بایگانی دستهٔ Romance

هر بوسه‌ات یک قسمت از کابوس هایم شد

the-perks-of-being-a-wallflower-blu-ray

پیش نوشت: با احترام به کاراکتر و تمام آن لحظاتی که …

مزایای گوشه‌گیر بودن (The Perks of Being a Wallflower)

کارگردان: استفان چبوسکی
نویسنده: استفان چبوسکی بر اساس رمانی از استفان چبوسکی
بازیگران: لوگان لرمن، اما واتسون، ازرا میلر

ژانر: عاشقانه، دراما
محصول سال: ۲۰۱۲

تگ لاین: وقتی از دبیرستان حرف می‌زنیم از خیلی چیز‌ها حرف می زنیم

میم. تهران: لطفاً هنگام خواندن بند زیر، کلمات داخل پرانتز را جایگزین کنید:

سرایت این هوای سراسر شعر و شور و ساخت این جهان منحصر به فرد متنی(تصویری)بر عهده‌ی خود شاعر (کارگردان ) است. که فرق میان شاعر (کارگردان) با دیگری همین توان تغییر او در موقعیت ها ست و به جنون کشاندن هر چه و هر چیز که در تماس با او نفس می کشد۱

این پسر رنگ پریده با آن ماشین تحریرش به وودی آلن می ماند که حرف های زیادی برای نگفتن دارد، چیز هایی دارد که فقط خودش می داند و جهان را به سیاهی گودی چشم هایش می بیند و می تواند با استفان چبوسکی دست به یکی کند و شالوده‌ها را بشکند تا دبیرستان را مثل دیزنی لند نشان ندهند و ما را یاد ستون دیر ابی۲ نیندازند ، کسی که بیشتر از هر چیز دیگری می خواهد انزوایش را به اشتراک بگذارد، انزوایی که اگر تنهایی تحملش کند با عث می شود چیز هایی از گذشته اش را همان طور که واقعن اتفاق افتاده اند به یاد بیاورد نه آن طور که او دوست دارد اتفاق افتاده باشد ، چارلی نمی خواهد زمان دردناک فعلیش را لا پوشانی کند اما می خواهد از کابوس هایش(اگر بشود بهشان گفت کابوس و نه خاطره) که ناخودآگاهش دارد دستکاریشان می کند رها شود، او دارد عاشق کسی می شود که مثل کسی است که باعث این کابوس هاست، نمی دانم چارلی خودآزار است یا فقط یک پسر بچه‌ی دبیرستانی که ترسیده است، بد جور هم ترسیده است، پسری که از پنهان کردن راز های کوچک درد می کشد و مدام مجبور می شود با کسی راز کوچکی داشته باشد که باید بین خودشان بماند. دو تا از این راز ها دارند وجودش را از هم می درند، اوضاع بد تر هم خواهد شد وقتی می فهمد به زودی مجبور خواهد بود دوباره این انزوا را تنها به دوش بکشد.

درست همین نقطه است که باید یک بار دیگری سری به بند اول بزنید و من هم بگویم استفان چبوسکی فکر میکند هنوز به حد کافی از جنون نرسیده و سرنگش را از هوا خالی می کند و ویروس واقعیت را به ما تزریق می کند، پازلی را که نیمه کار گذاشته کامل میکند و می گذارد ویروس واقعیتش در تمام رگ هایمان رسوخ کند و احساس کنیم هنوز می شود انتهای یک فیلم فریاد بزنیم که ما بی کرانیـــــــــــــــــــم۳

پاتریک، پاترک، پاتریک . او هم رنگش پریده است و عاشق کسی است که می ترسد درون تونل پشت وانت پاتریک بایستد و آنچه که هست را فریاد بزند، فریاد بزند که عاشق پاتریک است و یاد ما نیندازد که «در جهانی که عشق ممنوع است عاشقت می شوم خودآزاری است»۴. پاتریک همان کسی است که وقتی غروب، تمام شهرت بر سرت خراب می شود ارزشش را دارد یک قهوه مهمانش کنی و اندازه‌ی بودنش مهم نیست، فقط بودنش است که مهم است.

سم به پیچیدگی یک دوشیزه‌ است که در حوالی آغاز دهه‌ی دوم زندگیش است و دوشیزه نیست، جان می دهد که چارلی عاشقش بشود، چارلی هم عاشقش شده است و اورا بوسیده است ، بوسه‌ای که آن هم مثل چند بوسه که متعلق به گذشته اند، یک قسمت از کابوس هایش شده است، سم از آن دختر هاست که ماندن بلد نیست اما نماندنش به معنای برنگشتنش نیست، از آن دختر هاست که وقتی به چارلی نگاه می کند چارلی در لحظه حبس می شود و لحظه را حس می کند، کاری که چارلی اصلن آن را بلد نیست و همین ‌است که عشق است، همین که به چیزی تبدیل بشوی که تا چند دقیقه قبل نبوده‌ای.

