم دور شده و به جایی پا گذاشته که همیشه بارونی ست و همه چیزش ملال آور و خسته کننده است. اینجاست که مجبور است هر طور که شده یک راهی برای سرگرم کردن خود پیدا کند و خوب چه راهی بهتر از همسو کردن تخیلاتش با رمز و راز هایی که در دل یک خانه قدیمی منتظر کشف شدن هستند.

در تاریخ سینما، سازندگان فیلم ها و انیمیشن های موفق، به درستی و زیرکی توانسته اند از تاثیری که «در» بر روی انسان دارد بهره مند شوند. همه دوست دارند بدانند که پشت هر دری چه چیزی مخفی ست. گرچه در زندگی روزمره مخصوصا بعد از پشت سر گذاشتن دوران کودکی آن حس رازگونه خود را از دست داده ولی خدا را شکر دنیای سینما هنوز هم  با سخاوت تمام درهایی که در ورای آن ها دنیاهای عجیب و جدید و مرموز انتظارمان را می کشند را به ما هدیه می دهد. در انیمیشن کورلاین هم دری وجود دارد که اگر دخترک بازیگوش و دوست داشتنی ما جسارت گشودن و گذشتن از آن را به خود راه دهد، با سیلی از حوادث جذاب و باورنکردنی روبرو خواهیم شد.

در آخر باید گفت از آنجا که از شگرد های فیلم هایی از این دست، استفاده از موارد تاثیر گذار بر ضمیر ناخودآگاه بیینده است؛ وجود یک گربه سیاه، یک عروسک دست ساز خبرچین، دو پیرزن فالگیر و آب و هوایی سرد و مه گرفته و خاکستری ضروری به نظر می رسد که خوشبختانه این موارد هم در فیلم رعایت شده و دیگر بهانه ای برای ندیدن این انیمیشن زیبا و خلاقانه باقی نمی ماند.

بد نیست بدانید که:

1 – این انیمیشن 100 دقیقه ای بلندترین انیمیشن  ساخته شده با تکنیک فریم به فریم (stop-motion) است.

2 – هنری سلیک همچنین انیمیشن کابوس قبل از کریسمس (The Nightmare Before Christmas ) را نیز در سال 1993 کارگردانی کرده است.

3 دیدگاه

شما زشت ترید یا ما ؟

منطقه ٩ (District 9)

کارگردان : نیل بلامکمپ
نویسنده : نیل بلامکمپ ، تری تچل
بازیگران : شارلتو کپلی

ژانر : علمی – تخیلی ، تریلر ، اکشن
محصول سال : 2009

تگ لاین : اینجا از شما استقبال نمی شود!

بردیا برجسته نژاد: در یک ماه اخیر تا دلتان بخواهد فیلمهایی با مضمون موجودات فضایی دیده ام: آگاهی (Knowing)، ترنسفرمرها: انتقام فالن (Transformers: Revenge of the Fallen)، هیولاها بر علیه بیگانگان (Monsters Vs. Aliens)، روزی که زمین پابرجا ماند (The Day The Earth Stood Still) و گریز به کوهستان ویچ (Race to Witch Mountain). کاری به این فیلمها ندارم، فقط جالب اینجاست که امسال بازار فیلمهای فضایی کاملا داغ بوده است.

همیشه با دیدن اینگونه فیلمها سئوالی در ذهنم مطرح می شود. چرا اکثر آنها عجیب غریب و جانور شکل هستند، و چرا همگی آنها از ما بسیار پیشرفته تر، باهوش تر ، تکامل یافته تر و برترند. تمام این فیلمها همگی به کنار، منطقه 9 چیز دیگری ست.

نیل بلامکمپ هنرمند جوانی ست. تخصص اصلی او طراحی جلوه های ویژه است. چهار سال پیش اولین فیلم خود را به اسم زنده در جوبرگ (Alive in Joburg) ساخت: یک فیلم کوتاه و مستند گونه در رابطه با موجودات فضایی. همان فیلم دستمایه ای شد برای ساخت آخرین و موفق ترین اثرش: منطقه 9 . در ابتدا شما یک فیلم مستند را می بینید که به زیبایی پرداخته شده است. فیلم مستندی در رابطه با حضور 20 سالهء موجودات فضایی در کمپی در آفریقا. اینکه چرا اینبار بر خلاف همیشه موجودات فضایی بجای ایالتهای مختلف آمریکا ، نقطهء دیگری از زمین را برای فرود انتخاب کرده اند به خاطرات کودکی بلامکمپ و زندگی در آفریقا بر می گردد. اما نگران نباشید! آمریکا طبق معمول برای کنترل ماجرا در آنجا حضور دارد. در ابتدای فیلم دوربین با ویکس ون دمرو (با بازی شارلتو کپلی) به عنوان یکی از اعضای سازمان کنترل کننده امور مربوط به فضاییها مصاحبه می کند. امکان ندارد با دیدن ریخت ، قیافه ، تیپ و لهجهء او حدس بزنید که همین مرد تبدیل به قهرمان داستان می شود. مخصوصا اینکه چهرهء او بعنوان بازیگر برای ما شناخته شده نیست . تنها کاری که تا کنون انجام داده کارگردانی، نویسندگی و تهیه کنندگی یک فیلم ناشناخته به اسم Spoon در سال 2008 است و البته بازیگری در همان فیلم کوتاه بلامکمپ. آغاز فیلم کاملا گیرا و جذاب است. شما یک فیلم مستند می بینید که کاملا ساختگی ست. این مسئله اولین چیزی را که سبب می شود این است که شما حضور دوربین را هرگز فراموش نکنید . نکته جالب در این است که از یک جایی، بدون آنکه درست بفهمید کجا، فیلم دیگر از حالت مستند خارج می شود. اما تا انتها به هر شکلی شما حضور دوربین را همچنان حس می کنید. یا با لرزشها هنگام دویدن، یا با پاشیدن خون روی لنز دوربین!

