بایگانی دستهٔ Crime

هیچکس لیاقت زندگی را ندارد

خدا پشت و پناه آمریکاست (God Bless America)

کارگردان: باب کت  گلدویت
نویسنده: باب کت گلدویت
بازیگران: جوئل موری، تارا لین بار

ژانر: کمدی، جنایی
محصول سال: 2011

تگ لاین: آشغال را بیانداز دور، هر لحظه یک نفرشان.

بردیا برجسته نژاد: باب کت گلدویت هنرمندی برخواسته از تلویزیون است. در کارنامهء هنری او تنها نقطهء روشن غیر تلویزیونی که دیده می شود کارگردانی فیلم «بهترین بابای دنیا» با بازی رابین ویلیامز است. گلدویت کارگردانی را بطور جدی از سال 2000 با ساخت سریال «استریپ مال» آغاز کرد و این در حالی ست که مردم نزدیک به 30 سال او را به عنوان یک بازیگر و صداپیشهء مشهور تلویزیونی می شناسند. او در سال 2011 فیلمی ساخت با عنوان «خدا پشت و پناه آمریکاست»، فیلمی که بزرگترین حرکت هنری او در این 30 سال و یکی از بحث برانگیزترین فیلمهای چند سال اخیر است.

داستان فیلم به زندگی افسرده و پر از عذاب فرانک بر می گردد که بیزار از هجوم توهین آمیز و تبلیغاتی برنامه ها و تبلیغات تلویزیونی خونش به جوش می آید و دست به کشتار آدمهایی که دیگر هیچ اصولی را در زندگی رعایت نمی کنند می زند، آدمهای که در تعریف ما جزو طبقهء مردم معمولی و در تعریف فرانک بعنوان آدمهای مستحق مرگ دسته بندی می شوند. در این بین دختر نوجوانی به اسم راکسی بطور تصادفی با فرانک همراه می شود تا در این رسالت او را همراهی کند. همین تعریف کوتاه می تواند پرده از یک حقیقت بردارد. شما با ترکیبی هجو و کنایه آمیز از دو شاهکار سینمایی، «قاتلین بالفطره» الیور استون و «لئون» لوک بسون، روبرو هستید. زن و مردی که با عصیان گری، مانند میکی و مالوری در «قاتلین بالفطره»، تبدیل به جنایتکارانی می شوند که مردم را بی دلیل می کشند. مرد و دختری که مانند لئون و ماتیلدا در «لئون» در قالب یک حامی و پناهجو، یک استاد و شاگرد، ظاهر می شوند. استادی که به شاگردش کشتن انسانها را تعلیم می دهد. اما این نسخه برداری به همین سادگی که بنظر می رسد در این فیلم به نمایش در نمی آید.

«خدا پشت و پناه آمریکاست» حکایت نفرت انگیزی ست از انسانهای مشمئز کننده ای که نه شرم را می فهمند، نه قانون و نه انسانیت. این فیلم با وجود آنکه برخواسته از هنرمندی تلویزیونی ست، در اصلی ترین پیام خود تلویزیون را هدف قرار می دهد. گلدویت یک کارگردان تلویزیونی با ساخت سریال هایی نه چندان ویژه و خاص است. دو بازیگر اصلی فیلم، جوئل موری و تارا لین بار، هیچکدام سابقهء خاصی در سینما ندارند و هر دو جزو بازیگران تلویزیونی آمریکا بشمار می آیند. با این وجود فیلم با حضور تلویزیون در خانهء همسایه شروع و با نمایش زندهء قتل عام مردم باز هم در تلویزیون به پایان می رسد. ما با قاتلینی تازه و علت قتلی جدید مواجه هستیم. اینجا از روان پریشی و نفرت انگیزی میکی و مالوری که مردم را بی دلیل به قتل می رسانند خبری نیست. اینجا اثری از معصومیت ماتیلدا و دستمزد لئون به عنوان یک قاتل حرفه ای دیده نمی شود. اینجا ما با دو معترض به ساختار اجتماعی آمریکا، دو شهروند به ظاهر موجه، طرف هستیم که با دلیل و کاملا قانع کننده دست به قتل مردم می زنند. فرانک که مردی شکست خورده و در آستانهء خودکشی ست، ناگهان تصمیم می گیرد که به جای خودکشی برای رهایی از جریانات منفور حاکم بر جامعه، جریان سازهای این موج ابتذال را از پا در بیاورد. راکسی که دختری از یک خانوادهء ساده و معمولی ست با عقاید افراطی اش با فرانک در این مسیر همراه و حتی مشوق او در قتلها می شود. این دو اما نه انسانهای خطرناک و تحت تعقیب پلیس هستند و نه موجودات خطرناکی که با عذاب وجدان خود دست و پنجه نرم کنند. این دو مامورین بر حق اصلاح جامعه اند! در سکانسی راکسی و فرانک در مورد قانون استفاده و حمل اسلحه صحبت می کنند. راکسی که درست چند ثانیه قبل یک مجری برنامهء تلویزیونی را گلوله باران کرده است می گوید که باید حمل اسلحه را محدود کنند، چون هر دیوانه ای ممکن است از آن به ضرر جامعه استفاده کند. این جملهء کلیدی به شکل آشکاری نشان می دهد که راکسی و فرانک خود را در مسند قاضی و مامور اجرای عدالت می بینند، که قرار است جامعه را از وجود انسانهای مزاحم پاک کنند: قتل دختر مغروری که با پدر و مادرش بدرفتاری می کند، قتل پدر و مادر همان دختر که اجازه می دهند دخترشان با آنها بد رفتاری کند،‌ قتل جوانهایی که در سینما سر و صدا می کنند، قتل مردی که اتومبیلش را درست پارک نمی کند، قتل مجری برنامهء تلویزیونی که در بیان نظراتش انصاف را رعایت نمی کند، و بی شمار قتلی که پیش از وقوع هر کدام قهرمانان داستان در رابطه با اینکه قربانیانشان مستحق مرگ هستند یا نه با یکدیگر بحث می کنند.