و حرف آخر: فیلم بدون اینکه فراموش کند مدیومش سینما ست و به صدور بیانه‌ها و نگاشتن مقاله‌های اجتماعی بپردازد، با زبان سینما به سراغ کودک آزاری رفته است وتبعاتش را که مهیب هم هستند به نمایش گذاشته‌است، فیلم ارزش دیدن و شاید چند بار دیدن را دارد

 بد نسیت بدانید که:

1. استفان چبوسکی از زمان دیدن اما واتسون در صحنه‌ای از فیلم هری‌ پاتر و شاهزاده‌ی دورگه (صحنه‌ای که رون دل هرماینی را می شکند و هری، هرماینی را دلداری میدهد) می دانسته که میخواهد از اما واتسون برای نقش سم بازی بگیرد.

2. استفان چبوسکی خود نویسنده‌ی رمانی است که فیلمنامه‌ی فیلم را بر اساس آن نوشته و آن را گارگردانی هم کرده است. این اتافاق برای یک نویسنده اتفاق نادری است.

3. این اولین نقش اصلی اما واتسون بعد از فیلم هری پاتر است.

پانویس ها:

صفر: عنوان نوشته مصرعی است از دکتر سید مهدی موسوی عزیز.

یک: این بند منهای پرانتز ها، بخشی است از کتاب آسایشم گاهی روانی‌ست به قلم رضا حیرانی.

دو: ستون سوال و جواب مسائل جنسی در یکی از روزنامه‌های آمریکا.

سه: دیالوگی از فیلم.

چهار: سید احمد حسینی. از کتاب ساراییسم و شعر در سرم رفتنت قدم می زد.

پی نوشت: ممنون و تشکر از جناب میم. تهران بابت نوشتن این نقد و مطلب کامل و دوست داشتنی و محبتشان برای ارسال این نقد برای این وبلاگ.

Advertisements

بیان دیدگاه

یک دوستی بی قید و شرط

دوستی پر منفعت (Friends with Benefits)

کارگردان : ویل گلاک
نویسنده : کیث مریمن، دیوید نیومن، ویل گلاک
بازیگران : جاستین تیمبرلیک، میلا کونیس، پاتریشیا کلارکسون، ریچارد جنکینز، وودی هارلسن

ژانر : کمدی، رومنس
محصول سال : 2011

تگ لاین : بعضی دوستی ها پایان خوشی دارند.

بردیا برجسته نژاد: داستان فیلم بسیار ساده است. دو دوست، دیلن (جاستین تیمبرلیک) و جمی (میلا کونیس)، بعد از سرخوردگی در روابط خصوصی شان تصمیم می گیرند با یکدیگر فارغ از هرگونه تعهد و عشق، رابطه آزاد جنسی داشته باشند. سرانجام این رابطه، بعد از مسائل و مشکلاتی که پیش می آید، هم عشق است و هم تعهد. هر چند در طول فیلم مدام این را از زبان شخصیتهای فیلم می شنوید که باید از عشقهای هالیوودی فاصله گرفت، اما این یکی از کلیشه ای ترین سوژه هایی است که در فیلمهای کمدی هالیوودی دیده اید. نیویورک، غار تنهایی، سوء تفاهم، والدین غیرطبیعی که در وقت مناسب حرفهای قصار می زنند، سمبل هالیوود بر روی کوه، همه و همه مواد اولیهء معجونی ست به اسم کمدی هالیوودی. اما این فیلم چیزهایی دارد که کمی آن را از دیگر فیلمها متمایز می کند.

برخلاف اکثر فیلمهای کمدی هالیوودی در این فیلم اثری از سیاهی لشگرهای ریز و درشت نمی بینید. کل بازیگران در چند نفر انگشت شمار خلاصه می شوند، بطوریکه هیچ کدام از کاراکترها نقش اضافی ندارند. همکار دیلن در فیلم حضور دارد که در انتها او را با قایقش به مقصد برساند، خواهرزادهء دیلن شعبده باز است تا جمی در جعبهء شعبده بازی اش پنهان شود و حرفهای دیلن را بشنود، پدر آلزایمری دیلن (ریچارد جنکینز) و مادر بی خیال جمی (پاتریشیا کلارکسون) آنجایی که لازم است نقش محرک را بازی می کنند، حتی شاون وایت (قهرمان اسکیت سوار) هم حضور دارد تا بتواند تفاوت فرهنگ نیویورکی ها و لوس آنجلسی ها را نشان دهد. اتفاقا این قضیه تفاوت فرهنگ تا آنجایی که جا داشته در این فیلم پر رنگ نمایش داده شده است. از شوخی ها گرفته تا بد دهنی ها،  از محل زندگی تا عبور از خیابان. در این فیلم سعی شده هیچ بازیگری اضافی نباشد و هر کدام برای حضورشان دلیل قانع کننده ای داشته باشند. شاید در این امر و برای تمام کاراکترها این مسئله موفقیت آمیز نباشد، اما تا همین حد هم می تواند یکی از عوامل برتری اش نسبت به دیگر فیلمهای باشد که با اضافه کردن کاراکترهای اضافی سعی دارند بار طنز بیشتری به فیلم بدهند.

