بایگانی دستهٔ Comedy

هیچکس لیاقت زندگی را ندارد

خدا پشت و پناه آمریکاست (God Bless America)

کارگردان: باب کت  گلدویت
نویسنده: باب کت گلدویت
بازیگران: جوئل موری، تارا لین بار

ژانر: کمدی، جنایی
محصول سال: 2011

تگ لاین: آشغال را بیانداز دور، هر لحظه یک نفرشان.

بردیا برجسته نژاد: باب کت گلدویت هنرمندی برخواسته از تلویزیون است. در کارنامهء هنری او تنها نقطهء روشن غیر تلویزیونی که دیده می شود کارگردانی فیلم «بهترین بابای دنیا» با بازی رابین ویلیامز است. گلدویت کارگردانی را بطور جدی از سال 2000 با ساخت سریال «استریپ مال» آغاز کرد و این در حالی ست که مردم نزدیک به 30 سال او را به عنوان یک بازیگر و صداپیشهء مشهور تلویزیونی می شناسند. او در سال 2011 فیلمی ساخت با عنوان «خدا پشت و پناه آمریکاست»، فیلمی که بزرگترین حرکت هنری او در این 30 سال و یکی از بحث برانگیزترین فیلمهای چند سال اخیر است.

داستان فیلم به زندگی افسرده و پر از عذاب فرانک بر می گردد که بیزار از هجوم توهین آمیز و تبلیغاتی برنامه ها و تبلیغات تلویزیونی خونش به جوش می آید و دست به کشتار آدمهایی که دیگر هیچ اصولی را در زندگی رعایت نمی کنند می زند، آدمهای که در تعریف ما جزو طبقهء مردم معمولی و در تعریف فرانک بعنوان آدمهای مستحق مرگ دسته بندی می شوند. در این بین دختر نوجوانی به اسم راکسی بطور تصادفی با فرانک همراه می شود تا در این رسالت او را همراهی کند. همین تعریف کوتاه می تواند پرده از یک حقیقت بردارد. شما با ترکیبی هجو و کنایه آمیز از دو شاهکار سینمایی، «قاتلین بالفطره» الیور استون و «لئون» لوک بسون، روبرو هستید. زن و مردی که با عصیان گری، مانند میکی و مالوری در «قاتلین بالفطره»، تبدیل به جنایتکارانی می شوند که مردم را بی دلیل می کشند. مرد و دختری که مانند لئون و ماتیلدا در «لئون» در قالب یک حامی و پناهجو، یک استاد و شاگرد، ظاهر می شوند. استادی که به شاگردش کشتن انسانها را تعلیم می دهد. اما این نسخه برداری به همین سادگی که بنظر می رسد در این فیلم به نمایش در نمی آید.

«خدا پشت و پناه آمریکاست» حکایت نفرت انگیزی ست از انسانهای مشمئز کننده ای که نه شرم را می فهمند، نه قانون و نه انسانیت. این فیلم با وجود آنکه برخواسته از هنرمندی تلویزیونی ست، در اصلی ترین پیام خود تلویزیون را هدف قرار می دهد. گلدویت یک کارگردان تلویزیونی با ساخت سریال هایی نه چندان ویژه و خاص است. دو بازیگر اصلی فیلم، جوئل موری و تارا لین بار، هیچکدام سابقهء خاصی در سینما ندارند و هر دو جزو بازیگران تلویزیونی آمریکا بشمار می آیند. با این وجود فیلم با حضور تلویزیون در خانهء همسایه شروع و با نمایش زندهء قتل عام مردم باز هم در تلویزیون به پایان می رسد. ما با قاتلینی تازه و علت قتلی جدید مواجه هستیم. اینجا از روان پریشی و نفرت انگیزی میکی و مالوری که مردم را بی دلیل به قتل می رسانند خبری نیست. اینجا اثری از معصومیت ماتیلدا و دستمزد لئون به عنوان یک قاتل حرفه ای دیده نمی شود. اینجا ما با دو معترض به ساختار اجتماعی آمریکا، دو شهروند به ظاهر موجه، طرف هستیم که با دلیل و کاملا قانع کننده دست به قتل مردم می زنند. فرانک که مردی شکست خورده و در آستانهء خودکشی ست، ناگهان تصمیم می گیرد که به جای خودکشی برای رهایی از جریانات منفور حاکم بر جامعه، جریان سازهای این موج ابتذال را از پا در بیاورد. راکسی که دختری از یک خانوادهء ساده و معمولی ست با عقاید افراطی اش با فرانک در این مسیر همراه و حتی مشوق او در قتلها می شود. این دو اما نه انسانهای خطرناک و تحت تعقیب پلیس هستند و نه موجودات خطرناکی که با عذاب وجدان خود دست و پنجه نرم کنند. این دو مامورین بر حق اصلاح جامعه اند! در سکانسی راکسی و فرانک در مورد قانون استفاده و حمل اسلحه صحبت می کنند. راکسی که درست چند ثانیه قبل یک مجری برنامهء تلویزیونی را گلوله باران کرده است می گوید که باید حمل اسلحه را محدود کنند، چون هر دیوانه ای ممکن است از آن به ضرر جامعه استفاده کند. این جملهء کلیدی به شکل آشکاری نشان می دهد که راکسی و فرانک خود را در مسند قاضی و مامور اجرای عدالت می بینند، که قرار است جامعه را از وجود انسانهای مزاحم پاک کنند: قتل دختر مغروری که با پدر و مادرش بدرفتاری می کند، قتل پدر و مادر همان دختر که اجازه می دهند دخترشان با آنها بد رفتاری کند،‌ قتل جوانهایی که در سینما سر و صدا می کنند، قتل مردی که اتومبیلش را درست پارک نمی کند، قتل مجری برنامهء تلویزیونی که در بیان نظراتش انصاف را رعایت نمی کند، و بی شمار قتلی که پیش از وقوع هر کدام قهرمانان داستان در رابطه با اینکه قربانیانشان مستحق مرگ هستند یا نه با یکدیگر بحث می کنند.