دشمن اصلی در «خدا پشت و پناه آمریکاست» نه مردم، بلکه تلویزیون و رسانه است. در ابتدای فیلم فرانک در تلویزیون مشغول تماشای برنامهء «سوپراستار آمریکایی» ست (برنامه ای که از روی American Idol شبیه سازی شده) در آن پسر چاق و احمقی را می بینیم که به بدترین شکل ممکن آواز می خواند و به بدترین شکل ممکن تحقیر می شود. از فردا این رسانه است که مسئله را در حد یک رویداد ملی بزرگ می کند. برنامه های رادیویی، میزگردهای تلویزیونی، سایتهای اینترنتی، حتی بحث بین همکاران فرانک، همه و همه حول تمسخر پسری می چرخد که مقابل دیدگان چندین میلیون آمریکایی تحقیر شده است. پسر اعلام می کند که قصد خودکشی دارد و آرام آرام رسانه جریانی را می سازد که او تبدیل به یک سوپراستار می شود، کسی که در برنامه ها و تبلیغات حاضر می شود تا دیگران به حماقتش بخندند. همین مسئله جرقهء اولیهء فلسفهء پاک سازی فرانک می شود. اما همین پیام به ظاهر ساده در نهایت به مسئله ای تاسف بار منجر می شود. آنجا که در انتهای فیلم فرانک رو به دوربین می گوید که این پسر بخاطر اینکه تحقیر شده قصد خودکشی داشته است، و آن پسر با رد حرفهای فرانک می گوید که دلیلش برای خودکشی این بوده که در برنامه قبول نشده و حالا که در آن به عنوان یک سوپراستار حضور دارد،‌ مهم نیست که مردم به او می خندند و مسخره اش می کنند! همین حرفها تمام فلسفهء فرانک را زیر سئوال می برد، که حتی قربانیان این جریان خود تمایل به قربانی شدن دارند. و این دومین بار است که در این فیلم فرانک زیر سئوال می رود. اولین بار در سکانسی فرانک از دور مشغول تماشای همسر سابق و دختر کوچکش است که با معیارهای او هر دو مستحق مرگند. اینجاست که صادقانه بودن رسالت فرانک در پاکسازی جامعه خدشه دار می شود. اما تخریب اصلی فرانک جای دیگری رخ می دهد! فرانک زمانی تباه می شود که خودش با اسلحه مقابل دوربین پخش زندهء تلویزیون ایستاده و مثل یکی از همان قهرمانهای تلویزیونی شروع به سخنرانی برای میلیون بینندهء برنامهء تلویزیونی می کند.

