بایگانی دستهٔ Horror

سرشت، معبد شیطان است

ضدمسیح (Antichrist)

کارگردان: لارس فون تریه
نویسنده: لارس فون تریه
بازیگران: ویلم دافو ، شارلوت گینزبورگ

ژانر: دراما ، ترسناک
محصول سال: 2009

تگ لاین: وقتی سرشت شیطانی می شود، وحشت حقیقی در کمین است

بردیا برجسته نژاد: لارس فون تریه، کارگردانی که معلوم نیست متفاوت است یا سعی می کند متفاوت باشد، با ابزار استثنایی خود یعنی سینما اینبار نیز عقاید و افکار خاص خود را به روی پرده می برد. نگرش عجیب مذهب ستیزی و زن ستیزی و حتی آمریکا ستیزی او اینبار فیلمی را سبب می شود که از دیدن آن شاید چند بار به خود لعنت بفرستید و این در حالی است که احتمالا استفاده هنرمندانهء او از ابزار سینما را ستایش می کنید. بیاد بیاورید فیلمهای عجیب او را: رقصنده در تاریکی (Dancer in the Dark) با بازی استثنایی بیورک که به شیوه ای باورنکردی غم دنیا را به سر و رویتان می کوبد، و یا داگویل با بازی نیکول کیدمن که تصویر را با چنان شهامتی به شیوه ای تئاتر گونه ای نمایش می دهد و تمام عوامل را حذف و فقط هنرپیشگان را باقی می گذارد که باورش برایتان مشکل است. اما ماجرا اینبار و در این فیلم کمی متفاوت است.

ضدمسیح از 4 اپیزود به همراه یک شروع و یک پایان تشکیل شده است:

افتتاحیه: شروع فیلم تکان دهنده و جادویی ست. تصاویر سیاه و سفید و اسلوموشن به طور هنرمندانه زن و شوهری را نشان می دهد که تا انتهای فیلم نامشان را نخواهیم فهمید. این دو در حال عشق بازی از کودک خود غافل می شوند، کدوکی که از تختخواب خود بیرون آمده و در خانه مشغول راه رفتن است. فون تریه اینبار نیز بی پرواست. جدا از شیوهء خلاقانه روایتی مقدمه داستان که با اپرای زیبای رینالدو (اثر جورج فردریک هاندل) همراه است، بی پروایی در نمایش عشق بازی ابتدای فیلم شما را غافلگیر می کند. باد پنجره را باز می کند و دانه های برف وارد خانه می شوند، سه مجسمهء فلزی کوچک را بر روی میز می بینیم که زیر هر کدام برچسبی وجود دارد و روی آنها نوشته شده است: حزن (Grief)، محنت (Pain) و یاس (Despair). کودک آنها را به زمین می اندازد، روی میز کنار پنجره می رود تا برف را تماشا کند، تعادلش را از دست می دهد، سقوط می کند و کشته می شود.

اپیزود 1 – حزن : مرد (با بازی ویلم وافو) که روانشناس است با غم از دست دادن کودک کنار می آید، اما زن (با بازی شارلوت گینزبورگ) دچار افسردگی شده و نزدیک به یک ماه را در بیمارستان می گذراند. مرد ترجیح می دهد با توجه به شغلش خود به همسرش کمک کند. در اینجا مانند فیلمهای قبلی فون تریه شما چپ و راست با دیالوگهای به ظاهر روشنفکرانه و مهم سر و کار دارید. حرفهایی که بیشتر از آن که ریشهء علمی داشته باشند برگرفته از تفکرات کارگردانند. در تمامی سکانسهای داخلی و خارجی در طول فیلم، تمام مکالمات با حالتی همراه با ریورب (حالت اکو همراه با طنین صدا) به گوش می رسد. این شیوهء پخش صدا در سینما معمولا برای بیان تفکر هنرپیشه ها به کار می رود و این بار با این روش فون تریه نشان می دهد که تمام حرفها فقط برگرفته از تفکر و اندیشه است، تفکر و اندیشهء خود او. این می تواند به این معنی باشد که در اصل زن و مرد دو بخش از وجود یک نفر (در اینجا کارگردان) هستند که درگیر مکالمه ای درونی و تقابل با یکدیگر می شوند.

مرد کمک چندانی نمی تواند به زن بکند. با تهیه فهرستی از مکانهایی که زن را دچار وحشت می کند، هر دو به جنگل (جایی که سال گذشته نیز به همراه کودکشان به کلبه ای به نام «بهشت» رفته بودند و حالا این مکان زن را به وحشت می اندازد) می روند تا با ترس زن مبارزه کنند. آخرین سکانس این اپیزود با نمایش آهویی به پایان می رسد که بچه ای مرده را از خود آویزان دارد. زن آنجا حضور ندارد و فقط مرد این صحنه را می بیند.