دشمن اصلی در «خدا پشت و پناه آمریکاست» نه مردم، بلکه تلویزیون و رسانه است. در ابتدای فیلم فرانک در تلویزیون مشغول تماشای برنامهء «سوپراستار آمریکایی» ست (برنامه ای که از روی American Idol شبیه سازی شده) در آن پسر چاق و احمقی را می بینیم که به بدترین شکل ممکن آواز می خواند و به بدترین شکل ممکن تحقیر می شود. از فردا این رسانه است که مسئله را در حد یک رویداد ملی بزرگ می کند. برنامه های رادیویی، میزگردهای تلویزیونی، سایتهای اینترنتی، حتی بحث بین همکاران فرانک، همه و همه حول تمسخر پسری می چرخد که مقابل دیدگان چندین میلیون آمریکایی تحقیر شده است. پسر اعلام می کند که قصد خودکشی دارد و آرام آرام رسانه جریانی را می سازد که او تبدیل به یک سوپراستار می شود، کسی که در برنامه ها و تبلیغات حاضر می شود تا دیگران به حماقتش بخندند. همین مسئله جرقهء اولیهء فلسفهء پاک سازی فرانک می شود. اما همین پیام به ظاهر ساده در نهایت به مسئله ای تاسف بار منجر می شود. آنجا که در انتهای فیلم فرانک رو به دوربین می گوید که این پسر بخاطر اینکه تحقیر شده قصد خودکشی داشته است، و آن پسر با رد حرفهای فرانک می گوید که دلیلش برای خودکشی این بوده که در برنامه قبول نشده و حالا که در آن به عنوان یک سوپراستار حضور دارد،‌ مهم نیست که مردم به او می خندند و مسخره اش می کنند! همین حرفها تمام فلسفهء فرانک را زیر سئوال می برد، که حتی قربانیان این جریان خود تمایل به قربانی شدن دارند. و این دومین بار است که در این فیلم فرانک زیر سئوال می رود. اولین بار در سکانسی فرانک از دور مشغول تماشای همسر سابق و دختر کوچکش است که با معیارهای او هر دو مستحق مرگند. اینجاست که صادقانه بودن رسالت فرانک در پاکسازی جامعه خدشه دار می شود. اما تخریب اصلی فرانک جای دیگری رخ می دهد! فرانک زمانی تباه می شود که خودش با اسلحه مقابل دوربین پخش زندهء تلویزیون ایستاده و مثل یکی از همان قهرمانهای تلویزیونی شروع به سخنرانی برای میلیون بینندهء برنامهء تلویزیونی می کند.

گلدویت با غلو کردن در بدی ها کاملا یک طرفه به قاضی رفته است. هیچوقت شما حضور پلیس را در روند فیلم حس نمی کنید. حتی با وجود آنکه تصویر هر دو قانل در تلویزیون نمایش داده شده است، هیچکس به آنها ظنین نمی شود. تا جایی که همان تلویزیونی که تصویر واضح راکسی را به عنوان قاتل نمایش داده او را بعنوان نوجوان معصومی که گم شده و خانواده نگرانش هستند معرفی می کند. کارگردان حتی هیچ لزومی نمی بیند که یک بک گراند واضح و قانع کننده را از کینهء راکسی نسبت به انسانها نمایش دهد. کینه ای افراطی که تقریبا تمام انسانها را شامل می شود. راکسی و حضورش در سکانسها به اندازه ای بدیهی ست که گلدویت نه توضیحی می دهد که چطور راکسی فرانک را در هتل محل اقامتش پیدا می کند، و نه شرح می دهد که چرا راکسی در برنامهء زندهء تلویزیونی سوپراستار آمریکایی در میان تماشاچیان حضور دارد. راکسی، ماتیلدای بی پناه و مظلوم و دوست داشتنی «لئون» نیست. حتی با هدف قرار دادن خرسهای عروسکی در تمرین تیراندازی کودکی و نوجوانی اش را پشت سر می گذارد و قدم به دنیای بزرگسالان می گذارد. باز هم هیچ کدام اینها مهم نیست. چیزی که اهمیت دارد این است که بعضی انسانها لیاقت زندگی را ندارند، و کارگردان این را به اندازه ای یک طرفه، غلو شده و ظالمانه نشان می دهد که حتی نوزادی که ابتدای فیلم گریه می کند نیز در افکار فرانک سزایش مرگ است.

این فیلم رنگ را بر می دارد و آدمهای معمولی را سیاه می کند، ‌بطوری که  اگر شما هم جای قهرمانان داستان بودید حتما ماشه را می کشیدید.

بد نیست بدانید که:

1 – آخرین حضور جوئل موری در سینما در فیلم آرتیست بود که تقریبا در نقش یک سیاهی لشگر، افسر پلیس، بازی کرده است.

2 – برای موسیقی این فیلم از آثار Black Rebel Motorcycle Club، Alice Cooper، The Kinks، Betty Hutton، Rosemary Clooney. Charlyne Yi و Aram Mandossian استفاده شده است.

Advertisements

۱ دیدگاه

بی مزه ترین شوخی سال

فرزندان (The Descendants)

کارگردان: الکساندر پاین
نویسنده: الکساندر پاین (بر اساس رمان کای هارت همینگز)
بازیگران: جرج کلونی، شایلن وودلی، آمارا میلر، متئو لیلارد، جودی گریر، رابرت فورستر

ژانر: کمدی، دراما
محصول سال: 2011

تگ لاین:

بردیا برجسته نژاد: وقتی قرار است به تماشای فیلمی از الکساندر پاین بنشینید باید چند نکته را در نظر بگیرید. اول آنکه شما قطعا با یک فیلم کمدی/درام مواجه خواهید بود، دوم آنکه مدت زمان فیلم چیزی نزدیک دو ساعت است، سوم آنکه یک سوپراستار در فیلم گنجانده شده تا بار اصلی ماجرا (و البته جذب تماشاچی) را به دوش بکشد، و در آخر اینکه قرار است در دو ساعتی که پیش رو دارید چندین و چند بار خمیازه بکشید! چندان لازم نیست خیلی به عقب بازگردیم. راه های فرعی (Sideways) با هنرمندی پل جیماتی، دربارهء اشمیت (About Schmidt) با بازی جک نیکلسون، انتخاب (Election) با حضور متئو برودریک‏، و همین فیلم فرزندان با ایفای نقش جرج کلونی، همگی حکایت آدمهای غمگین و تک محوری ست که ساکت و مظلوم و بی توقع سعی می کنند خود و زندگیشان را دگرگون کنند. آدمهایی که در اکثر مواقع کسل کننده از آب در می آیند.

