بایگانی دستهٔ God Bless America

هیچکس لیاقت زندگی را ندارد

خدا پشت و پناه آمریکاست (God Bless America)

کارگردان: باب کت  گلدویت
نویسنده: باب کت گلدویت
بازیگران: جوئل موری، تارا لین بار

ژانر: کمدی، جنایی
محصول سال: 2011

تگ لاین: آشغال را بیانداز دور، هر لحظه یک نفرشان.

بردیا برجسته نژاد: باب کت گلدویت هنرمندی برخواسته از تلویزیون است. در کارنامهء هنری او تنها نقطهء روشن غیر تلویزیونی که دیده می شود کارگردانی فیلم «بهترین بابای دنیا» با بازی رابین ویلیامز است. گلدویت کارگردانی را بطور جدی از سال 2000 با ساخت سریال «استریپ مال» آغاز کرد و این در حالی ست که مردم نزدیک به 30 سال او را به عنوان یک بازیگر و صداپیشهء مشهور تلویزیونی می شناسند. او در سال 2011 فیلمی ساخت با عنوان «خدا پشت و پناه آمریکاست»، فیلمی که بزرگترین حرکت هنری او در این 30 سال و یکی از بحث برانگیزترین فیلمهای چند سال اخیر است.

داستان فیلم به زندگی افسرده و پر از عذاب فرانک بر می گردد که بیزار از هجوم توهین آمیز و تبلیغاتی برنامه ها و تبلیغات تلویزیونی خونش به جوش می آید و دست به کشتار آدمهایی که دیگر هیچ اصولی را در زندگی رعایت نمی کنند می زند، آدمهای که در تعریف ما جزو طبقهء مردم معمولی و در تعریف فرانک بعنوان آدمهای مستحق مرگ دسته بندی می شوند. در این بین دختر نوجوانی به اسم راکسی بطور تصادفی با فرانک همراه می شود تا در این رسالت او را همراهی کند. همین تعریف کوتاه می تواند پرده از یک حقیقت بردارد. شما با ترکیبی هجو و کنایه آمیز از دو شاهکار سینمایی، «قاتلین بالفطره» الیور استون و «لئون» لوک بسون، روبرو هستید. زن و مردی که با عصیان گری، مانند میکی و مالوری در «قاتلین بالفطره»، تبدیل به جنایتکارانی می شوند که مردم را بی دلیل می کشند. مرد و دختری که مانند لئون و ماتیلدا در «لئون» در قالب یک حامی و پناهجو، یک استاد و شاگرد، ظاهر می شوند. استادی که به شاگردش کشتن انسانها را تعلیم می دهد. اما این نسخه برداری به همین سادگی که بنظر می رسد در این فیلم به نمایش در نمی آید.

«خدا پشت و پناه آمریکاست» حکایت نفرت انگیزی ست از انسانهای مشمئز کننده ای که نه شرم را می فهمند، نه قانون و نه انسانیت. این فیلم با وجود آنکه برخواسته از هنرمندی تلویزیونی ست، در اصلی ترین پیام خود تلویزیون را هدف قرار می دهد. گلدویت یک کارگردان تلویزیونی با ساخت سریال هایی نه چندان ویژه و خاص است. دو بازیگر اصلی فیلم، جوئل موری و تارا لین بار، هیچکدام سابقهء خاصی در سینما ندارند و هر دو جزو بازیگران تلویزیونی آمریکا بشمار می آیند. با این وجود فیلم با حضور تلویزیون در خانهء همسایه شروع و با نمایش زندهء قتل عام مردم باز هم در تلویزیون به پایان می رسد. ما با قاتلینی تازه و علت قتلی جدید مواجه هستیم. اینجا از روان پریشی و نفرت انگیزی میکی و مالوری که مردم را بی دلیل به قتل می رسانند خبری نیست. اینجا اثری از معصومیت ماتیلدا و دستمزد لئون به عنوان یک قاتل حرفه ای دیده نمی شود. اینجا ما با دو معترض به ساختار اجتماعی آمریکا، دو شهروند به ظاهر موجه، طرف هستیم که با دلیل و کاملا قانع کننده دست به قتل مردم می زنند. فرانک که مردی شکست خورده و در آستانهء خودکشی ست، ناگهان تصمیم می گیرد که به جای خودکشی برای رهایی از جریانات منفور حاکم بر جامعه، جریان سازهای این موج ابتذال را از پا در بیاورد. راکسی که دختری از یک خانوادهء ساده و معمولی ست با عقاید افراطی اش با فرانک در این مسیر همراه و حتی مشوق او در قتلها می شود. این دو اما نه انسانهای خطرناک و تحت تعقیب پلیس هستند و نه موجودات خطرناکی که با عذاب وجدان خود دست و پنجه نرم کنند. این دو مامورین بر حق اصلاح جامعه اند! در سکانسی راکسی و فرانک در مورد قانون استفاده و حمل اسلحه صحبت می کنند. راکسی که درست چند ثانیه قبل یک مجری برنامهء تلویزیونی را گلوله باران کرده است می گوید که باید حمل اسلحه را محدود کنند، چون هر دیوانه ای ممکن است از آن به ضرر جامعه استفاده کند. این جملهء کلیدی به شکل آشکاری نشان می دهد که راکسی و فرانک خود را در مسند قاضی و مامور اجرای عدالت می بینند، که قرار است جامعه را از وجود انسانهای مزاحم پاک کنند: قتل دختر مغروری که با پدر و مادرش بدرفتاری می کند، قتل پدر و مادر همان دختر که اجازه می دهند دخترشان با آنها بد رفتاری کند،‌ قتل جوانهایی که در سینما سر و صدا می کنند، قتل مردی که اتومبیلش را درست پارک نمی کند، قتل مجری برنامهء تلویزیونی که در بیان نظراتش انصاف را رعایت نمی کند، و بی شمار قتلی که پیش از وقوع هر کدام قهرمانان داستان در رابطه با اینکه قربانیانشان مستحق مرگ هستند یا نه با یکدیگر بحث می کنند.