شما با یک فیلم کمدی رومنس طرف هستید. یعنی جدا از آنکه اسمش کمدی باشد، می تواند در سکانسهای زیادی هم شما را واقعا بخنداند. منتها اشکال کار اینجاست که تمام شوخی های فیلم کلامی و بصورت دیالوگ است و همان تک و توک طنز تصویری هم ضعیف و بی تاثیر از آب در آمده اند. سکانسهای معاشقهء دیلن و جمی پر است از شوخی های کلامی بامزه، چیزی که جاستین تیمبرلیک و میلا کونیس، فراتر از آن چیزی که تا به امروز از آنها می شناختیم، ظاهر شده اند. جدا از اینها شوخی های دیگر فیلم نه جذاب است و نه خنده دار. دیالوگها به شکل آزار دهنده ای ساده و ابتدایی ست و هیچ ظرافتی در بکار بردن آنها رعایت نشده است. بنظر می رسد تمام دقت و تلاش کارگردان بر روی صحنه های اروتیک فیلم صرف شده و چندان توجهی به دیگر قسمتهای فیلم نشده است.

شاید بزرگرین بدشانسی این فیلم همزمان شدنش با بی قید و شرط (No Strings Attached) باشد که دقیقا به داستانی مشابه می پردازد. در آن فیلم هم شما یک رابطهء آزاد بین دو دوست را خواهید دید که در نهایت به عشق می انجامد. همین مسئله باعث می شود که جاستین تیمبرلیک و میلا کونیس در دوستی پر منفعت مدام با اشتون کوچر و ناتالی پورتمن در بی قید و شرط مقایسه شوند و این یک تاثیر منفی و دو جانبه بر جذاب بودن هر دو فیلم گذاشته است. اما در نهایت، اگر از ناتالی پورتمن صرف نظر کنیم، دوستی پر منفعت اثر مقبول تری نسبت به بی قید و شرط به نظر می رسد.

این فیلم نه یک شاهکار است و نه اثری که در ذهنتان ثبت شود. اما هر چیزی که هست، ارزش یک بار دیدن را دارد.

بد نیست بدانید که:

1 – در ابتدا قرار بود بی قید و شرط با عنوان دوستی پر منفعت ساخته شود! اما تهیه کنندگان دوستی پر منفعت در یک دعوای حقوقی قابت کردند که اسم فیلمشان را زودتر ثبت کرده اند. برای همین عنوان فیلم ناتالی پورتمن به بی قید و شرط تغییر یافت، اما در تبلیغات آن از جملهء «این یک دوستی پر منفعت است» استفاده شد.

2 – فیلم قبلی ویل گلاک Easy A با بازی اما استون بود. در دوستی پر منفعت اما استون در نقش دوست دختر اول دیلن بازی می کند.

3 – در صحنه ای که جمی از پشت به صورت کاملا برهنه نمایش داده می شود از بدل استفاده شده است.

4 – دوستی پر منفعت دو ماه بعد از بی قید و شرط کلید خورد و در نهایت شش ماه دیرتر به نمایش در آمد. هزینه ساخت دوستی پر منفعت در حدود 35میلیون دلار و بی قید و شرط در حدود 25میلیون دلار بود. دوستی پر منفعت توانست در هفته اول در آمریکا 18.6میلیون دلار در 2926 سینما فروش داشته باشد. این رقم برای بی قید و شرط 19.6میلیون دلار در 3018 سینما بود.

5 – پسری که نقش شاون وایت، قهرمان اسکیت سواری، را بازی می کند، خود شاون وایت و قهرمان اسکیت سواری ست!

5 دیدگاه

داستان افول یک ستاره

آرتیست (‏The Artist)

کارگردان : میشل آزاناویسوس
نویسنده : میشل آزاناویسوس
بازیگران : ژان دوژاردن، برنیس بژو

ژانر : کمدی، رومنس، دراما
محصول سال : 2011

تگ لاین :

بردیا برجسته نژاد: به نظر من دو اتفاق بزرگ دنیای سینما را بطور کامل دگرگون کرد: اولی در سال 1927 و نمایش اولین فیلم ناطق با عنوان خوانندهء جاز (The Jazz Singer) ساختهء الن کراسلند، و دومی در سال 1935 با نمایش بکی شارپ (Becky Sharp) ساختهء روبن مامولین بعنوان اولین فیلم رنگی. اما در سینما هم هر گام رو به جلو تعدادی قربانی به همراه داشت. آنهایی که نتوانستند خود را با شرایط جدید هماهنگ کنند و با تکنولوژی همقدم شوند. کاراکتر خر را در شهر قصه یادتان است؟ می گفت از وقتی که ملامین آمد بازار خراطی کساد شد، و این همان چیزی ست که همیشه در هر صنعتی رخ داده است.