فرزندان ماجرای زندگی مت کینگ (جرج کلونی) زمیندار و وکیل مشهوری ست که همسرش الیزابت (پاتریشیا هاستی) بر اثر یک سانحهء ورزشی دچار مرگ مغزی شده است. او در تدارک آماده کردن دو دختر و اقوامش برای مواجه شدن با این مسئله است که متوجه می شود همسرش در مدتی که او سرگرم کار و سفر بوده به او خیانت می کرده است. او سعی می کند با پیدا کردن مرد خائن برایان (متئو لیلارد)، که خود همسر و دو فرزند دارد، او را برای خداحافظی به بالای بستر همسرش بیاورد. این داستان شاید بنظر کمی تازه و دست نخورده بیاید، اما روایت کلیشه ای از آن باعث شده تمام جذابیتی که می توانست در بطن داستان نهفته باشد به یکباره از بین برود. همسرِ مرگ مغزی را فراموش کنید. شما با یک پدر پر مشغله طرف هستید که شبها سرش را روی میز کار و پرونده هایش می گذارد و می خوابد. یک اتفاقی افتاده و حالا او باید با دو فرزندش که تا به امروز از آنها دور بوده ارتباط نزدیکتری برقرار کند. یک فرزند کوچک برای آنکه نفهمد اطرافش چه چیزی می گذرد و یک فرزند بزرگ که یاغی گری کند و با نفرت از پدر وارد داستان و با عشق از آن خارج شود. این وسط هم یک دوست پسر احمق و بامزه و یک پدربزرگ شاکی و عصبانی را برای تعدیل بار دراماتیک ماجرا در نظر بگیرید. با این روایت ده ها فیلم ساخته شده که فرزندان نه اولین آنهاست و نه آخرین.

فرزندان به شکل آزاردهنده ای لبریز از شخصیت های زائد و بی دلیل و مزاحم است. سید (نیک کراس) دوست پسر بی ادب و مسخرهء الکساندارا (شایلن وودلی) کاملا احمقانه وارد داستان می شود و کاملا بی دلیل در آن باقی می ماند. اما این بدترین کاراکتر ماجرا نیست. هم تیمی همسر مت که در زمان تصادف آنجا بوده‏ یک سکانس زائد را به فیلم اضافه می کند. برادر زن مت که ساکت و بدون دیالوگ در پس زمینه برای ملاقات خواهرش به بیمارستان می آید‏، زوجی که دوست نزدیک، صمیمی و پررنگ خانواده هستند، آنوقت فقط قرار است بیایند به بیمارستان و رژ لب به صورت الیزابت بزنند و اسم مرد خائن را به مت بگویند و بعد تا انتهای فیلم گم و گور شوند و دیگر خبری ازشان نشود. اما باز یک نمونهء بدتر هم وجود دارد! همه عموزاده ها جمع شده اند تا مت قرارداد فروش یک زمین به ارث رسیدهء چند صد میلیون دلاری را امضا و تمام فامیل را از آن چیزی که هستند ثروتمندتر کند. مت و پسرعمو هیو (بیو بریجز) و پسرعمو مایلو (مایکل اونتکین) نشسته اند سر میز و چانه می زنند و یکدیگر را تهدید می کنند. بیش از 5 دقیقه دیالوگ نه چندان دوستانه بین بریجز و کلونی در می گیرد و حتی یک جمله از دهان اونتکین خارج نمی شود! حتی یک عکس العمل ساده. اونتکین 50 سال است در سریالها و فیلمهای گوناگون ایفای نقش می کند و این تنها سکانس او در این فیلم است، سکانسی که کارگردان او را به شکل یک شی تزئینی در کادر گنجانده، بدون آنکه زحمت نوشتن یک خط دیالوگ را برای او به خود بدهد.

جرج کلونی، بازیگر مشهور و مطرحی که تمام بار داستان را به دوش می کشد، آنطور که انتظار می رود قوی ظاهر نشده است. از میمیک منحصر به فرد و بازی خلاقانه اش خبری نیست، بازی او آنقدر زیر پوستی ست که همان زیر پوست می ماند و خودش را نشان نمی دهد. و این البته در میان بازیهای بی جان باقی بازیگران گم می شود. نکتهء آزار دهنده اینجاست که داستان و کارگردان هم هیچ کمکی به بهتر شدن اوضاع نمی کنند. الکساندرا بعد از شنیدن خبر مرگ مادرش کمی در استخر گریه می کند و بعد دوباره به تفریح با دوست پسرش، آفتاب گرفتن در ساحل و پیگیری تصمیم هیجان انگیز مت برای روبرو شدن با مرد خائن می پردازد. اسکاتی در پایان فیلم وقتی متوجه می شود مادرش دیگر بهوش نمی آید، مثل یک فرد بیش از حد بالغ کمی بغض می کند و اشک می ریزد و به نظر می رسد به راحتی قضیه را می پذیرد. و این پذیرفتن مرگ مادر خانواده، به این سادگی و راحتی، آنقدر زمخت و آزاردهنده است که اگر بتوانید خودتان را جای شخصیتهای داستان بگذارید، به هیچ وجه عکس العملشان را درک نخواهید کرد. (درست است که فرهنگ عزاداری ما با آنها زمین تا آسمان فرق می کند، اما این تفاوت در مواجهه با مرگ نیست. ما ماجرا را تا مدتها کش می دهیم و داغمان را تازه می کنیم و این تنها تفاوت ما با آنهاست) با تمام این نواقص فاحش معلوم نیست چگونه این فیلم توانسته در شاخه های مختلف اسکار و گلدن گلوب نامزد شود. این مسئله بیشتر به یک شوخی بی مزه با مخاطبین سینما شبیه است. این را هم بگویم تنها سکانسی که از دیدنش لذت بردم سکانس پایانی فیلم است. آنجا که مت، الکساندارا و اسکاتی روی مبل نشسته اند، یک پتو و دو ظرف بستنی را به اشتراک گذاشته اند و بدون دیالوگ تلویزیون تماشا می کنند. این صحنه می توانست شاهکار این فیلم باشد که روند بهبود خانواده ای مصیبت زده را به تصویر می کشد. منتها چون در طول دو ساعت فیلم چندان اشاره ای به این مصیبت نشده است، این سکانس هم در مجموع نمی تواند اثر لازم را بر بیننده بگذارد.