اپیزود 2 – محنت (آشفتگی حاکم می شود) : زن و مرد در کلبه مستقر می شوند و مرد درمان زن را از سر می گیرد. زن از فاز سوگواری و تشویش خارج شده و وارد فاز درد و محنت شده است. این اپیزود با نمایش روباهی به پایان می رسد که از گوشت خود تغذیه می کند. اینبار نیز زن حضور ندارد و فقط مرد روباه را می بیند.

اپیزود 3 – یاس (زن کشی) : مرد با دیدن نتیجه کالبدشکافی کودک متوجه نقص در پاهای او می شود. با دیدن عکس های کودک نیز متوجه می شود که زن بخاطر تاثیر افکاری شیطانی که از تحقیقاتش در رابطه با زن کشی در تاریخ سرچشمه گرفته است کفشهای کودک را چپه به پایش می کرده. همین مسئله باعث ناقص شدن پاهای کودک شده که احتمالا سبب سقوطش از لبهء پنجره نیز می شود (اگر یک بار دیگر فیلم را از اول ببینید در بخش افتتاحیه که کودک از روی تخت پایین می آید، در سمت چپ کادر کفشهای او را میبینم که برعکس جفت شده اند). حالا کمی گناه مرگ کودک به گردن زن می افتد. زن متوجه می شود که مرد جریان را می داند. با ترس از دست دادن مرد، او را شکنجه می کند تا تا مبادا مرد را از دست بدهد. اینجاست که دیگر اشمئزاز از سر و روی فیلم بالا می رود. صحنه های عجیب برهنگی و نمایش صریح و بی پردهء آن و همچنین شکنجه هایی که تنها از یک ذهن بیمار بر می آید.  زن پای مرد را سوراخ می کند و به آن سنگ سمبادهء سنگینی را میخ می کند و کلیدش را پنهان می کند، اما با این وجود مرد از دست زن فرار می کند و به لانهء روباهی پناه می برد. زن با حالتی عصبی به دنبال مرد می گردد. در این لحظه کلاغی که در زیر خاک لانهء روباه دفن شده است توسط مرد آزاد می شود و آنقدر سر و صدا می کند تا زن او را پیدا می کند. مرد را می بینیم که با سنگ چندین بار به سر کلاغ می کوبد اما همچنان صدای او را می شنویم که زن را متوجه خود می سازد. زن مرد را دفن می کند.

اپیزود 4 – سه گدا : زن پشمیان می شود ، مرد را از زیر خاک که هنوز زنده است خارج می کند و به خانه می برد. مرد از زن می پرسد که آیا او  قصد کشتنش را دارد؟ و زن جواب می دهد هنوز نه. هر وقت سه گدا بیایند آنوقت باید کسی کشته شود. در اینجا فلاش بکی به گذشته زن را نشان می دهد که در حال عشق بازی با همسرش کودک را می بیند که به بالای میز می رود ولی به آن توجهی نمی کند. دیگر مطمئن می شویم که مرگ کودک تقصیر زن است. زن هم این را می داند. می داند که برای نیمه کاره رها نکردن شهوتش کودکش را از دست داده. در نمایی عجیب زن را می بینیم که برای تنبیه خود بخاطر شهوت بی موقعش، با قیچی خود را ختنه می کند. زن بخاطر درد از حال می رود. مرد روباه و آهو را می بیند که وارد اتاق می شوند و صدای کلاغ را نیز از زیر خانه می شنود. چوب کف را می شکند، کلاغ خارج می شود و به کنار روباه و آهو می رود. مرد می بیند که جایی که کلاغ از آن خارج شده آچار لازم برای رهایی اش قرار گرفته است. پایش را باز می کند و طی یک جدال همسرش را در حضور سه گدا (آهو ، روباه و کلاغ) خفه می کند.

اختتامیه : مرد جسد زن را می سوزاند و لنگان از کلبه خارج می شود. در انتهای فیلم زمانی که مرد چند میوه جنگلی را برای رفع گشنگی می خورد چشمم به یک پر کلاغ میوفتد که در زیر بتهء میوه افتاده است. در آن لحظه تعداد بیشماری زن به سمت او می آیند ، دوربین دور می شود، نور کم می شود و فیلم پایان می یابد.

بله! لازم بود به همین شکل داستان فیلم را تعریف کنم. متوجه شدید؟ تمام فیلم پر از سمبل و استعاره است. آهویی که نماد اندوه است و مرده ای را به نشانهء سوگواری می زاید، روباهی که نماد درد است و برای زنده ماندن به دیگری احتیاج ندارد و از گوشت خود تغذیه می کند، کلاغی که نماد ناامیدی است که در لانهء درد زندگی می کند و به سادگی کشته نمی شود و صدایش تو را رسوا می کند، و این سه در کنار یکدیگر مرگ را رقم می زنند. شما به جز مرد و زن (که اسم هم ندارند) شخص دیگری را در فیلم نمی بینید. صداها هم که همراه با ریورب هستند. نماهایی که از جنگل نشان داده می شود همراه با پیچیدن لحظه ای درختها در یکدیگر به فضای وهم آلود فیلم می افزاید. همین مسئله باعث می شود که بیشتر این فکر که این زن و مرد دو قطب غیر همجنس از درون یک نفرند در ذهن ایجاد شود. حتی می توانید به این شکل تاثیر آن سه حیوان و یورش انتهایی زنها را زیباتر توجیه کنید.