گلدویت با غلو کردن در بدی ها کاملا یک طرفه به قاضی رفته است. هیچوقت شما حضور پلیس را در روند فیلم حس نمی کنید. حتی با وجود آنکه تصویر هر دو قانل در تلویزیون نمایش داده شده است، هیچکس به آنها ظنین نمی شود. تا جایی که همان تلویزیونی که تصویر واضح راکسی را به عنوان قاتل نمایش داده او را بعنوان نوجوان معصومی که گم شده و خانواده نگرانش هستند معرفی می کند. کارگردان حتی هیچ لزومی نمی بیند که یک بک گراند واضح و قانع کننده را از کینهء راکسی نسبت به انسانها نمایش دهد. کینه ای افراطی که تقریبا تمام انسانها را شامل می شود. راکسی و حضورش در سکانسها به اندازه ای بدیهی ست که گلدویت نه توضیحی می دهد که چطور راکسی فرانک را در هتل محل اقامتش پیدا می کند، و نه شرح می دهد که چرا راکسی در برنامهء زندهء تلویزیونی سوپراستار آمریکایی در میان تماشاچیان حضور دارد. راکسی، ماتیلدای بی پناه و مظلوم و دوست داشتنی «لئون» نیست. حتی با هدف قرار دادن خرسهای عروسکی در تمرین تیراندازی کودکی و نوجوانی اش را پشت سر می گذارد و قدم به دنیای بزرگسالان می گذارد. باز هم هیچ کدام اینها مهم نیست. چیزی که اهمیت دارد این است که بعضی انسانها لیاقت زندگی را ندارند، و کارگردان این را به اندازه ای یک طرفه، غلو شده و ظالمانه نشان می دهد که حتی نوزادی که ابتدای فیلم گریه می کند نیز در افکار فرانک سزایش مرگ است.

این فیلم رنگ را بر می دارد و آدمهای معمولی را سیاه می کند، ‌بطوری که  اگر شما هم جای قهرمانان داستان بودید حتما ماشه را می کشیدید.

بد نیست بدانید که:

1 – آخرین حضور جوئل موری در سینما در فیلم آرتیست بود که تقریبا در نقش یک سیاهی لشگر، افسر پلیس، بازی کرده است.

2 – برای موسیقی این فیلم از آثار Black Rebel Motorcycle Club، Alice Cooper، The Kinks، Betty Hutton، Rosemary Clooney. Charlyne Yi و Aram Mandossian استفاده شده است.

Advertisements

۱ دیدگاه

یک جنایتکار دوست داشتنی

دشمنان مردم (Public Enemies)

کارگردان: مایکل مان
نویسنده: رونان بنت ، مایکل مان ، ان بیدرمن
بازیگران: جانی دپ، کریستین بیل، ماریون کوتیلارد، استفان گراهام

ژانر: بیوگرافی، تاریخی، تریلر، جنایی
محصول سال: 2009

تگ لاین: خطرناکترین فرد تحت تعقیب آمریکا

بردیا برجسته نژاد: جان دیلینجر یکی از عجیب ترین انسانهایی است که تاریخ جرم و جنایت به خود دیده است. او که تخصصش سرقت از بانکها بود، چنان رعب و وحشتی در اواخر دهه 20 و اوایل دهه 30 در آمریکا ایجاد کرد که حتی توانست بر روی اقتصاد آمریکا نیز تاثیر بگذارد. داستان زندگی این تبهکار دستمایهء ساخت فیلمی شده  که می خواهیم در موردش صحبت کنیم.

مایکل مان کارگردان توانایی است که بیشتر در ذهن ما با سه فیلم علی (Ali) با بازی ویل اسمیت و جیمی فاکس، حرارت (Heat) با بازی اسطوره های بازیگری، آل پاچینو و رابرت دنیرو، و وثیقه (Collateral) با بازی تام کروز و جیمی فاکس ثبت شده است. آخرین فیلم او، میامی وایس (Miami Vice) محصول سال 2006 با بازی کالین فارل و جیمی فاکس اثر قابل قبولی در ژانر اکشن بشمار می رود. اینبار او برای بار سوم بیوگرافی یک فرد را موضوع ساخت فیلم قرار داده است. اولین بار در سال 1999 داستان زندگی جفری ویگاند (فردی که اسرار صنعت تمباکو را در آمریکا فاش نمود) را در فیلم محرم راز (The Insider) به تصویر کشید و برای بار دوم در فیلم علی به زندگی محمد علی کلی پرداخت. و اینبار هم داستان زندگی و جنایتهای جان دیلینجر، یکی از بزرگترین تبهکاران تاریخ آمریکا را دستمایه ساخت یک فیلم قرار داده است.