فرزندان از آن فیلمهاست که در کل نمی توانست از این بهتر باشد و اگر قرار بود تغییری در آن صورت بگیرد، این تغییرات آنقدر زیاد بود که نتیجه کاملا تبدیل به فیلم دیگری می شد. ضمن عرض پوزش از تمام دوستانی که فیلم را دیده و دوست داشتنه اند، اگر فیلم را تا به امروز ندیده اید، چندان نگران نباشید، چیز خاصی را از دست نداده اید.

بد نیست بدانید که:

1 – در ابتدا قرار بود آماندا سیفراید در نقش الکساندرا و مایکندرو پرداریس در نقش سید حضور داشته باشند. اما در نهایت این نقشها به شایلن وودی و نیک کراس رسید.

2 – صدایی که به عنوان منشی برایان می شنوید صدای کای هارت همینگز، نویسندهء رمانی ست که فیلم بر اساس آن ساخته شده است.

3 – این فیلم در 5 شاخهء اسکار 2012 کاندید بود و توانست جایزهء بهترین فیلمنامهء اقتباسی را تصاحب کند.

4 دیدگاه

یک دوستی بی قید و شرط

دوستی پر منفعت (Friends with Benefits)

کارگردان : ویل گلاک
نویسنده : کیث مریمن، دیوید نیومن، ویل گلاک
بازیگران : جاستین تیمبرلیک، میلا کونیس، پاتریشیا کلارکسون، ریچارد جنکینز، وودی هارلسن

ژانر : کمدی، رومنس
محصول سال : 2011

تگ لاین : بعضی دوستی ها پایان خوشی دارند.

بردیا برجسته نژاد: داستان فیلم بسیار ساده است. دو دوست، دیلن (جاستین تیمبرلیک) و جمی (میلا کونیس)، بعد از سرخوردگی در روابط خصوصی شان تصمیم می گیرند با یکدیگر فارغ از هرگونه تعهد و عشق، رابطه آزاد جنسی داشته باشند. سرانجام این رابطه، بعد از مسائل و مشکلاتی که پیش می آید، هم عشق است و هم تعهد. هر چند در طول فیلم مدام این را از زبان شخصیتهای فیلم می شنوید که باید از عشقهای هالیوودی فاصله گرفت، اما این یکی از کلیشه ای ترین سوژه هایی است که در فیلمهای کمدی هالیوودی دیده اید. نیویورک، غار تنهایی، سوء تفاهم، والدین غیرطبیعی که در وقت مناسب حرفهای قصار می زنند، سمبل هالیوود بر روی کوه، همه و همه مواد اولیهء معجونی ست به اسم کمدی هالیوودی. اما این فیلم چیزهایی دارد که کمی آن را از دیگر فیلمها متمایز می کند.

برخلاف اکثر فیلمهای کمدی هالیوودی در این فیلم اثری از سیاهی لشگرهای ریز و درشت نمی بینید. کل بازیگران در چند نفر انگشت شمار خلاصه می شوند، بطوریکه هیچ کدام از کاراکترها نقش اضافی ندارند. همکار دیلن در فیلم حضور دارد که در انتها او را با قایقش به مقصد برساند، خواهرزادهء دیلن شعبده باز است تا جمی در جعبهء شعبده بازی اش پنهان شود و حرفهای دیلن را بشنود، پدر آلزایمری دیلن (ریچارد جنکینز) و مادر بی خیال جمی (پاتریشیا کلارکسون) آنجایی که لازم است نقش محرک را بازی می کنند، حتی شاون وایت (قهرمان اسکیت سوار) هم حضور دارد تا بتواند تفاوت فرهنگ نیویورکی ها و لوس آنجلسی ها را نشان دهد. اتفاقا این قضیه تفاوت فرهنگ تا آنجایی که جا داشته در این فیلم پر رنگ نمایش داده شده است. از شوخی ها گرفته تا بد دهنی ها،  از محل زندگی تا عبور از خیابان. در این فیلم سعی شده هیچ بازیگری اضافی نباشد و هر کدام برای حضورشان دلیل قانع کننده ای داشته باشند. شاید در این امر و برای تمام کاراکترها این مسئله موفقیت آمیز نباشد، اما تا همین حد هم می تواند یکی از عوامل برتری اش نسبت به دیگر فیلمهای باشد که با اضافه کردن کاراکترهای اضافی سعی دارند بار طنز بیشتری به فیلم بدهند.

شما با یک فیلم کمدی رومنس طرف هستید. یعنی جدا از آنکه اسمش کمدی باشد، می تواند در سکانسهای زیادی هم شما را واقعا بخنداند. منتها اشکال کار اینجاست که تمام شوخی های فیلم کلامی و بصورت دیالوگ است و همان تک و توک طنز تصویری هم ضعیف و بی تاثیر از آب در آمده اند. سکانسهای معاشقهء دیلن و جمی پر است از شوخی های کلامی بامزه، چیزی که جاستین تیمبرلیک و میلا کونیس، فراتر از آن چیزی که تا به امروز از آنها می شناختیم، ظاهر شده اند. جدا از اینها شوخی های دیگر فیلم نه جذاب است و نه خنده دار. دیالوگها به شکل آزار دهنده ای ساده و ابتدایی ست و هیچ ظرافتی در بکار بردن آنها رعایت نشده است. بنظر می رسد تمام دقت و تلاش کارگردان بر روی صحنه های اروتیک فیلم صرف شده و چندان توجهی به دیگر قسمتهای فیلم نشده است.