تمام این حرفها به کنار، فیلم با مخالفتهای بسیار زیادی در سطح دنیا روبرو شده است. فون تریه چهرهء بیماری از خود را به نمایش گذاشته به طوری که نمایش فیلم او در کن با هو کردن حضار همراه بود. در پایان فیلم به آندره تارکوفسکی (یکی از مشهورترین فیلمسازهای روسیه که در سال 86 درگذشته است و بر خلاف فون تریه فیلمهایش کاملا بدون هیچ سانسور در ایران هم به نمایش در آمده است) فون تریه می گوید عاشق این فیلم است و آنرا حاصل افکار و ناراحتی های دو سال اخیر زندگیش می داند. ضد مسیح بیشتر از آنچه ضد مذهب باشد، ضد زن است و بیشتر از آن ضد انسان. هنر، میتواند خطرناک باشد. همین ابزار سینما اگر دست هنرمندی چون فون تریه که آنرا به خوبی می شناسد و استادانه از آن استفاده می کند بیوفتد و در کنار افکار عجیب و خطرناکش قرار بگیرد، حاصلش «ضد مسیح» می شود که بیننده از دیدنش غافلگیر و شاید مشمئز شده و بارها از خود می پرسد: آیا اینقدر صراحت و بی پروایی لازم است؟

بد نیست بدانید که :

1 – در ابتدا قرار بود نقش زن را اوا گرین بازی کند. اما بخاطر پیچیدگی قراردادش توافق حاصل نشد.

2 – شش عنوان نمایش داده شده در فیلم همگی بر روی آثار آبستره پر کرکبی (Per Kirkeby) نشان داده می شوند.

3 – این فیلم برنده جایزه 70 هزار دلاری از طرف شورای فیلم نوردیک شد. این خبر را در کتاب نیوز بخوانید. همچنین جریان اتفاق افتاده در زمان نمایش فیلم در کن را در سایت سینمای ما ببینید. دو نقد هم به زبان فارسی دربارهء این فیلم خواستم که البته من به اندازه هیچ کدام از این دوستان با فیلم مخالف نیستم. دیدن این نقدها هم بد نیست : سایت جامع فیلمهای هالیوودی به نقل از روزنامه همشهری نقدی رو آورده. همچنین آقای سعید مستغاثی در وبلاگ خود (بخش اول / بخش دوم) نقدی بر این فیلم نوشته اند.

Advertisements

بیان دیدگاه

معصومیت چند صد ساله

بگذار فرد درست وارد شود (Låt den rätte komma in)

کارگردان: توماس آلفردسون
نویسنده: جان آیوید لیندکویست
بازیگران: کر هدبرانت ، لینا لیندرسون

ژانر: دراما ، ترسناک ، رومنس
محصول سال: 2008

تگ لاین: الی دختری 12 ساله است. او بیش از 200 سال است که 12 ساله است. حالا او برای زندگی به خانهء کناری آمده است.

بردیا برجسته نژاد: اینبار ومپایر به سوئد می رود تا در یکی از زیباترین فیلمهای این ژانر نقش آفرینی کند. توماس آلفردسون، کارگردان، بازیگر و ادیتور 44 سالهء سوئدی، به جز چند فیلم و سریال متوسط و و معمولی چندان اثر خاصی در سابقه هنری خود ندارد (البته به جز Four Shades of Brown که اثر قابل توجهی با نویسندگی و بازی رابرت گوستاوسون بشمار می آید). اما بنظر می رسد این بار آلفردسون با فیلم جدیدش گام بلندی را برداشته و بعنوان یک فیلمساز موفق اروپایی خود را به جهان سینما معرفی کرده است.

بگذار فرد درست داخل شود، اصلا فیلم ساده ای نیست. البته نمی توان آنرا بعنوان یک فیلم پیچیده نیز قبول کرد. مسئله همینجاست که هر کس می تواند بسیار سطحی یا بسیار عمیق به آن نگاه کند. دختر 12 ساله ای به نام الی (با بازی لینا لیندرسون) به همراه پدرش به همسایگی پسر 10 ساله ای به نام اسکار (با بازی کر هدبرانت) نقل مکان می کنند. رفتارهای مشکوک آنها همراه می شود با مفقود شدن تعدادی از ساکنین محل. در ادامه متوجه می شویم که الی یک ومپایر (خون آشام) است که پدرش برای جلوگیری از به دام افتادن او خود مرتکب قتل و آوردن خون برای او می شود. ما در این فیلم شاهد رخ دادن یک رابطه عاطفی بین این دو کودک هستیم که به زیبایی تصویر شده است و در آخر، پس از مرگ پدر، فرار اسکار از خانه و همراه شدنش با الی را سبب می شود.