داستان آرتیست در سال 1927 می گذرد، در همان زمان پیدایش سینمای ناطق. جورج ولنتین (ژان دوژاردن) محبوب ترین ستارهء سینمای صامت، مردی موقر، دوست داشتنی و البته مغرور است که تمام زندگی و افتخارش حضور بر پردهء سینما ست. او آنقدر به خود و طرفدارانش مطمئن است که با جریان سینمای ناطق همراه نمی شود و سعی می کند در همان سینمای صامت به تنهایی یک شاهکار خلق کند. او در مقام نویسنده، تهیه کننده، کارگردان و بازیگر، فیلم صامتی می سازد که لا به لای صدای فیلمهای دیگر گم می شود. آرتیست دربارهء افول یک آرتیست است که با چنگ و دندان سعی می کند در مقابل موج جدید هنر بایستد و البته شکست می خورد.

آرتیست بصورت صامت و به شکل سیاه و سفید نمایش داده شده است. همه چیز، از گریم تا سرعت فیلمبرداری، به شکلی ست که کاملا می توانید باور کنید مشغول تماشای یک فیلم از سینمای صامت هستید. با این وجود نمی توان نقش بسیار مهم صدا را در این فیلم نادیده گرفت. در سه سکانس صدا مهمترین نقش را در فیلم ایفا می کند:

1) در ابتدای فیلم، پس از آنکه «پایان» بر پردهء سینما نقش می بندد و ارکستر حاضر در سالن از نواختن دست می کشد، چهرهء نگران و منتظر عوامل فیلم را می بینید که به ناگهان از شنیدن چیزی خوشحال می شوند، چیزی که من و شما نه می بینم و نه می شنویم. چند لحظه بعد مردم حاضر در سالن را می بینیم که مشغول دست زدن هستند، بدون آنکه ما صدایشان را بشنویم. این بهترین آغاز برای معرفی یک فیلم صامت در دورانی ست که سالهاست با صدا همراه است.

2) در اواسط فیلم، وقتی ولنتین از پیدایش سینمای ناطق باخبر می شود و با آن مخالفت می کند، کابوس او را می بینیم که حالا همه چیز، از برخورد لیوان با میز گرفته تا خندهء دختران سیاهی لشگر، همراه با صدا هستند به جز خود جرج ولنتاین که هرچه فریاد می زند صدایی از گلویش خارج نمی شود. این سکانس فوق العاده با نمایش سقوط یک پر، برخوردش با زمین و شنیده شدن صدای انفجار به زیبایی به پایان می رسد.

3) در انتهای فیلم، آنجا که ولنتین رضایت می دهد در فیلم ناطق نقش بازی کند. اما ما او را در سکانسی از فیلم می بینیم که او در حال رقصیدن است و از دیالوگ خبری نیست. کارگردان اما با صدای بلند کات می دهد، از همه تشکر می کند، تهیه کننده درخواست تکرار صحنه را مطرح می کند و ولنتین با لبخند پاسخ مثبت می دهد. اینها تنها دیالوگهای شنیده شده در فیلمی ست که دنیای صامت را به ناطق پیوند می زند.

بازیگری، فیلمبرداری، گریم، لباس، صحنه و حتی تیتراژ، به اندازه ای حرفه ای از اصل کپی برداری شده که اگر کسی پیش از تماشا در جریان فیلم نباشد کاملا فریبش را می خورد. این فیلم می تواند حتی نگاه شما را به سینما عوض کند. حالا می توان با همین نگاه امروزی لذت آدمهای دیروز را از دیدن فیلمهای صامت درک کرد. بعد از این فیلم است که به این نتیجه می رسید، شاید صدا و رنگ آنقدر هم برای سینما ضروری نباشد.

بد نیست بدانید که:

1 – نقش سگ را در فیلم در اصل سه سگ مختلف به نامهای یوگی، دش و دود ایفا می کنند. بیشتر صحنه ها با یوگی فیلمبرداری شده و دش و دود قبل از فیلمبرداری صحنه های مربوط به خود، برای آنکه بیشتر شبیه یوگی باشند، رنگ می شدند.

2 – ژان دوژاردن و برنیس بژو هر روز به مدت 5 ماه برای سکانس پایانی تمرین رقص کردند.