دشمن اصلی در «خدا پشت و پناه آمریکاست» نه مردم، بلکه تلویزیون و رسانه است. در ابتدای فیلم فرانک در تلویزیون مشغول تماشای برنامهء «سوپراستار آمریکایی» ست (برنامه ای که از روی American Idol شبیه سازی شده) در آن پسر چاق و احمقی را می بینیم که به بدترین شکل ممکن آواز می خواند و به بدترین شکل ممکن تحقیر می شود. از فردا این رسانه است که مسئله را در حد یک رویداد ملی بزرگ می کند. برنامه های رادیویی، میزگردهای تلویزیونی، سایتهای اینترنتی، حتی بحث بین همکاران فرانک، همه و همه حول تمسخر پسری می چرخد که مقابل دیدگان چندین میلیون آمریکایی تحقیر شده است. پسر اعلام می کند که قصد خودکشی دارد و آرام آرام رسانه جریانی را می سازد که او تبدیل به یک سوپراستار می شود، کسی که در برنامه ها و تبلیغات حاضر می شود تا دیگران به حماقتش بخندند. همین مسئله جرقهء اولیهء فلسفهء پاک سازی فرانک می شود. اما همین پیام به ظاهر ساده در نهایت به مسئله ای تاسف بار منجر می شود. آنجا که در انتهای فیلم فرانک رو به دوربین می گوید که این پسر بخاطر اینکه تحقیر شده قصد خودکشی داشته است، و آن پسر با رد حرفهای فرانک می گوید که دلیلش برای خودکشی این بوده که در برنامه قبول نشده و حالا که در آن به عنوان یک سوپراستار حضور دارد،‌ مهم نیست که مردم به او می خندند و مسخره اش می کنند! همین حرفها تمام فلسفهء فرانک را زیر سئوال می برد، که حتی قربانیان این جریان خود تمایل به قربانی شدن دارند. و این دومین بار است که در این فیلم فرانک زیر سئوال می رود. اولین بار در سکانسی فرانک از دور مشغول تماشای همسر سابق و دختر کوچکش است که با معیارهای او هر دو مستحق مرگند. اینجاست که صادقانه بودن رسالت فرانک در پاکسازی جامعه خدشه دار می شود. اما تخریب اصلی فرانک جای دیگری رخ می دهد! فرانک زمانی تباه می شود که خودش با اسلحه مقابل دوربین پخش زندهء تلویزیون ایستاده و مثل یکی از همان قهرمانهای تلویزیونی شروع به سخنرانی برای میلیون بینندهء برنامهء تلویزیونی می کند.

گلدویت با غلو کردن در بدی ها کاملا یک طرفه به قاضی رفته است. هیچوقت شما حضور پلیس را در روند فیلم حس نمی کنید. حتی با وجود آنکه تصویر هر دو قانل در تلویزیون نمایش داده شده است، هیچکس به آنها ظنین نمی شود. تا جایی که همان تلویزیونی که تصویر واضح راکسی را به عنوان قاتل نمایش داده او را بعنوان نوجوان معصومی که گم شده و خانواده نگرانش هستند معرفی می کند. کارگردان حتی هیچ لزومی نمی بیند که یک بک گراند واضح و قانع کننده را از کینهء راکسی نسبت به انسانها نمایش دهد. کینه ای افراطی که تقریبا تمام انسانها را شامل می شود. راکسی و حضورش در سکانسها به اندازه ای بدیهی ست که گلدویت نه توضیحی می دهد که چطور راکسی فرانک را در هتل محل اقامتش پیدا می کند، و نه شرح می دهد که چرا راکسی در برنامهء زندهء تلویزیونی سوپراستار آمریکایی در میان تماشاچیان حضور دارد. راکسی، ماتیلدای بی پناه و مظلوم و دوست داشتنی «لئون» نیست. حتی با هدف قرار دادن خرسهای عروسکی در تمرین تیراندازی کودکی و نوجوانی اش را پشت سر می گذارد و قدم به دنیای بزرگسالان می گذارد. باز هم هیچ کدام اینها مهم نیست. چیزی که اهمیت دارد این است که بعضی انسانها لیاقت زندگی را ندارند، و کارگردان این را به اندازه ای یک طرفه، غلو شده و ظالمانه نشان می دهد که حتی نوزادی که ابتدای فیلم گریه می کند نیز در افکار فرانک سزایش مرگ است.

این فیلم رنگ را بر می دارد و آدمهای معمولی را سیاه می کند، ‌بطوری که  اگر شما هم جای قهرمانان داستان بودید حتما ماشه را می کشیدید.

بد نیست بدانید که:

1 – آخرین حضور جوئل موری در سینما در فیلم آرتیست بود که تقریبا در نقش یک سیاهی لشگر، افسر پلیس، بازی کرده است.

2 – برای موسیقی این فیلم از آثار Black Rebel Motorcycle Club، Alice Cooper، The Kinks، Betty Hutton، Rosemary Clooney. Charlyne Yi و Aram Mandossian استفاده شده است.

Advertisements

۱ دیدگاه