این ساده ترین نگاهی بود که می تواند به این فیلم داشت! فیلم با تیتراژی بسیار ساده شروع می شود: حک شدن نام افراد با فونت سفید در زمینهء کاملا سیاه، بدون هیچ صدا و موسیقی. بخش ابتدایی فیلم تقریبا بدون هیچ موسیقی خاصی سپری می شود تا جایی که شما طنین زیبای موسیقی را در سکانس آخرین برخورد پدر و دختر می بینید که مرد به دست دخترش به قتل می رسد. در دو قسمت از فیلم، آنجایی که پدر برای سیر کردن دخترش قربانی انتخاب می کند شما متوجه می شوید که مرد با ریختن اسید در خون سعی در کشتن دخترش دارد و البته در هر دوبار نیز ناموفق می ماند تا جایی که در صحنه ای عجیب اسید را به روی صورت خود می پاشد. احتمالا شما همچنان با ذهن خود درگیر هستید و علت این رفتار پدر و کینه از دخترش را متوجه نمی شوید. در سکانسی شما مشاجره پدر و دختر و البته سلطهء دختر بر مرد را شاهد هستید که احتمالا این نیز برای شما قابل درک نیست.

اسکار یک پسر آرام و نسبتا دست و پا چلفتی است که در مدرسه مورد آزار همکلاسی هایش قرار می گیرد. رابطهء عاطفی او با دختر همسایه و تاثیر دختر در زندگی اش به زیبایی هر چه تمام تر در فیلم نمایش داده می شود. در دو صحنه شما اوج این تاثیر را مشاهده می کنید: پدر با یک چوب بلند جسد مردی را که دختر او را کشته است در میان یخ دریاچه پنهان می کند. در صحنه ای شما اسکار را می بینید که همان چوب را از میان یخها بیرون می کشد و با آن ضربهء محکمی به سر پسری که او را اذیت می کند می زند. در صحنهء دیگر شما الی را می بینید که با صورت و لبهای خونین بر بالای سر جسد قربانی اش لبهای اسکار را می بوسد و باعث می شود لبهای او نیز خونی شود.

خصوصیات عمومی ومپایرها در این فیلم نیز رعایت شده است. ومپایرها پیر نمی شوند، از طریق مکیدن خون از گردن قربانیان تغذیه می کنند و نسبت به روز و نور خورشید حساسند. در دو سکانس که رویارویی الی و اسکار را نمایش می دهد، آنجا که چشمان اسکار بسته است، ما الی را در قالب یک پیرزن می بینیم که نمایش دهنده ذات پیر این دختربچه بواسطه چند صد سال زندگی در قالب یک دختر بچه 12 ساله است. در انتهای فیلم پس از چندین قتل پی در پی توسط الی که البته اسکار هم به نوعی او را همراهی می کند، پسربچه را سوار بر قطار می بینید که به همراه دختربچه که بخاطر نور آفتاب در داخل جعبه ای قرار دارد به جای نامعلومی سفر می کند. اینجاست که معمای فیلم برای بینندهء تیزبین حل می شود. آن مرد مسلماً نمی تواند پدر الی باشد. احتمالا 50-60 سال پیش آن مرد نیز پسر بچه ای بوده که به عشق الی با  او همراه شده است و مرور زمان او را مسن کرده اما الی تغییر ناپذیر باقی مانده است. شما اینجا برای عاقبت اسکار افسوس خواهید خورد و می دانید که 50 سال دیگر او نیز به سرنوشت آن مرد دچار خواهد شد و الی با یک پسربچه دیگر به زندگی ابدی خود ادامه خواهد داد. اینجاست که دلیل حسادت مرد به اسکار را می فهمید، و حتی سعی او برای کشتن الی را درک می کنید.

زیباترین صحنهء فیلم قسمتی است که برادر همکلاسی اسکار سعی در کشتن او در استخر دارد. دوربین زیر آب است و تقلای اسکار را نمایش می دهد. ناگهان شما دو پا را در استخر می بینید که بر روی آب کشیده می شود و بی حرکت می ایستد و دست برادر همکلاسی جدا می شود و خون در استخر جاری می گردد. شما همچنان با اسکار زیر آب هستید و با دلهره قتل عام چهار کودک را در ذهنتان مرور می کنید.

بگذار فرد درست داخل شود مانند تمام فیلمهای اسکاندیناوی ریتم کند و در بعضی جاها خسته کننده ای دارد. احمالا بی حالی و سردی هنرپیشگانش هم از آب و هوای خاص سوئد ناشی می شود. اما شاید به جرات بتوان گفت با یکی از بکرترین فیلمهای این ژانر روبرو خواهید بود و مطمئنا از دیدن این فیلم لذت خواهید برد.