در ویکیپدیا می خوانیم : «ابتدا قرار بود تا فیلم به صورت تلویزیونی و با بازی دی کاپریو آغاز شود اما به دلیل خلل در انجام پروژه و تعویق سه ساله ی آن، سرانجام با جدا شدن دی کاپریو و پیوستن جانی دپ، مایکل مان مصمم به ساخت این فیلم سینمایی شد. همچنین ماریون کوتیارد به دلیل اعتصاب جمعی نویسندگان هالییوودی و در زمان توقف پروژه ی ساخت فیلم «9 نه» به تیم مایکل مان پیوست تا در این فرصت فیلمی را به نام خود ثبت کرده باشد. جان دیلینجر واقعی در فاصله میان مه ۱۹۳۳ تا ژوئیه ۱۹۳۴ از ده‌ها بانک سرقت کرد و نزدیک به ۳۰۰ هزار دلار ربود که معادل پنج میلیون دلار امروز است.این فیلم نسبت به فیلم‌های دیگر مایکل مان این برتری را دارد که با دوربین‌هایی دیجیتال با لنزی بسیار حساس فیلمبرداری شده‌است.»

دشمنان مردم فیلم خوبی ست. از آن دست فیلمهای خوب که خوب بودنش انکار ناپذیر است. فیلمی خوش ساخت با بازیهای روان و کارگردانی حرفه ای و صد البته داستانی جذاب. البته فیلمهای گانگستری، با آن کلاه ها و کت و شلوار تمیز، با آن سیستم مردسالارانه و نگاه به زن به شکل یک کالا، با آن خشونت های عادی و روزمره، همه و همه جذابیت خاص و منحصر بفرد خود را دارند که شاید در هیچ نوع فیلم دیگری قابل دسترسی نباشند.

در دشمنان مردم ما قرار است داستان یک جنایتکار را که در گذشته برای چند سالی کابوس آمریکایی ها شده بود را شاهد باشیم. اما از شرارت یک انسان شرور خبری نیست. ما با یک دیلینجر دوست داشتنی، که به پول مردم کار ندارد، که مستقیم آدم نمی کشد، که به زنها احترام می گذارد، که حرفهای بامزه و جذاب می زند، که بسیار به دوستانش اهمیت می دهد و در کل بسیار آدم خوب و مقبولی است سر و کار داریم. جانی دپ اینبار از نقشهای معروفش فاصله گرفته است. نه از سادگی ویلی ونکا (چارلی و کارخانه شکلات سازی) و ادوارد دست قیچی خبری ست، نه از فضای فانتزی سوئینی تاد و جک گنجشکه (دزدان دریایی کارائیب). اینبار جانی دپ را در اقتدار کامل می بینیم. اقتدار در مقابل کریستین بیل که تقریبا همیشه نقش انسانهای مقتدر را بازی کرده است. اینبار ما کریستین بیل را بسیار کمرنگ، کم تاثیر، بدون استفاده از هنر بازیگری اش می بینیم. بهتر بگویم، ما اصلا کریستین بیل را نمی بینیم. شاید همین حاشیه بودن کریستین بیل باعث درخشیدن بیش از حد جانی دپ شده باشد. انگار فقط یدک کشیدن نام کریستین بیل در فهرست بازیگران برای عوامل آن کافی بوده، وگرنه می شد از هنر او خیلی بیشتر و بهتر از اینها استفاده نمود.

همانطور که گفتم چهره تصویر شده از این جنایتکار بسیار جالب است. به یاد فیلم گنگستر آمریکایی (American Gangster) به کارگردانی ریدلی اسکات و بازی دنزل واشنگن در نقش فرانک لوکاس افتادم. فرانک لوکاس هم از گانگسترهای معروف آمریکایی است که مدتها وحشت را در دل آمریکایی ها انداخته بود و از او با عنوان سلطان مواد مخدر یاد می شود. در فیلم چندان چهرهء منفی او را نمی بینیم، هر چند تاکیدی بر خوب بودن او نیز وجود ندارد. اما لوکاس تفاوت بزرگی با دیلینجر دارد و آن این است که لوکاس دوره محکومیت خود را گذراند، توبه کرد و همچنان نیز زنده و ساکن آمریکا ست. دیلینجر در انتهای جرم و جنایتش توسط پلیس کشته شد، توبه هم نکرد. اما مثبت نشان دادن این شخصیت و اسطوره سازی از آن مطمئنا علتی داشته که من متوجه آن نشده ام. اوج این مسئله را می توان در رفتار با زنها مشاهده کرد. دیلینجر را در نظر بگیرید که از بانک سرقت می کند، چند نفر را گروگان می گیرد و در حال جنگ با پلیس، پالتو خود را بر روی دوش زن گروگان که از سرما می لرزد می اندازد. در آن طرف مقایسه کنید این مسئله را با رفتار پلیس با دوست دختر دیلینجر که او را بی گناه و بی دلیل به باد کتک می گیرند و شکنجه اش می دهند.