3 – در این فیلم در هیچ سکانسی از زوم کردن دوربین استفاده نشده است. بدلیل آنکه در زمانی که داستان فیلم رخ می دهد هنوز تکنولوژی زوم وجود نداشت. همچنین فیلم بصورت رنگی فیلمبرداری شد و در نهایت به سیاه و سفید تبدیل گردید.

4 – آرتسیت در جایزه گلدن گلوب در ۶ بخش نامزد گردید و توانست برنده ۳ جایزه (بهترین فیلم کمدی یا موزیکال، بهترین موسیقی متن و بهترین بازیگر مرد کمدی یا موزیکال) شود. همچنین این فیلم در ۵ رشته (بهترین فیلم سال،بهترین کارگردانی،بهترین بازیگر مرد،بهترین موسیقی متن،بهترین طراحی لباس) برنده جایزهٔ اسکار شد.

۱ دیدگاه

آشپزی در وبلاگ

جولی و جولیا (Julie & Julia)

کارگردان: نورا افرون
نویسنده: نورا افرون (فیلم نامه)، جولی پاول (کتاب)
بازیگران: مریل استریپ، امی ادامز، استنلی توچی، کریس مسینا

ژانر: زندگی نامه، کمدی، دراما، رومنس
محصول سال: 2009

تگ لاین: اشتیاق، بلند همتی، کره! شما نتیجه ی حاصل را میل می کنید؟

امیر هاشمی (نویسنده مهمان): فیلم روایتگر داستان زندگی جولیا چایلد (مریل استریپ) و جولی پاول (امی ادامز) است، در دو  زمان و دو شهر مختلف، که البته هر دو داستان بر پایه واقعیت استوارند. جولی کارمند شرکت «توسعه بخش جنوبی منهتن» است، شرکتی که مشغول برنامه ریزی برای ساخت مجدد برج های تجارت جهانی ست. شغل جولی پاسخگویی به تماس های تلفنی ست و اکثر تماس گیرندگانش نیز قربانیان حادثه یازده سپتامبر و منتقدان پروژه دوباره سازی برج ها هستند. شغلی به راستی دوست نداشتنی و حوصله سربر. خانه جولی هم که تازه به آن اساس کشی کرده، چنگی به دل نمی زند و مثل شغلش مجبور به تحمل آن است، اما در عوض او همسری دارد که به تمام سختی های دنیا می ارزد.

در مقابل، جولیا اما، شانس این را دارد که در خلال سال های دهه ی پنجاه دست در دست شوهری متشخص که حالا کارمند سفارت امریکا در فرانسه شده است، به خانه ای مجلل و زیبا در پاریس نقل مکان کند و عاشق همه چیز پاریس و مخصوصاً غذاهای فرانسوی شود. جولیا مجبور نیست مثل جولی کار کند و به توصیه همسرش به دنبال یادگیری آشپزی فرانسوی که بسیار مورد علاقه اش هم است می رود. وی پس از مدتی در آشپزی به مهارت می رسد و به همراه دوتن از دوستانش ابتدا تصمیم به برگزاری کلاس های آموزش آشپزی برای آمریکایی های ساکن در پاریس می گیرند و سپس به صرافت نوشتن کتابی در مورد هنر آشپزی فرانسوی برای خانم های امریکایی می افتند.

در حدود پنجاه سال بعد، جولی برای ایجاد تغییری مثبت در زندگی اش که یکنواخت و خسته کننده شده است، تصمیمی بزرگ و دور از دسترس می گیرد. جولی که از علاقه مندان جولیا و متد آشپزی اوست، قصد دارد که همه پانصد و بیست و چهار دستور غذای کتاب آشپزی جولیا را در مدت یک سال تهیه کند و در وبلاگی که به همین منظور آماده کرده، در خصوص نحوه پخت غذا و تجربیاتش در این باب، مطلب بنویسد.

و اما در نهایت، کتاب آشپزی جولیا، پس از بازگشت از فرانسه به امریکا مورد توجه یکی از ناشران قرار می گیرد و تحت عنوان «استادی در هنر آشپزی فرانسوی» به چاپ می رسد. جولی هم که در اوایل کار بسیار مایوس بود، پس از خواندن نظرات خوانندگان وبلاگش تشویق می شود که کارش را ادامه دهد و  حتی مصاحبه ای از وی در نیویورک تایمز چاپ می شود و با همه مشغله ای که داشتن یک کار تمام وقت به همراه دارد موفق می شود که در روز سیصد و شصت و پنجم، آخرین دستور غذا را طبخ کند و پروژه اش را با موفقیت به پایان برساند.