بد نیست بدانید که:

1 – این فیلم بدلیل داشتن صحنه های خونین و خشن و همچین نمایش غیر مستقیم برهنگی درجه نمایش R (دیدن فیلم برای افراد زیر 17 سال حتما با حضور یک بزرگتر باشد) گرفته است.

2 – عنوان فیلم و همچنین رمان آن بر گرفته از ترانه ای ساخت موریسی می باشد. در افسانهء ومپایر، خون آشام بدون اجازه نمی تواند وارد مکانی شود. در صحنه ای از فیلم الی روبروی اسکار ایستاده است و ملتمسانه برای ورود به خانه از او اجازه می گیرد.

3 – جالب است که بدانید صدای گاز زدن بدن قربانیان توسط الی با گاز زدن سوسیس ساخته شده است. همچنین صدای نوشیدن خون آنها نیز با خوردن ماست شبیه سازی شده.

4 – در حال حاضر این فیلم در فهرست IMDb در جایگاه 206مین فیلم برتر تاریخ سینما قرار دارد.

5 – توماس آلفردسون مشغول ساخت اولین فیلم آمریکایی و انگلیسی زبان خود تحت عنوان دختر دانمارکی (The Danish Girl) است. فعلا حضور نیکول کیدمن و گوئینث پالترو در این فیلم قطعی شده است. این فیلم احتمالا در سال 2011 اکران خواهد شد.

3 دیدگاه

به چه چیز تو دل ببندم ؟

خون: آخرین خون آشام (Blood: The Last Vampire)

کارگردان: کریس ناهون
نویسنده: کریس جو ، بر اساس شخصیت پردازی کنجی کامیاما و کاتسویا ترادا
بازیگران: جیانا جون ، الیسون میلر

ژانر: اکشن ، ترسناک ، تریلر
محصول سال: 2009

تگ لاین: جایی که شرارت ظهور کند، او شکار خواهد کرد.

بردیا برجسته نژاد : من علاقهء عجیبی به کاراکترهای خون آشام (Vampire) و گرگینه (Werewolf) در سینما دارم. به همین دلیل تا آنجا که بتوانم تمامی فیلمهای مرتبط با این شخصیتها را می بینم و «خون: آخرین خون آشام» نیز از این قاعده مستثنی نیست. به جرات فیلمهایی نظیر مصاحبه با خون آشام و دراکولا برام استوکر از بهترین فیلمهای زندگی من هستند.

اینکه چگونه شخصیت اروپایی دراکولا وارد ژاپن شده است بر می گردد به تاثیر پذیری شدید آنها از جریانات موجود در جهان. ژاپنیها بنظر می رسد هر چه در فرهنگ ملل مختلف دنیا وجود دارد را جذب می کنند، لوکالیزه می کنند، و به مالکیت خود در می آورند. صنعت انیمیشن سازی آنها نیز ابزاری برای همین تملک و حتی انتشار این فرهنگ جذب شده است. حال خون: آخرین خون آشام، انیمیشن تحسین شدهء هیرویوکی کیتاکوبو محصول سال 2000، پایه و اساس ساخت فیلمی توسط کریس ناهون شده است.

ناهون کارگردان خاصی نیست. شاید تنها اثر کمی شناخته شدهء او بوسه اژدها (Kiss of the Dragon) محصول سال 2001 با بازی جت لی و فیلنامهء لوک بسون باشد. اما بازسازی یک انیمیشن موفق ژاپنی کمی جسارت می خواهد. من کارتون  را ندیده ام و نمیدانم که چقدر فیلم به آن وفادار بوده، اما اینجا بحث بر سر خون آشام است، چیزی که همه ما او را می شناسیم. موجودی انسان نما که عمر جاوید دارد و از خون تازهء انسانها (و اگر مجبور شود حیوانات) تغذیه می کند. آن هم از گاز گرفتن گردن قربانی با دندانهای نیش که از حالت طبیعی بلندتر است. در تابوت می خوابد و هیچ چیز به جز بریده شدن سر، یا زدن یک میخ مخصوص در قلبش، یا در بعضی شرایط صلیب و صد البته نور آفتاب جلودارش نیست. اینها تمام چیزهایی است که فیلمهای برتر این ژانر به ما آموزش داده اند و شخصیت ومپایر در ذهن ما بر همین اساس شکل گرفته است.