داستان فیلم جدا از تخیلی بودنش چیزهایی را در ذهن شما تداعی می کند. بیگانگانی که انسان آنها را تحت اختیار خود در آورده است و در عین حال انسانهایی که با یکدیگر بر سر قدرت می جنگند و در این بین منفعت این جنگ عاید همین بیگانگان می شود. در منطقهء شمارهء 9 ، محل نگهداری حدود 2 میلیون موجود فضایی که بدلیل نقص فنی سفینهء فضایی خود به کرهء زمین پناه آورده اند، همه نوع ظلم صورت می گیرد. در این فیلم موجودات فضایی بصورت درماندگانی نمایش داده می شوند که اینبار تحت سلطهء بشر در آمده اند. اما با این وجود طی یک حرکت 20 ساله برای احیای سفینه و بازگشت به سیاره خود تلاش می کنند و در انتها نیز موفق می شوند . 20 سال به اندازه ای کافی است برای اینکه این موجودات در کرهء زمین پذیرفته شوند. حتی شما شخصیتهای فیلم را می بینید که با این موجودات حرف می زنند، در حالی که برای شما صحبتهای آنها بصورت زیرنویس نمایش داده می شود. بله، سازگاری در هر شرایطی بین همه موجودات امکان پذیر است، اما کسی از عاقبت امر اطلاعی ندارد. این فیلم می تواند تا حد زیادی خواسته های شما را پوشش دهد: کارگردانی خوب، بازیهای یک دست و روان، جلوه های ویژهء قابل قبول و حتی برانگیختگی احساسات.

تنها یک چیز این فیلم مرا راضی نمی کند. اینکه چرا باید موجودات فضایی به شکل سوسک (یا به قول خود فیلم میگو) نمایش داده شوند. با پنجه هایی عجیب و غریب و ظاهری چندش آور، و رفتاری وحشیانه و دور از تمدن. اینجاست که شما کمی برایتان قبول اینکه اینها مهندسانی فوق العاده با قابلیتهای بالا هستند و توانسته اند چنان سفیه ای را بسازند دشوار می شود. شما در صحنه ای از فیلم کریستوفر جانسون (تعجب نکنید ! این اسم قهرمان فضایی داستان است) را می بینید که در چند ثانیه با سر هم کردن چند قطعه بمبی را می سازد. کودک فضایی را می بینید که سفینهء فضایی را راه اندازی می کند. شک نکنید، اینها استادان و مهندسانی هستند که تکنولوژی ناب را در اختیار دارند. اما صبر کنید، با نگاه به چهره و رفتار آنها، خیر! باورش کمی سخت است!

این فیلم سرگرم کننده می تواند به راحتی علاقه مندان فیلمهای علمی – تخیلی (اگر خیلی سخت گیر نباشند) را راضی کند.

بد نیست بدانید که :

1 – در پایگاه اطلاعاتی اینترنتی فیلم (IMDb) در حال حاضر این فیلم موفق شده است از نگاه مردم سرتاسر جهان در جایگاه 80 در برترین فیلمهای تاریخ سینما قرار بگیرد . در این فهرست در حال حاضر فیلم شماره 79 بعضی ها داغش رو دوست دارن (Some Like it Hot) محصول 1959 و در رتبه 81 حیثیت (The Prestige) محصول سال 2006 قرار گرفته است . این فهرست داینامیک بوده و هر لحظه در حال بروزرسانی است .

2 – فیلم تبلیغات جالبی در انگلستان و آمریکا داشت . پوسترهایی بر روی ساختمانها ، اتوبوسها و معابر نصب شده بود بدین مضمون : فقط برای انسانها. غیر انسان ممنوع ! (For Humans Only . No-Humans Banned) . در این پوستر موضوع آن و نام فیلم درج نشده و تنها به ذکر آدرس سایت فیلم در پایین آن اکتفا شده بود .

3 – برای انتهای فیلم 6 پایان مختلف طراحی شده بود که نتیجه آن چیزی شد که شما دیده اید .

4 – در انتهای فیلم جملهء مهمی را از زبان کریستوفر خطاب به ویکس می شنوید :  3Years. I Promise (اشاره به اینکه 3 سال زمان لازم است تا در دستگاه ریکاوری ویکس به حالت طبیعی بازگردد) . همین جمله باعث شده که از هم اکنون زمزمه های ساخت قسمت دوم این فیلم به گوش برسد. فیلمی احیانا تحت عنوان District 10 .

5 – فراموش نکنید، تهیه کنندهء فیلم پیتر جکسون (کارگردان سه گانهء ارباب حلقه ها) است .

7 دیدگاه