شاید بزرگرین بدشانسی این فیلم همزمان شدنش با بی قید و شرط (No Strings Attached) باشد که دقیقا به داستانی مشابه می پردازد. در آن فیلم هم شما یک رابطهء آزاد بین دو دوست را خواهید دید که در نهایت به عشق می انجامد. همین مسئله باعث می شود که جاستین تیمبرلیک و میلا کونیس در دوستی پر منفعت مدام با اشتون کوچر و ناتالی پورتمن در بی قید و شرط مقایسه شوند و این یک تاثیر منفی و دو جانبه بر جذاب بودن هر دو فیلم گذاشته است. اما در نهایت، اگر از ناتالی پورتمن صرف نظر کنیم، دوستی پر منفعت اثر مقبول تری نسبت به بی قید و شرط به نظر می رسد.

این فیلم نه یک شاهکار است و نه اثری که در ذهنتان ثبت شود. اما هر چیزی که هست، ارزش یک بار دیدن را دارد.

بد نیست بدانید که:

1 – در ابتدا قرار بود بی قید و شرط با عنوان دوستی پر منفعت ساخته شود! اما تهیه کنندگان دوستی پر منفعت در یک دعوای حقوقی قابت کردند که اسم فیلمشان را زودتر ثبت کرده اند. برای همین عنوان فیلم ناتالی پورتمن به بی قید و شرط تغییر یافت، اما در تبلیغات آن از جملهء «این یک دوستی پر منفعت است» استفاده شد.

2 – فیلم قبلی ویل گلاک Easy A با بازی اما استون بود. در دوستی پر منفعت اما استون در نقش دوست دختر اول دیلن بازی می کند.

3 – در صحنه ای که جمی از پشت به صورت کاملا برهنه نمایش داده می شود از بدل استفاده شده است.

4 – دوستی پر منفعت دو ماه بعد از بی قید و شرط کلید خورد و در نهایت شش ماه دیرتر به نمایش در آمد. هزینه ساخت دوستی پر منفعت در حدود 35میلیون دلار و بی قید و شرط در حدود 25میلیون دلار بود. دوستی پر منفعت توانست در هفته اول در آمریکا 18.6میلیون دلار در 2926 سینما فروش داشته باشد. این رقم برای بی قید و شرط 19.6میلیون دلار در 3018 سینما بود.

5 – پسری که نقش شاون وایت، قهرمان اسکیت سواری، را بازی می کند، خود شاون وایت و قهرمان اسکیت سواری ست!

5 دیدگاه

داستان افول یک ستاره

آرتیست (‏The Artist)

کارگردان : میشل آزاناویسوس
نویسنده : میشل آزاناویسوس
بازیگران : ژان دوژاردن، برنیس بژو

ژانر : کمدی، رومنس، دراما
محصول سال : 2011

تگ لاین :

بردیا برجسته نژاد: به نظر من دو اتفاق بزرگ دنیای سینما را بطور کامل دگرگون کرد: اولی در سال 1927 و نمایش اولین فیلم ناطق با عنوان خوانندهء جاز (The Jazz Singer) ساختهء الن کراسلند، و دومی در سال 1935 با نمایش بکی شارپ (Becky Sharp) ساختهء روبن مامولین بعنوان اولین فیلم رنگی. اما در سینما هم هر گام رو به جلو تعدادی قربانی به همراه داشت. آنهایی که نتوانستند خود را با شرایط جدید هماهنگ کنند و با تکنولوژی همقدم شوند. کاراکتر خر را در شهر قصه یادتان است؟ می گفت از وقتی که ملامین آمد بازار خراطی کساد شد، و این همان چیزی ست که همیشه در هر صنعتی رخ داده است.

داستان آرتیست در سال 1927 می گذرد، در همان زمان پیدایش سینمای ناطق. جورج ولنتین (ژان دوژاردن) محبوب ترین ستارهء سینمای صامت، مردی موقر، دوست داشتنی و البته مغرور است که تمام زندگی و افتخارش حضور بر پردهء سینما ست. او آنقدر به خود و طرفدارانش مطمئن است که با جریان سینمای ناطق همراه نمی شود و سعی می کند در همان سینمای صامت به تنهایی یک شاهکار خلق کند. او در مقام نویسنده، تهیه کننده، کارگردان و بازیگر، فیلم صامتی می سازد که لا به لای صدای فیلمهای دیگر گم می شود. آرتیست دربارهء افول یک آرتیست است که با چنگ و دندان سعی می کند در مقابل موج جدید هنر بایستد و البته شکست می خورد.

آرتیست بصورت صامت و به شکل سیاه و سفید نمایش داده شده است. همه چیز، از گریم تا سرعت فیلمبرداری، به شکلی ست که کاملا می توانید باور کنید مشغول تماشای یک فیلم از سینمای صامت هستید. با این وجود نمی توان نقش بسیار مهم صدا را در این فیلم نادیده گرفت. در سه سکانس صدا مهمترین نقش را در فیلم ایفا می کند:

1) در ابتدای فیلم، پس از آنکه «پایان» بر پردهء سینما نقش می بندد و ارکستر حاضر در سالن از نواختن دست می کشد، چهرهء نگران و منتظر عوامل فیلم را می بینید که به ناگهان از شنیدن چیزی خوشحال می شوند، چیزی که من و شما نه می بینم و نه می شنویم. چند لحظه بعد مردم حاضر در سالن را می بینیم که مشغول دست زدن هستند، بدون آنکه ما صدایشان را بشنویم. این بهترین آغاز برای معرفی یک فیلم صامت در دورانی ست که سالهاست با صدا همراه است.