زیباترین صحنهء فیلم آنجاست که دیلینجر وارد اداره پلیس، همان واحدی که برای دستگیری او تشکیل شده، می شود. عکسهای خود و دوستانش را روی دیوار می بیند، گشتی در سالن می زند، حتی از پلیسهایی که از رادیو یک مسابقه ورزشی را دنبال می کنند نتیجهء بازی را می پرسد. در این سکانس شما در برابر قدرت، ذکاوت و جسارت دیلینجر سر تعظیم فرو می آورید.

دشمنان مردم از آن فیلمهایی ست که خیلی بهتر از آن را در تاریخ سینما می توانید پیدا کنید، اما این فیلم را باید دید. چون بیشتر از آنکه خوب باشد، دیدنی ست!

بد نیست بدانید که:

1 – در این فیلم استفان گراهام (قبلا از او فیلم سگدانی را اینجا معرفی کرده ام) در نقش نلسون بیبی فیس ظاهر شده است. همچنین لیلی سوبیسکی (قبلا از او فیلم قطار شب را اینجا معرفی کرده ام) در یک نقش فرعی (پلی همیلتون) حضور داشته است. جوانی ریبسکی (او را با نقش فرنک، برادر فیبی، در سریال فرندز می شناسیم) ایفای نقش الوین کارپیس را عهده دار است، چنینگ تاتم (همان رقاص معروف در فیلم Step Up) نیز در یک صحنه کوتاه به جای پریتی بوی فلوید بازی کرده است.

2 – شما در ابتدای فیلم شاهد کشته شدن پریتی بوی فلوید هستید. در صورتیکه در واقعیت او سه ماه بعد از کشته شدن دیلینجر به قتل رسید.

3 – سکانس ورود دیلینجر به اداره پلیس در واقعیت رخ نداده است.

4 – آنا سیج، همان زنی که به خاطر اقامت در آمریکا به دیلینجر خیانت کرد، جایزه 5هزار دلاری را دریافت نمود. اما 21 ماه بعد به رومانی بازگردانده شد.

2 دیدگاه

این قطار از ریل خارج شده است

قطار شب (Night Train)

کارگردان : برایان کینگ
نویسنده : برایان کینگ
بازیگران : دنی گلاور ، استیو زان ، لیلی سابیسکی

ژانر : اکشن ، جنایی ، تریلر ، معمایی
محصول سال : 2009

تگ لاین : طمع بهای خود را دارد.

بردیا برجسته نژاد: در چند هفته گذشته این سومین فیلمی ست که می بینیم و حوادث آن در داخل یه قطار اتفاق می افتد. قطار (Train) به کارگردانی گیدون راف و قطار گوشت نیمه شب (The Midnight Meat Train) اثر ریوهی کیتامورا. هر دو در ژانر وحشت و هر دو حدودا کم ارزش. و حالا سومی ، یعنی قطار شب.

قطار شب اولین اثر کارگردان آن، برایان کینگ، است. فیلمی که نه از جلوه های ویژه و کشتار عجیب و غریب قطار گوشت نیمه شب در آن خبری است، و نه از داستان تکراری و خسته کنندهء قطار (Train). مایلز (با بازی دنی گلاور) مسئول قطاری ست که به سمت ناکجا آباد، در میان برف شدید قبل از کریسمس در حال حرکت است. در راه مسافر مرموزی همراه با یک بستهء اسرارآمیز سوار قطار می شود. مایلز او را به کوپه ای هدایت می کند که در آن یک دانشجوی پزشکی به اسم کلو وایت (با بازی لیلی سوبیسکی) و یک فروشنده دائم الخمر به اسم پیتر دابز (با بازی استیو زان) حضور دارند. مسافر ناخوانده تصادفا» می میرد و جعبه همراه او به دست این سه نفر می افتد. درون جعبه چیز مرموزی است که کارگردان تمایلی به نشان دادن آن به بیننده ندارد. هر کس آنرا یک چیز می بیند. طلا، الماس و چیزهای با ارزش دیگر. داستان فیلم نبرد این افراد بر سر تصاحب این جعبهء اسرار آمیز است.