دراین فیلم هر آنچه که شما از ومپایر می دانید وارونه جلوه می کند، و صد البته از ظرافت و زیبایی شخصیت پردازی این موجود اسرار آمیز نیز خبری نیست. خون آشامهای اینجا یک بار هم خون نمی نوشند، در آفتاب راه می روند، پرنده می شوند و پرواز می کنند و حتی به شکل گرگینه در می آیند. پس ما در این فیلم با تعریف جدیدی از ومپایر مواجه خواهیم بود. داستان بر اساس کینهء قهرمانی به اسم سایا (با بازی جیانا جون) شکل گرفته که چند صد سال پیش پدرش توسط قویترین و مسن ترین ومپایر، اونیگن (با بازی کویوکی) کشته شده است. در این راه و برای رسیدن به اونیگن با تیمی که هدفش نابودی خون آشام ها است همکاری می کند. دختر یک ژنرال آمریکایی به اسم آلیس (با بازی الیسون میلر) ناخواسته وارد ماجرا و همراه سایا می شود، و باقی قضایا.

در این فیلم چند صحنهء اکشن شلوغ می بینیم، مقداری جلوه های ویژه و کمی هم تعقیب و گریز. صحنه های اکشن فیلم چندان چنگی به دل نمی زنند، البته سکانس جنگ کاتو (استاد سایا با بازی یاسواکی کوراتا) به نسبت قابل توجه است. جلوه های ویژه فیلم ابتدابی و در بعضی موارد مضحک و خنده دار است، و تنها صحنه تعقیب و گریز جذاب فیلم مانند دنیای مردگان (Underground) ساخته شده است. کاراکتر آلیس به اندازه کافی می تواند شما را از این فیلم متنفر کند. رفتار توجیه ناپذیر او و شخصیت پردازی زائدش با بازی بد الیسون میلر همراه شده و یک کاراکتر رو اعصاب را عرضه می کند. حتی بازی جیانا جون در نقش سایا، دختری خون آشام و شمشیرزن، به قدری ناشیانه است که شما متقاعد می شوید انتخاب او برای این نقش تنها بخاطر شباهتش به شخصیت کارتونی سایا است. حرکات او به قدری کند و آهسته است که حتی زاویه دوربین و تدوین نیز نمی تواند نقص آن را پوشش دهد.

این فیلم کمکی به ارضای میل شدیدم به دیدن فیلمهای ومپایر نکرد. احتمالا باید یک بار دیگر مصاحبه با خون آشام، دنیای مردگان، دراکولا برام استوکر، ون هلسینگ یا حتی تیغه (Blade) را ببینم تا اثر آن پاک شود.

بد نیست بدانید که :

چیز خاصی نیست! هر آنچه که لازم بود این فیلم را نبینید در بالا گفته ام.

۱ دیدگاه

نهایت زن ستیزی

سگدانی (Doghouse)

کارگردان : جیک وست
نویسنده : دن شافر
بازیگران : دنی دایر ، استفان گراهام ، نوئل کلارک ، تری استون ، لی انگلبی

ژانر : کمدی ، ترسناک
محصول سال : 2009

تگ لاین : نبرد جنسیت ها خون آلود می شود!

بردیا برجسته نژاد: جیک وست کارگردانی است که در سابقه خود تعداد زیادی فیلم ویدئویی و تلویزیونی (و نه سینمایی) ، چندین فیلم کوتاه و چند نمونه هم فیلم سینمایی کم ارزش دارد که تمامی آنها به نوعی با ژانر وحشت در ارتباط هستند. از طرفی دن شافر به تازگی وارد دنیای نویسندگی شده و این اولین فیلنامه اش است که به نمایش در می آید. حالا این دو نفر در کنار هم هجویه ای بی سر و ته را عرضه می کنند به نام «سگدانی».

فیلم با معرفی شخصیتهای مرد فیلم آغاز می شود. چند دوست (نیل با بازی دنی دایر، میکی با بازی نوئل کلارک، مت با بازی لی اینگلبی و چند نفر دیگر) برای کمک به دوستشان (وینس با بازی استفان گراهام) که در حال طی کردن پروسهء جدایی از همسرش است، برنامه سفر به یک روستای دور افتاده را طراح ریزی می کنند. وجه اشتراک آنها این است که همگی به نوعی زن گریز هستند و با همسر یا دوست دخترشان ناسازگاری غیر قابل کنترلی دارند. البته نمایش صحنه ها به نوعی ست که زنها ریشهء مشکلات معرفی می شوند و مردها چاره ای جز تحمل وضعیت موجود ندارند. آنها در یک کافه جمع می شوند تا سفرشان را آغاز کنند. تمام صحنه های فیلم تا این لحظه بدون نمایش مردها (به جز قهرمانان داستان) سپری می شود. مردم خیابان، مسئول کافه، آشپز پشت پنجرهء رستوران روبروی کافه، راننده ماشین، همگی زن هستند. سفر آغاز می شود و آنها به شهر دور افتاده مورد نظر می رسند. در این شهر یک مادهء سمی منتشر شده که فقط زنها را تحت تاثیر قرار می دهد و تمامی آنها را به زامبی تبدیل نموده است. زامبی ها مردهای شهر را کشته و خورده اند و حالا به دنبال کشتن مردهای داستان ما هستند. در این بین یک نظامی به نام گروهبان گوین رایت (با بازی تری استون) به جمع آنها اضافه می شود و … نبرد آغاز می گردد.