2) در اواسط فیلم، وقتی ولنتین از پیدایش سینمای ناطق باخبر می شود و با آن مخالفت می کند، کابوس او را می بینیم که حالا همه چیز، از برخورد لیوان با میز گرفته تا خندهء دختران سیاهی لشگر، همراه با صدا هستند به جز خود جرج ولنتاین که هرچه فریاد می زند صدایی از گلویش خارج نمی شود. این سکانس فوق العاده با نمایش سقوط یک پر، برخوردش با زمین و شنیده شدن صدای انفجار به زیبایی به پایان می رسد.

3) در انتهای فیلم، آنجا که ولنتین رضایت می دهد در فیلم ناطق نقش بازی کند. اما ما او را در سکانسی از فیلم می بینیم که او در حال رقصیدن است و از دیالوگ خبری نیست. کارگردان اما با صدای بلند کات می دهد، از همه تشکر می کند، تهیه کننده درخواست تکرار صحنه را مطرح می کند و ولنتین با لبخند پاسخ مثبت می دهد. اینها تنها دیالوگهای شنیده شده در فیلمی ست که دنیای صامت را به ناطق پیوند می زند.

بازیگری، فیلمبرداری، گریم، لباس، صحنه و حتی تیتراژ، به اندازه ای حرفه ای از اصل کپی برداری شده که اگر کسی پیش از تماشا در جریان فیلم نباشد کاملا فریبش را می خورد. این فیلم می تواند حتی نگاه شما را به سینما عوض کند. حالا می توان با همین نگاه امروزی لذت آدمهای دیروز را از دیدن فیلمهای صامت درک کرد. بعد از این فیلم است که به این نتیجه می رسید، شاید صدا و رنگ آنقدر هم برای سینما ضروری نباشد.

بد نیست بدانید که:

1 – نقش سگ را در فیلم در اصل سه سگ مختلف به نامهای یوگی، دش و دود ایفا می کنند. بیشتر صحنه ها با یوگی فیلمبرداری شده و دش و دود قبل از فیلمبرداری صحنه های مربوط به خود، برای آنکه بیشتر شبیه یوگی باشند، رنگ می شدند.

2 – ژان دوژاردن و برنیس بژو هر روز به مدت 5 ماه برای سکانس پایانی تمرین رقص کردند.

3 – در این فیلم در هیچ سکانسی از زوم کردن دوربین استفاده نشده است. بدلیل آنکه در زمانی که داستان فیلم رخ می دهد هنوز تکنولوژی زوم وجود نداشت. همچنین فیلم بصورت رنگی فیلمبرداری شد و در نهایت به سیاه و سفید تبدیل گردید.

4 – آرتسیت در جایزه گلدن گلوب در ۶ بخش نامزد گردید و توانست برنده ۳ جایزه (بهترین فیلم کمدی یا موزیکال، بهترین موسیقی متن و بهترین بازیگر مرد کمدی یا موزیکال) شود. همچنین این فیلم در ۵ رشته (بهترین فیلم سال،بهترین کارگردانی،بهترین بازیگر مرد،بهترین موسیقی متن،بهترین طراحی لباس) برنده جایزهٔ اسکار شد.

۱ دیدگاه

آشپزی در وبلاگ

جولی و جولیا (Julie & Julia)

کارگردان: نورا افرون
نویسنده: نورا افرون (فیلم نامه)، جولی پاول (کتاب)
بازیگران: مریل استریپ، امی ادامز، استنلی توچی، کریس مسینا

ژانر: زندگی نامه، کمدی، دراما، رومنس
محصول سال: 2009

تگ لاین: اشتیاق، بلند همتی، کره! شما نتیجه ی حاصل را میل می کنید؟

امیر هاشمی (نویسنده مهمان): فیلم روایتگر داستان زندگی جولیا چایلد (مریل استریپ) و جولی پاول (امی ادامز) است، در دو  زمان و دو شهر مختلف، که البته هر دو داستان بر پایه واقعیت استوارند. جولی کارمند شرکت «توسعه بخش جنوبی منهتن» است، شرکتی که مشغول برنامه ریزی برای ساخت مجدد برج های تجارت جهانی ست. شغل جولی پاسخگویی به تماس های تلفنی ست و اکثر تماس گیرندگانش نیز قربانیان حادثه یازده سپتامبر و منتقدان پروژه دوباره سازی برج ها هستند. شغلی به راستی دوست نداشتنی و حوصله سربر. خانه جولی هم که تازه به آن اساس کشی کرده، چنگی به دل نمی زند و مثل شغلش مجبور به تحمل آن است، اما در عوض او همسری دارد که به تمام سختی های دنیا می ارزد.

در مقابل، جولیا اما، شانس این را دارد که در خلال سال های دهه ی پنجاه دست در دست شوهری متشخص که حالا کارمند سفارت امریکا در فرانسه شده است، به خانه ای مجلل و زیبا در پاریس نقل مکان کند و عاشق همه چیز پاریس و مخصوصاً غذاهای فرانسوی شود. جولیا مجبور نیست مثل جولی کار کند و به توصیه همسرش به دنبال یادگیری آشپزی فرانسوی که بسیار مورد علاقه اش هم است می رود. وی پس از مدتی در آشپزی به مهارت می رسد و به همراه دوتن از دوستانش ابتدا تصمیم به برگزاری کلاس های آموزش آشپزی برای آمریکایی های ساکن در پاریس می گیرند و سپس به صرافت نوشتن کتابی در مورد هنر آشپزی فرانسوی برای خانم های امریکایی می افتند.

در حدود پنجاه سال بعد، جولی برای ایجاد تغییری مثبت در زندگی اش که یکنواخت و خسته کننده شده است، تصمیمی بزرگ و دور از دسترس می گیرد. جولی که از علاقه مندان جولیا و متد آشپزی اوست، قصد دارد که همه پانصد و بیست و چهار دستور غذای کتاب آشپزی جولیا را در مدت یک سال تهیه کند و در وبلاگی که به همین منظور آماده کرده، در خصوص نحوه پخت غذا و تجربیاتش در این باب، مطلب بنویسد.