بیننده تا انتهای فیلم، بین زندگی جولی در زمان حال و زندگی جولیا در زمان گذشته شناور است و با مشکلاتی که هر کدام از دو قهرمان داستان برای رسیدن به هدف خود، با آن دست و پنجه نرم می کنند آشنا می شود و تلاش خستگی ناپذیر این دو زن که صد البته بدون حمایت همسرانشان ناممکن است را تحسین می کند. این فیلم جذاب و دیدنی است و طنزی ملایم در تمام طول فیلم جریان دارد. طنزی که چه در حاشیه و چه در متن زندگی جولی و جولیا حضور دارد و به موازات جریانات فیلم  پیشرفت می کند و به کمک موفقیت داستان می آید و لبخندی شیرین را بر چهره مخاطبان خود می نشاند. قهرمانان داستان شخصیت های دوست داشتنی، دلنشین و جذابند که البته در این مورد باید پبش از هر چیز انتخاب به جای بازیگران را مورد تحسین قرارداد.

بد نیست بدانید که:

1 – این فیلم، اولین فیلم بلندی است که دستمایه ی آن یک وبلاگ است.

2 – به خاطر کوتاهی قد مریل استریپ نسبت به جولیا چایلد واقعی، حقه های زیادی در استفاده از لباس و دوربین و وسایل به کار رفته تا قد مریل استریپ بلندتر به نظر برسد. پیشخوان ها کوتاه تر شده اند، مریل استریپ مجبور به پوشیدن کفش هایی با پاشنه های خیلی بلند شده و دوربین از زوایای خاصی مجبور به فیلمبرداری شده است.

بیان دیدگاه

معصومیت چند صد ساله

بگذار فرد درست وارد شود (Låt den rätte komma in)

کارگردان: توماس آلفردسون
نویسنده: جان آیوید لیندکویست
بازیگران: کر هدبرانت ، لینا لیندرسون

ژانر: دراما ، ترسناک ، رومنس
محصول سال: 2008

تگ لاین: الی دختری 12 ساله است. او بیش از 200 سال است که 12 ساله است. حالا او برای زندگی به خانهء کناری آمده است.

بردیا برجسته نژاد: اینبار ومپایر به سوئد می رود تا در یکی از زیباترین فیلمهای این ژانر نقش آفرینی کند. توماس آلفردسون، کارگردان، بازیگر و ادیتور 44 سالهء سوئدی، به جز چند فیلم و سریال متوسط و و معمولی چندان اثر خاصی در سابقه هنری خود ندارد (البته به جز Four Shades of Brown که اثر قابل توجهی با نویسندگی و بازی رابرت گوستاوسون بشمار می آید). اما بنظر می رسد این بار آلفردسون با فیلم جدیدش گام بلندی را برداشته و بعنوان یک فیلمساز موفق اروپایی خود را به جهان سینما معرفی کرده است.

بگذار فرد درست داخل شود، اصلا فیلم ساده ای نیست. البته نمی توان آنرا بعنوان یک فیلم پیچیده نیز قبول کرد. مسئله همینجاست که هر کس می تواند بسیار سطحی یا بسیار عمیق به آن نگاه کند. دختر 12 ساله ای به نام الی (با بازی لینا لیندرسون) به همراه پدرش به همسایگی پسر 10 ساله ای به نام اسکار (با بازی کر هدبرانت) نقل مکان می کنند. رفتارهای مشکوک آنها همراه می شود با مفقود شدن تعدادی از ساکنین محل. در ادامه متوجه می شویم که الی یک ومپایر (خون آشام) است که پدرش برای جلوگیری از به دام افتادن او خود مرتکب قتل و آوردن خون برای او می شود. ما در این فیلم شاهد رخ دادن یک رابطه عاطفی بین این دو کودک هستیم که به زیبایی تصویر شده است و در آخر، پس از مرگ پدر، فرار اسکار از خانه و همراه شدنش با الی را سبب می شود.

این ساده ترین نگاهی بود که می تواند به این فیلم داشت! فیلم با تیتراژی بسیار ساده شروع می شود: حک شدن نام افراد با فونت سفید در زمینهء کاملا سیاه، بدون هیچ صدا و موسیقی. بخش ابتدایی فیلم تقریبا بدون هیچ موسیقی خاصی سپری می شود تا جایی که شما طنین زیبای موسیقی را در سکانس آخرین برخورد پدر و دختر می بینید که مرد به دست دخترش به قتل می رسد. در دو قسمت از فیلم، آنجایی که پدر برای سیر کردن دخترش قربانی انتخاب می کند شما متوجه می شوید که مرد با ریختن اسید در خون سعی در کشتن دخترش دارد و البته در هر دوبار نیز ناموفق می ماند تا جایی که در صحنه ای عجیب اسید را به روی صورت خود می پاشد. احتمالا شما همچنان با ذهن خود درگیر هستید و علت این رفتار پدر و کینه از دخترش را متوجه نمی شوید. در سکانسی شما مشاجره پدر و دختر و البته سلطهء دختر بر مرد را شاهد هستید که احتمالا این نیز برای شما قابل درک نیست.