سگدانی را می توان یکی از بیشمار فیلمی دانست که به سوژهء زامبی می پردازد، منتها به شکلی کمدی و مضحک. اگر بخواهیم این فیلم را با نمونه اش ، Shaun of the Dead ، مقایسه کنیم (که آن هم فیلمی کمدی/ترسناک در رابطه با زامبی ها با بازی سیمون پگ و کارگردانی ادگار رایت است)، تنها شباهتی که وجود دارد انگلیسی بودن آنهاست (با همان لهجه های سخت و مدل روایت و شیوهء بازیگری خاص و طنز انگلیسی خود) البته فیلم طنزهای ضعیفی دارد، حتی تلاش هم نمی کند با کمی استفاده از شوخیهای کلامی و یا بحثهای بین بازیگران تماشاگر را بخنداند. تنها به گریم و حرکات عجیب و غریب زنها اکتفا می کند و بنظر می رسد کارگردان می خواهد شما را بخنداند، اما فقط با مسخره کردن زنها. این تمسخر در انتهای فیلم با یافتن ریموت کنترلی که زنهای زامبی شده را می توان به وسیلهء آن در جای خود میخکوب کرد کامل می شود، و این همراه است با نتیجه گیری فیلم: وینس عکس همسر خود را از کیفش در می آورد و به آتش می کشد و ناراحتی اش از این جدایی تبدیل به یک خشم و کینه نسبت به جنس مونث می شود. این نکته را هم نمی توان نادیده گرفت که در فیلم دسته بندی بصورت انسانها و زامبی ها نیست، بلکه مردها و زنهاست. بدین معنی که وقتی مردان فیلم میخواهد از زامبی ها یاد کنند، تنها به گفتن واژهء «زنها» اکتفا نموده و هرچه بد و بیراه است را به آنها نسبت می دهند. جالب اینجاست که احمق ترین شخصیتی که در ابتدای فیلم معرفی می شود، مت، که یک فروشنده مسخره است (و در ابتدای فیلم یک پسر بچه حسابی او را عصبی می کند) اینجا و در این شهر و در مبارزه با زنها از همه باهوشتر و مفیدتر ظاهر می شود. و صد البته عنوان فیلم هم برای اشاره به شهری که تمام ساکنین باقی مانده اش زن هستند، این نمایش را تکمیل می کند.

نتیجه آنکه: اگر مثل من از دوران کودکی به فیلمهای زامبی علاقه دارید، این فیلم شما را ارضا نمی کند. اگر طالب فیلم ترسناک هستید، اصلا روی سگدانی حساب نکنید. اگر دلتان فیلم کمدی می خواهد، این اثر کمکتان نمی کند. اگر فیلم زامبی/ترسناک/کمدی می خواهید بهتر است Shaun of the Dead را ببینید… اما اگر کینهء درونی از جنس لطیف دارید، این فیلم حسابی دلتان را خنک می کند.

بد نیست بدانید که :

1 – دن شافر، نویسندهء فیلنامه، فیلم دیگری را به کارگردانی لارنس پیرس به اسم نیش حشرات (Stringers) در دست ساخت دارد که در آن هم دنی دایر و کریستینا کول (بازیگر نقش کندی، رانندهء ون) ایفای نقش می کنند.

2 – در این فیلم دوبار به فیلم The Evil Dead (محصول سال 1981 ، ساختهء سام ریمی که یکی از آثار موفق در ژانر وحشت و سوژهء زامبی است) اشاره می شود. یک بار در دیالوگ بین مردها و دیری در پوستری که روی دیوار کومیک شاپ است.

3 – عنوان کمپانی مسافرتی که روی ماشین ون نوشته شده است (وست) از نام کارگردان (جیک وست) گرفته شده است. بنظر می رسد که او اصرار دارد به شما بفهماند که این سفر دست پخت اوست.

3 دیدگاه

من را به جهنم ببر، اما نه به هر قیمتی

مرا به جهنم ببر (Drag Me To Hell)

کارگردان : سام ریمی
نویسنده : سام ریمی ، ایوان ریمی
بازیگران : الیسون لومن ، جاستین لانگ ، لورنا ریور

ژانر : ترسناک ، تریلر
محصول سال : ٢٠٠٩

تگ لاین : کریستین براون شغلی خوب، دوست پسری عالی و آینده ای درخشان دارد. اما تا سه روز دیگر به جهنم خواهد رفت.