همانطور که بنظر می رسد داستان پتانسیل بالایی برای ساخت یک فیلم خوب دارد، اما متاسفانه نتیجه چنین نمی شود. دنی گلاور دوست داشتنی، با همان صدای زمخت و بازی زیبایش هم نمی تواند در کنار بازی ضعیف زان و سوبیسکی و صد البته کارگردانی نه چندان حرفه ای کینگ خودی نشان دهد. داستان خوب پیش می رود، اما در انتهای آن معلوم نمی شود که چگونه افرادی که جعبه را ندیده اند وارد این بازی و مبارزه می شوند. فیلم در بعضی قسمتها با رفتار جنون آمیز دخترک جوان شما را غافلگیر می کند، اما همین غافلگیری توسط دیگر عوامل فیلم (مخصوصا خود دختر) خنثی می شود. در فیلم شخصیتی به نام خانم فروی وجود دارد که توسط ریچارد اوبرین ایفای نقش شده است. اینکه چرا برای بازی چنین نقشی از یک مرد استفاده شده است نه تنها گره ای از مشکلات فیلم باز نمی کند، بلکه به شکل یکی از ده ها گرهء فیلم بیننده را آزار می دهد. بنظر می رسد که کارگردان اوج خلاقیت خود را فقط در انتخاب اسم خانم فروی (اقتباس از شخصیتی به همین نام در فیلم بانو ناپدید می شود (The Lady Vanishes) اثر آلفرد هیچکاک که داستان آن نیز در یک قطار است) صرف کرده است. در کنار تمام این ضعفها، دنی گلاور مانند همیشه می درخشد. ما ایرانیها بازی زیبای او را در فیلم ماندلا (Mandela) در نقش نلسون ماندلا (که بارها و بارها از تلویزیون پخش شده است) را فراموش نمی کنیم. اما متاسفانه همانطور که گفتم بازی او نیز نمی تواند اثر بازی بد دیگران را خنثی کند.

بنظر می رسد کارگردان تمام تلاش خود را برای غیر واقعی جلوه دادن فیلم بکار می برد. البته موفق هم می شود، اما دلیلش را آشکار نمی کند.

بد نیست بدانید که :

1 – همانطور که در بالا اشاره کردم شخصیت خانم فروی از فیلم بانو ناپدید می شود اثر آلفرد هیچکاک محصول سال 1938 اقتباس شده است. این فیلم یک بار در سال 1979 توسط آنتونی پیج بازسازی شده است. در نسخهء اصل دیم می ویتی و در نسخهء بازسازی انجلا لانسبری نقش خانم فروی را بازی می کنند.

2 – این اولین تجربهء برایان کینگ در مقام کارگردان است. پیش از این او دو فیلنامهء نه چندان قابل قبول و یک فیلمنامهء موفق به اسم سایفر (Cypher) به کارگردانی وینچنزو ناتالی را در سابقه خود دارد.

3 دیدگاه

تو قهرمان لعنتی من هستی

گرفتن پلهام ١ ٢ ٣ (The Taking Of Pelham 1 2 3)

کارگردان: تونی اسکات
نویسنده: برایان هلگلند بر اساس رمانی از جان گودی
بازیگران: دنزل واشنگتن، جان تراولتا، لوییس گازمن، جان ترتورو، جیمز گاندولفینی

ژانر: جنایی، دراما، تریلر
محصول سال: 2009

تگ لاین:

امیر هاشمی (نویسنده مهمان): داستان فیلم بسیار ساده است. سرقت یکی از قطارهای متروی شهر نیویورک و گروگان گرفتن مسافران آن در ازاء دریافت ده میلیون دلار نقد. تمام داستان در یک بعد از ظهر اتفاق می افتد. هیچ رمز و راز و معمایی هم در کار نیست. یک گروگانگیری، درست از همان ها که در واقعیت اتفاق می افتد با گروگانگیرانی بی رحم که در صورت عدم اجرای خواسته هایشان تهدیدشان را عملی می کنند و به راحتی جان مسافران را می گیرند.

این گروگانگیرها از آن هایی نیستند که به دیدنشان عادت کرده ایم، آن هایی که تنها بلوف می زنند، بی دلیل داد و هوار راه می اندازند، سردرگم و کلافه هستند و دست آخر هم با یکدیگر اختلاف پیدا می کنند و حتی آرزوی دیدن کشته شدن چند گروگان را به دل بیننده باقی می گذارند! یقیناً به جز حضور دو ستاره مطرح سینما، دنزل واشنگتن و جان تراولتا، آنچه فیلم را سر پا نگه می‌دارد همین خشونت گروگانگیران و دلهره‌ی حاصل از آن است.