و اما در نهایت، کتاب آشپزی جولیا، پس از بازگشت از فرانسه به امریکا مورد توجه یکی از ناشران قرار می گیرد و تحت عنوان «استادی در هنر آشپزی فرانسوی» به چاپ می رسد. جولی هم که در اوایل کار بسیار مایوس بود، پس از خواندن نظرات خوانندگان وبلاگش تشویق می شود که کارش را ادامه دهد و  حتی مصاحبه ای از وی در نیویورک تایمز چاپ می شود و با همه مشغله ای که داشتن یک کار تمام وقت به همراه دارد موفق می شود که در روز سیصد و شصت و پنجم، آخرین دستور غذا را طبخ کند و پروژه اش را با موفقیت به پایان برساند.

بیننده تا انتهای فیلم، بین زندگی جولی در زمان حال و زندگی جولیا در زمان گذشته شناور است و با مشکلاتی که هر کدام از دو قهرمان داستان برای رسیدن به هدف خود، با آن دست و پنجه نرم می کنند آشنا می شود و تلاش خستگی ناپذیر این دو زن که صد البته بدون حمایت همسرانشان ناممکن است را تحسین می کند. این فیلم جذاب و دیدنی است و طنزی ملایم در تمام طول فیلم جریان دارد. طنزی که چه در حاشیه و چه در متن زندگی جولی و جولیا حضور دارد و به موازات جریانات فیلم  پیشرفت می کند و به کمک موفقیت داستان می آید و لبخندی شیرین را بر چهره مخاطبان خود می نشاند. قهرمانان داستان شخصیت های دوست داشتنی، دلنشین و جذابند که البته در این مورد باید پبش از هر چیز انتخاب به جای بازیگران را مورد تحسین قرارداد.

بد نیست بدانید که:

1 – این فیلم، اولین فیلم بلندی است که دستمایه ی آن یک وبلاگ است.

2 – به خاطر کوتاهی قد مریل استریپ نسبت به جولیا چایلد واقعی، حقه های زیادی در استفاده از لباس و دوربین و وسایل به کار رفته تا قد مریل استریپ بلندتر به نظر برسد. پیشخوان ها کوتاه تر شده اند، مریل استریپ مجبور به پوشیدن کفش هایی با پاشنه های خیلی بلند شده و دوربین از زوایای خاصی مجبور به فیلمبرداری شده است.

بیان دیدگاه

من کیم, اینجا کجاست؟!

خماری (The Hangover)

کارگردان: تاد فیلیپس
نویسنده: جون لوکاس، اسکات مور
بازیگران: بردلی کوپر، اِد هلمز، زاک گلیفیاناکیس، جاستین بارثا، هیثر گراهام،   ساشا برس، جفری تامبر

ژانر: کمدی
محصول سال: 2009

تگ لاین: بعضی ها جنبه لاس وگاس را ندارند!

امیر هاشمی (نویسنده مهمان): دو روز مانده به مراسم عروسی داگ (جاستین بارثا) و تریسی (ساشا برس)، داماد به همراه برادر همسرش (زاک گلیفیاناکیس) و دو تن از دوستان صمیمی اش (بردلی کوپر و اِد هلمز)، برای برگزاری مهمانی مجردی قبل از ازدواجش راهی لاس وگاس می شود. قرار است این چهار نفر یک شب در لاس وگاس بمانند و پس از آن برای برگزاری مراسم ازدواج راهی شهرشان شوند. اما صبح در حالی از خواب بیدار می شوند که نه تنها چیزی از شب گذشته به خاطر نمی آورند، بلکه داماد را هم پیدا نمی کنند و به جایش  با یک ببر در دستشویی و یک نوزاد در اتاقشان روبرو می شوند. از این جا به بعد تقریباً اتفاقی نیست که گریبان این سه نفر باقیمانده را نگیرد. وقایع شب گذشته همچون پازلی است که تقریباً هیچ کدام از تکه هایش در دسترس نیست و کشف هر تکه چنان تعجبی در پی دارد که باور آنکه اتفاقی هولناک تر هم در پی خواهد بود را غیر ممکن می کند. رویارویی بی وقفه با اتفاقاتی، که هرکدامشان به تنهایی می توانند موضوع یک فیلم سینمایی باشند، پدید آور احساسی بین شوک و خنده است.

هم بیننده و هم بازیگران، از همان ابتدا با سیلی از سوالات بی جواب در خصوص شب گذشته مواجه هستند و در مسیری مشترک به سوی مقصدی نامعلوم با یکدیگر هم سفرند. مسیری که در آن هم بیینده و هم بازیگران به یک اندازه نمی دانند، به یک اندازه گیج و سردرگم هستند و با شنیدن هر خبر جدید از شب قبل به یک اندازه تعجب می کنند، جایی که تمام حواس و عواطف بیننده با بازیگران به طرزی باورنکردنی همسو و منطبق است. فیلم آنقدر دیدنی و جذاب است که هر چه سعی کردم نتوانستم خودم را راضی کنم که حتی قسمتی از آن را نقل کنم از ترس این که مبادا اندکی از لذت دیدن آن کم شود و به جای آن توصیه فراوان می کنم که حتماً آن را تماشا کنید.

بد نیست بدانید که:

1 – در مورد دندان پیشین استو که در خلال فیلم می افتد هیچ گونه افکت یا جلوه های ویژه ای به کار نرفته و اد هلمز از همان کودکی این دندان را نداشته است! در حقیقت دندانی که برای او گذاشته شده است قلابی ست.

2 – در مورد مرغی که صبح روزی که از شب قبل چیزی به خاطر نمی آوردند در اتاق هتل بود، هیج توضیحی در فیلم داده نمی شود.

3 –  شخصی که در آسانسور هتل در حال عشق بازی با یک خانم غافلگیر می شود تاد فیلیپس کارگردان فیلم است.

6 دیدگاه

نهایت زن ستیزی

سگدانی (Doghouse)

کارگردان : جیک وست
نویسنده : دن شافر
بازیگران : دنی دایر ، استفان گراهام ، نوئل کلارک ، تری استون ، لی انگلبی

ژانر : کمدی ، ترسناک
محصول سال : 2009

تگ لاین : نبرد جنسیت ها خون آلود می شود!