بردیا برجسته نژاد: اولین انتظاری که از یک فیلم ترسناک در بیننده ایجاد می شود «ترسیدن» است، منتها نه به هر قیمتی. مهمترین نکته ای که یک فیلم ترسناک را از دیگر آثار این ژانر متمایز می کند مبنا و اساس ایجاد وحشت در بیننده است. جن گیر (The Exorcist) را به یاد بیاورید. اساس آن بر مبنای حلول روح پلیدی در کالبد یک دختر بیگناه و جوان بود که جریانات فیلم را رقم می زد. یا همین اواخر، آینه ها (Mirrors) که به واقعه ای در هتلی بر می گشت که شخصیت های یک زن با بیماری اسکیزوفرنی طی یک آزمایش در آینه ها اسیر شده و باعث وحشت تماشاچی می شدند. در هر حال، هر فیلم ترسناکی پایه و اساسی دارد که بر مبنای آن زمینه های ترس برای بیننده فراهم می شود.

به گفته خیلی ها مرا به جهنم ببر (Drag me to Hell) ترسناکترین فیلم سال 2009 لقب گرفته است. فیلمی که با تکیه بر صحنه های چندش آور شما را می ترساند. بیایید اساس این فیلم را با هم مرور کنیم: گناهکار توسط شیاطینی که برخواسته از طلسمی قدیمی هستند، طی مراحلی که در سه روز اتفاق میوفتد، به جهنم برده می شود. این موضوع به خودی خود ترسناک و وحشت آور است. اولین انتظاری که در من بیننده ایجاد شد این بود که قهرمان داستان باید مرتکب خطایی غیر قابل بخشش در حق فرد مظلوم و بی دفاعی شده باشد تا مستحق چنین سرنوشت شومی شود. کریستین براون (با بازی الیسون لومن) دختری ساده، مهربان و تا حدودی دوست داشتنی ست که در بانک مسئول امور وام و صد البته جویای ترقی ست. عجوزه ای چندش آور و مشمئز کننده به نام خانم گانوش (با بازی لورنا ریور) برای آنکه بتواند خانه اش را، که بدلیل تاخیر در پرداخت بدهی قرار است توسط بانک مصادره شود، نجات دهد به کریستین مراجعه می کند. او قبلا دو بار از بانک مهلت گرفته است و این بار کریستین بر اساس اختیاراتی که مدیر بانک به وی می دهد، برای رسیدن به ترقی در کار خود، قاطعانه با تمدید مجدد مهلت مخالفت می کند و پیرزن را به شدت می رنجاند. کریستین از نظر مدیر عمل درستی را انجام می دهد. از نظر من هم همینطور! چون اولا انجام وظیفه چیزی است که برای دفعه سوم استثنا نمی پذیرد، و از آن مهمتر خانم گانوش به قدری مضحک،‌ کثیف و رذل نمایش داده می شود که شما ابدا نمی توانید از تصمیم کریستین دلگیر شوید! طی عملیات عجیب و غریب و بی اساسی که در پارکینگ بانک بر اثر حملهء محیر العقول خانم گانوش به کریستین رخ می دهد (که بیشتر بجای ترسناک بودن خنده دار و مشمئز کننده است) دختر جوان توسط عفریتهء داستان طلسم می شود. همین! شما بر همین مبنای مسخره و بی دلیل باید شاهد زجر کشیدن این دختر در طول فیلم بوسیلهء شیاطینی باشید که منتظرند او را در روز سوم به جهنم ببرند. به تمام اینها اضافه کنید تحقیر و توهین مادر کلی دالتون، دوست پسر کریستین (با بازی جاستین لانگ) و دشمنیها و دسیسه های استو رابین، همکار و رغیب کریستین (با بازی رگی لی). واقعا که کریستین جوان مستحق نگارش چنین فیلنامهء بی اساسی نیست.

من را به جهنم ببر تنها با تکیه بر ضرباهنگ سریع (آن هم نه در همهء فیلم) و استفاده از اصل غافلگیری شما را می ترساند. نه کارگردان شما را راضی می کند و نه بازیگران. شاید این فیلم مناسب یک محفل دوستانه باشد که عادت دارند در حین تماشای فیلمهای ترسناک، کمی هم دسته جمعی بخندند!

بد نیست بدانید که :

1 – سام ریمی همان کارگردان سه گانهء معروف مرد عنکبوتی (Spider-Man) است.

2 – در ابتدا قرار بود نقش کریستین توسط الن پیج (بازیگر نقش جونو در فیلم Juno) بازی شود که به دلیل تداخل با برنامه هایش مقدور نشد.

3 – جاستین لانگ را در طول فیلم مشغول استفاده از محصولات گوناگون اپل (Apple) می بینیم. در حقیقت جاستین لانگ سخنگوی محصولات کامپیوتری اپل است.

4 – در تعدادی از صحنه ها که ماشین خانم گانوش دیده می شود شماره پلاک آن 99951 مشخص است. در صحنه ای که پلاک برعکس نمایش داده می شود شما پلاک را IS666 می خوانید .

4 دیدگاه