تنها صحنه‌های اکشن فیلم قسمت عبور اتومبیل ضد گلوله‌ی حامل پول و موتورهای اسکورت کننده ی آن از خیابان های شهر و قطاری که با سرعت زیاد به آخر خط نزدیک می‌شود است و بخش اعظم فیلم به مکالمه بین والتر گاربر (دنزل واشنگتن) و رایدر (جان تراولتا) می گذرد. صحبت‌هایی که اگرچه جالب است ولی نمی‌تواند یک‌ تنه کمبود‌های موجود در فیلم را جبران کند. بگذریم که خود این گفتگو‌ها هم خالی از ایراد نیست. به عنوان مثال، وقتی موضوع اتهام گابر به گرفتن رشوه مطرح می‌شود، ناخودآگاه این انتظار را در بیننده به وجود ‌می‌آورد که منتظر تاثیر منطقی و پذیرفتنی آن در ادامه فیلم باشد، اتفاقی که هیچ‌گاه نمی‌افتد، چه رسد به آن‌که بخواهد منطقی یا غیر منطقی باشد. از این دست مواردی که نه خرده داستان هستند و نه اثر تعلیقی دارند باز هم به چشم می‌خورد. مثلاً لپ‌تاپی که با آن پسری در حال چت تصویری با دوست‌دخترش است و از آنجا که پس از گروگانگیری ارتباط تصویری مجدداً برقرار می‌‌شود و لپ‌تاپ نقش تنها منبع اطلاعاتی از داخل قطار را پیدا میکند، این فکر به ذهن بیینده متبادر می‌شود که حتماً نقشی حیاتی در فیلم خواهد داشت، که البته به جز شناسایی فیل راموس(لوییس گازمن) به هیچ کار دیگری نمی‌آید. همچنین صحنه کشته یا دستگیر شدن مجرمان که هر بیننده از  وقتی  به جنایی بودن فیلم پی می‌برد بی‌صبرانه انتظارش را می‌کشد نیز خیلی ساده و ابتدایی ست و  چندان چنگی به دل نمی‌زنند. حتی از نوشته هایی که گاربر در هنگام گفتگو با رایدر به ذهنش می رسد و بر روی کاغذ می آورد و نویدبخش اندکی پیچیدگی ذهنی ست نیز در ادامه داستان هیچ خبری نمی شود و اصلا معلوم نمی شود که مثلاً کاتولیک بودن یا نبودن رایدر قرار است پاسخگوی چه سوالی باشد، جز آنکه خود تبدیل به پرسشی بی پاسخ می شود.

با این همه به نظر می رسد آنجا که بیشترین تکیه  بییندگان بر جنبه تریلر فیلم باشد، گرفتن پلهام  قدرت این را خواهد داشت که عمده تماشاگران خود را با رضایتی نسبی از سالن سینما به خانه بفرستد.

بد نیست بدانید که:

1 – بعد از مرگ فرزند جان تراولتا این اولین فیلمی است که از او اکران می شود.

2 – فیلم‌نامه‌ی این فیلم نیز همچون بسیاری از فیلم‌های دیگر برگرفته از یک رمان است. رمانی موفق با همین اسم که در سال ١٩٧٣ منتشر شد و به قدری جالب بود که  پیش از این فیلم، دو بار دیگر در سال‌های ١٩٧۴ و ١٩٩٨، موضوع ساخت یک فیلم سینمایی و یک برنامه تلویزیونی با همین نام قرار گرفت.

3 – در این فیلم کاراکتر لوییس گازمن اولین شخصیتی از گروگانگیرهاست که می میرد حال آنکه در نسخه اصلی فیلم (سال 1974) تنها شخصیتی است که نجات پیدا می کند.

2 دیدگاه

نه اینجا، و نه هیچ جای دیگر

جایی دیگر (Elsewhere)

کارگردان : ناتان هوپ
نویسنده : ناتان هوپ
بازیگران : آنا کندریک، تانیا ریموند، چاک کارتر، جان گرایز، پال وزلی

ژانر : تریلر ، جنایی ، دراما
محصول سال : ٢٠٠٩

تگ لاین : هر شهری اسرار خود را دارد.