اسکار یک پسر آرام و نسبتا دست و پا چلفتی است که در مدرسه مورد آزار همکلاسی هایش قرار می گیرد. رابطهء عاطفی او با دختر همسایه و تاثیر دختر در زندگی اش به زیبایی هر چه تمام تر در فیلم نمایش داده می شود. در دو صحنه شما اوج این تاثیر را مشاهده می کنید: پدر با یک چوب بلند جسد مردی را که دختر او را کشته است در میان یخ دریاچه پنهان می کند. در صحنه ای شما اسکار را می بینید که همان چوب را از میان یخها بیرون می کشد و با آن ضربهء محکمی به سر پسری که او را اذیت می کند می زند. در صحنهء دیگر شما الی را می بینید که با صورت و لبهای خونین بر بالای سر جسد قربانی اش لبهای اسکار را می بوسد و باعث می شود لبهای او نیز خونی شود.

خصوصیات عمومی ومپایرها در این فیلم نیز رعایت شده است. ومپایرها پیر نمی شوند، از طریق مکیدن خون از گردن قربانیان تغذیه می کنند و نسبت به روز و نور خورشید حساسند. در دو سکانس که رویارویی الی و اسکار را نمایش می دهد، آنجا که چشمان اسکار بسته است، ما الی را در قالب یک پیرزن می بینیم که نمایش دهنده ذات پیر این دختربچه بواسطه چند صد سال زندگی در قالب یک دختر بچه 12 ساله است. در انتهای فیلم پس از چندین قتل پی در پی توسط الی که البته اسکار هم به نوعی او را همراهی می کند، پسربچه را سوار بر قطار می بینید که به همراه دختربچه که بخاطر نور آفتاب در داخل جعبه ای قرار دارد به جای نامعلومی سفر می کند. اینجاست که معمای فیلم برای بینندهء تیزبین حل می شود. آن مرد مسلماً نمی تواند پدر الی باشد. احتمالا 50-60 سال پیش آن مرد نیز پسر بچه ای بوده که به عشق الی با  او همراه شده است و مرور زمان او را مسن کرده اما الی تغییر ناپذیر باقی مانده است. شما اینجا برای عاقبت اسکار افسوس خواهید خورد و می دانید که 50 سال دیگر او نیز به سرنوشت آن مرد دچار خواهد شد و الی با یک پسربچه دیگر به زندگی ابدی خود ادامه خواهد داد. اینجاست که دلیل حسادت مرد به اسکار را می فهمید، و حتی سعی او برای کشتن الی را درک می کنید.

زیباترین صحنهء فیلم قسمتی است که برادر همکلاسی اسکار سعی در کشتن او در استخر دارد. دوربین زیر آب است و تقلای اسکار را نمایش می دهد. ناگهان شما دو پا را در استخر می بینید که بر روی آب کشیده می شود و بی حرکت می ایستد و دست برادر همکلاسی جدا می شود و خون در استخر جاری می گردد. شما همچنان با اسکار زیر آب هستید و با دلهره قتل عام چهار کودک را در ذهنتان مرور می کنید.

بگذار فرد درست داخل شود مانند تمام فیلمهای اسکاندیناوی ریتم کند و در بعضی جاها خسته کننده ای دارد. احمالا بی حالی و سردی هنرپیشگانش هم از آب و هوای خاص سوئد ناشی می شود. اما شاید به جرات بتوان گفت با یکی از بکرترین فیلمهای این ژانر روبرو خواهید بود و مطمئنا از دیدن این فیلم لذت خواهید برد.

بد نیست بدانید که:

1 – این فیلم بدلیل داشتن صحنه های خونین و خشن و همچین نمایش غیر مستقیم برهنگی درجه نمایش R (دیدن فیلم برای افراد زیر 17 سال حتما با حضور یک بزرگتر باشد) گرفته است.

2 – عنوان فیلم و همچنین رمان آن بر گرفته از ترانه ای ساخت موریسی می باشد. در افسانهء ومپایر، خون آشام بدون اجازه نمی تواند وارد مکانی شود. در صحنه ای از فیلم الی روبروی اسکار ایستاده است و ملتمسانه برای ورود به خانه از او اجازه می گیرد.

3 – جالب است که بدانید صدای گاز زدن بدن قربانیان توسط الی با گاز زدن سوسیس ساخته شده است. همچنین صدای نوشیدن خون آنها نیز با خوردن ماست شبیه سازی شده.

4 – در حال حاضر این فیلم در فهرست IMDb در جایگاه 206مین فیلم برتر تاریخ سینما قرار دارد.