بردیا برجسته نژاد: جیک وست کارگردانی است که در سابقه خود تعداد زیادی فیلم ویدئویی و تلویزیونی (و نه سینمایی) ، چندین فیلم کوتاه و چند نمونه هم فیلم سینمایی کم ارزش دارد که تمامی آنها به نوعی با ژانر وحشت در ارتباط هستند. از طرفی دن شافر به تازگی وارد دنیای نویسندگی شده و این اولین فیلنامه اش است که به نمایش در می آید. حالا این دو نفر در کنار هم هجویه ای بی سر و ته را عرضه می کنند به نام «سگدانی».

فیلم با معرفی شخصیتهای مرد فیلم آغاز می شود. چند دوست (نیل با بازی دنی دایر، میکی با بازی نوئل کلارک، مت با بازی لی اینگلبی و چند نفر دیگر) برای کمک به دوستشان (وینس با بازی استفان گراهام) که در حال طی کردن پروسهء جدایی از همسرش است، برنامه سفر به یک روستای دور افتاده را طراح ریزی می کنند. وجه اشتراک آنها این است که همگی به نوعی زن گریز هستند و با همسر یا دوست دخترشان ناسازگاری غیر قابل کنترلی دارند. البته نمایش صحنه ها به نوعی ست که زنها ریشهء مشکلات معرفی می شوند و مردها چاره ای جز تحمل وضعیت موجود ندارند. آنها در یک کافه جمع می شوند تا سفرشان را آغاز کنند. تمام صحنه های فیلم تا این لحظه بدون نمایش مردها (به جز قهرمانان داستان) سپری می شود. مردم خیابان، مسئول کافه، آشپز پشت پنجرهء رستوران روبروی کافه، راننده ماشین، همگی زن هستند. سفر آغاز می شود و آنها به شهر دور افتاده مورد نظر می رسند. در این شهر یک مادهء سمی منتشر شده که فقط زنها را تحت تاثیر قرار می دهد و تمامی آنها را به زامبی تبدیل نموده است. زامبی ها مردهای شهر را کشته و خورده اند و حالا به دنبال کشتن مردهای داستان ما هستند. در این بین یک نظامی به نام گروهبان گوین رایت (با بازی تری استون) به جمع آنها اضافه می شود و … نبرد آغاز می گردد.

سگدانی را می توان یکی از بیشمار فیلمی دانست که به سوژهء زامبی می پردازد، منتها به شکلی کمدی و مضحک. اگر بخواهیم این فیلم را با نمونه اش ، Shaun of the Dead ، مقایسه کنیم (که آن هم فیلمی کمدی/ترسناک در رابطه با زامبی ها با بازی سیمون پگ و کارگردانی ادگار رایت است)، تنها شباهتی که وجود دارد انگلیسی بودن آنهاست (با همان لهجه های سخت و مدل روایت و شیوهء بازیگری خاص و طنز انگلیسی خود) البته فیلم طنزهای ضعیفی دارد، حتی تلاش هم نمی کند با کمی استفاده از شوخیهای کلامی و یا بحثهای بین بازیگران تماشاگر را بخنداند. تنها به گریم و حرکات عجیب و غریب زنها اکتفا می کند و بنظر می رسد کارگردان می خواهد شما را بخنداند، اما فقط با مسخره کردن زنها. این تمسخر در انتهای فیلم با یافتن ریموت کنترلی که زنهای زامبی شده را می توان به وسیلهء آن در جای خود میخکوب کرد کامل می شود، و این همراه است با نتیجه گیری فیلم: وینس عکس همسر خود را از کیفش در می آورد و به آتش می کشد و ناراحتی اش از این جدایی تبدیل به یک خشم و کینه نسبت به جنس مونث می شود. این نکته را هم نمی توان نادیده گرفت که در فیلم دسته بندی بصورت انسانها و زامبی ها نیست، بلکه مردها و زنهاست. بدین معنی که وقتی مردان فیلم میخواهد از زامبی ها یاد کنند، تنها به گفتن واژهء «زنها» اکتفا نموده و هرچه بد و بیراه است را به آنها نسبت می دهند. جالب اینجاست که احمق ترین شخصیتی که در ابتدای فیلم معرفی می شود، مت، که یک فروشنده مسخره است (و در ابتدای فیلم یک پسر بچه حسابی او را عصبی می کند) اینجا و در این شهر و در مبارزه با زنها از همه باهوشتر و مفیدتر ظاهر می شود. و صد البته عنوان فیلم هم برای اشاره به شهری که تمام ساکنین باقی مانده اش زن هستند، این نمایش را تکمیل می کند.

نتیجه آنکه: اگر مثل من از دوران کودکی به فیلمهای زامبی علاقه دارید، این فیلم شما را ارضا نمی کند. اگر طالب فیلم ترسناک هستید، اصلا روی سگدانی حساب نکنید. اگر دلتان فیلم کمدی می خواهد، این اثر کمکتان نمی کند. اگر فیلم زامبی/ترسناک/کمدی می خواهید بهتر است Shaun of the Dead را ببینید… اما اگر کینهء درونی از جنس لطیف دارید، این فیلم حسابی دلتان را خنک می کند.

بد نیست بدانید که :

1 – دن شافر، نویسندهء فیلنامه، فیلم دیگری را به کارگردانی لارنس پیرس به اسم نیش حشرات (Stringers) در دست ساخت دارد که در آن هم دنی دایر و کریستینا کول (بازیگر نقش کندی، رانندهء ون) ایفای نقش می کنند.

2 – در این فیلم دوبار به فیلم The Evil Dead (محصول سال 1981 ، ساختهء سام ریمی که یکی از آثار موفق در ژانر وحشت و سوژهء زامبی است) اشاره می شود. یک بار در دیالوگ بین مردها و دیری در پوستری که روی دیوار کومیک شاپ است.

3 – عنوان کمپانی مسافرتی که روی ماشین ون نوشته شده است (وست) از نام کارگردان (جیک وست) گرفته شده است. بنظر می رسد که او اصرار دارد به شما بفهماند که این سفر دست پخت اوست.

3 دیدگاه