بردیا برجسته نژاد: ناتان هوپ را بیشتر بعنوان فیلمبردار می شناسند تا کارگردان. در هر حال چه در مقام کارگردانی و چه فیلمبرداری شخصیت چندان شناخته شده ای به حساب نمی آید. جایی دیگر (Elsewhere) دومین فیلم او بعد از خوش شانس (Lucky) در نقش کارگردان و فیلمنامه نویس است. داستان فیلم به اندازه کافی جذاب و پر کشش است که شما را تا انتهای فیلم همراه خودش کند. به شرط آنکه بتوانید تا انتهای فیلم بازی بازیگران آن را تحمل کنید. جیلین (با بازی تانیا ریموند) دختر جوان، پر شر و شور، جذاب و تقریبا هرزه ای است که از طریق اینترنت با مردی آشنا و پس از دیدار با او ناپدید می شود. داستان فیلم حول تلاش سارا (با بازی آنا کندریک)، دوست صمیمی جیلین، برای یافتن او و روشن کردن سرنوشت دوستش است. می بینید که داستان فیلم به خودی خود پتانسیل تبدیل شدن به یک اثر موفق و تاثیر گذار را دارد. تا اینجا ناتان هوپ در مقام فیلنامه نویس به خوبی توانسته نقش خود را ایفا کند. اما وقتی به کارگردانی و بازیگری می رسیم قضیه متفاوت است. تانیا ریموند به خوبی از پس نقش خود بر می آید و این امر با کمک شخصیت پردازی خوبی که در فیلمنامه وجود دارد کامل می شود. اما نقش او در فیلم کوتاه ست و داستان توسط دیگر بازیگران آن شکل می گیرد. بازی ضعیف و تصنعی آنا کندریک بیشتر از آن که او را دختری مثبت، باهوش و در عین حال جذاب نشان دهد، از او شخصیتی پخمه و دست و پا چلفتی می سازد. در بخش ابتدایی فیلم، تا قبل از گم شدن جیلین، هیچ چیز بین این دو دوست رخ نمی دهد تا شما برداشت صمیمیت آتشینی بین آنها احساس کنید. در صورتیکه تمام مبنای داستان حول همین صمیمیت و سماجت سارا برای یافتن دوستش رقم می خورد. آقای تاد (با بازی جان گرایز) کاملا بی منطق، غیر قابل توجیه و بی دلیل ترسیم می شود و شما هیچ دلیل قابل قبول، پخته و کار شده ای را برای توجیه رفتارش، از فیلم دریافت نمی کنید (البته ذکر تنها چند جمله کوتاه در پایان فیلم علت رفتار او را غیر مستقیم به شما می فهماند که بیشتر شبیه دیکتهء موقعیت است تا نمایش مفهوم)

فیلم پر از صحنه ها، شخصیتها و اتفاقهای بی دلیل و زائد است. به نظر می رسد که نمایش ضعیف دو شخصیت خام فیلم (بیلی و افسر پلیس) تنها برای ازدیاد مظنونین صورت گرفته. اینکه چرا پس از گذشت 5 سال همچنان تلفن همراه دختر گم شده شارژ دارد، اینکه چرا آقای تاد تظاهر به حساسیت به عطر و بوی سیگار می کند، اینکه چرا در این شهر تنها و تنها یک پلیس حضور دارد که بدلیل لجبازی او با سارا هیچ کس دیگری برای پیگیری ماجرا پیدا نمی شود، اینکه چطور همین پلیس به حرف یک زن دیوانه که دخترش را 5 سال پیش گم کرده گوش می کند و چند تیم پلیسی را تنها با استناد به صحبتهای او روانهء صحنهء جرم می کند، و چندین و چند چرای دیگر که تقریبا همگی بی پاسخ می ماند. نه! بنظر می رسد حتی فیلنامه هم جای کار بیشتری داشته باشد.

جایی دیگر فیلم خوبی نیست. از آن دسته فیلمهاست که بعد از گذشت چند روز به طور کامل فراموشش می کنید. اما بی شک ارزش یک بار دیدن را دارد. مخصوصا به شخصه از دیدن فیلمهایی که بی قیدی جوانان را به هر شکلی نشان می دهد لذت می برم!

بد نیست بدانید که :

1 – تانیا ریموند را همگی برای بازی نقش الکس در سریال Lost می شناسیم.

2 – شاخص ترین اثر در کارنامه ناتان هوپ کارگردانی و فیلمبرداری چند اپیزود از سریال CSI است.

۱ دیدگاه