5 – توماس آلفردسون مشغول ساخت اولین فیلم آمریکایی و انگلیسی زبان خود تحت عنوان دختر دانمارکی (The Danish Girl) است. فعلا حضور نیکول کیدمن و گوئینث پالترو در این فیلم قطعی شده است. این فیلم احتمالا در سال 2011 اکران خواهد شد.

3 دیدگاه

اشتباهی که هرگز فراموش نمی شود

ریچل ازدواج می کند (Rachel Getting Married)

کارگردان : جاناتان دمی
نویسنده : جنی لومت
بازیگران : ان هاداوی ، روزماری دویت ، بیل ایروین ، متر زیکل

ژانر : دراما ، رومنس
محصول سال : 2008

تگ لاین :

بردیا برجسته نژاد: جاناتان دمی از آن دست کارگردانهای عجیبی است که تقریبا در هر ژانری از خود ردی باقی گذاشته. همه ما او را با شاهکارش، سکوت بره ها (Silence of the Lambs) محصول سال 1991 می شناسیم. اگر کمی موسیقی دوست داشته باشید احتمال دارد فیلمهای مستندش در رابطه گروه New Order یا هنرمندانی مثل Bruce Springsteen و Neil Young را نیز دیده باشید. اینبار دمی با یک اثر دراما / خانوادگی مهمان شماست. نه! اینبار شما مهمان او هستید: «ریچل ازدواج می کند» عنوان فیلم و البته خلاصهء فیلم است. به همین سادگی. قهرمان داستان ما، کیم (با بازی ان هاداوی) از مرکز ترک اعتیاد می آید تا در جشن عروسی خواهرش، ریچل (با بازی روزماری دویت) شرکت کند. او که بر اثر یک اشتباه (بدلیل از خود بیخودی اعتیادش) باعث مرگ برادرش شده است، همیشه سایهء سردی و عدم اطمینان اطرافیان را بر خود حس می کند. و شاید این فاجعه را هرگز هیچکدامشان فراموش نکنند .

فیلم بسیار ساده است. منظورم از بسیار ساده، کاملا بسیار ساده است! شما قطعه ای از زندگی را می بینید. بازیگر ها بازی نمیکنند، زندگی می کنند. دوربین تصاویر را ضبط نمیکند، بلکه زندگی را نمایش می دهد. کارگردان تمام تلاش خود را برای هرچه طبیعی تر شدن فیلم بکار برده است. شما کاملا حس می کنید که بازیگران فکر می کنند و حرف میزنند (نه اینکه دیالوگهای حفظ شده را به شما تحویل دهند)، تپق می زنند، می خندند، گریه می کنند و آنقدر طبیعی اند که بنظر می آید شما مشغول دیدن فیلم تدارکات عروسی یکی از اقوامتان هستید که به دلیل گرفتاری موفق به حضور در آن نشده اید.

فیلم فاقد داستان است. منظورم این است که شما شاهد واقعه یا رویداد یا حادثه ای نیستید. تنها حادثه ازدواج ریچل است. شما شاهد یک زندگی، یک خانواده با تمام زیباییها و زشتیهایش. شاهد پدری نگران، مادری بی خیال، عروسی حساس و خواهری مسئله ساز هستید. اتفاقا شاید تنها شخصیتی از فیلم که باور رفتارش به دلنشینی بقیه نباشد و شما احساس کنید که تنها اوست که دارد «بازی» می کند، همین کیم، قهرمان داستان باشد. پس: اگر دیدن یک فیلم فاقد داستان حوصله تان را سر نمی برد و مشتاق دیدن اوج هنر کارگردانی هستید، ریچل ازدواج می کند را از دست ندهید.

بد نیست بدانید که :

1 – جاناتان دمی در حال حاضر مشغول ساخت آخرین اثر خود است که مستندی ست تحت عنوان مارلی (Marley). این اثر در رابطه با زندگی و آثار باب مارلی، موسیقیدان برجسته جامائیکایی ست.

2 – این اولین نوشته از جنی لومت است که بصورت فیلم در آمده. فیلم جدیدش مرا به خاطر بسپار (Remember Me) به کارگردانی الن کورتر در سال 2010 اکران خواهد شد. او دختر سیدنی لومت کارگردان شهیر آمریکایی ست.

3 – صحنه رقابت ماشین ظرفشویی بین پدر و داماد خانواده برگرفته از یک خاطره واقعی جنی لومت است که خیلی سال پیش بین پدرش (سیدنی لومت) و باب فاس (کارگردان و بازیگر فقید آمریکایی که در سال 1987 از دنیا رفت) اتفاق افتاده.

پ.ن : سایت خبری صنعت سینما (IRASUN) نقد خوبی رو برای این فیلم نوشته . خواندش خالی از لطف نیست.

3 دیدگاه