بایگانی دستهٔ Death in Venice

هرگز اینگونه لبخند نزن

مرگ در ونیز (Death in Venice)

کارگردان : لوچینو ویسکونتی
نویسنده : لوچینو ویسکونتی (بر اساس رمان توماس مان)
بازیگران : درک بوگارد ، بیورن اندرسون

ژانر : دراما ، فانتزی
محصول سال : 1971

تگ لاین : داستان مشهور مردی که کمال زیبایی رهایش نمی کرد.

بردیا برجسته نژاد: از همین ابتدا بگذارید صحبتمان را دو قسمت کنیم : داستان و فیلم .

1 – تا آنجا که من می دانم کمتر پیش می آید که فیلمی را از رمانی اقتباس کنند و آن فیلم بتواند ارزشهای کتاب را در خود حفظ کند. (البته در این بین انجمن شاعران مرده – Dead Poets Society – جزو استثناها ست) مرگ در ونیز بازتابی از زندگی شخصی نویسندهء آن، توماس مان، است که با وجود داشتن همسر و 6 فرزند تمایلات همجنسگرایانه خود را در آثارش آشکار می سازد. اما فیلمنامهء ویسکونتی چندان به توماس مان پایبند نیست. اساس داستان را گرفته و به خواست خود آنرا تغییر داده است، آن هم یک تغییر هدفمند. داستان فیلم دربارهء سفر پروفسوری مشهور به نام گوستاو ون آشنباخ (با بازی درک بوگارد) به ونیز است که در هتل محل اقامتش فریفتهء پسر بچه ای نوجوان و زیبارو با نام تاتزیو (با بازی بیورن اندرسون) می شود. فیلم با نمایش پروفسور سوار بر کشتی و در راه عزیمت به ونیز و موسیقی اعجاب انگیز گوستاو مالر آغاز می شود. شغل پروفسور در کتاب نویسنده و در فیلم آهنگساز است. می بینید؟ گوستاو! آهنگساز!  بنظر می رسد ویسکونتی بجای وفاداری به مان بیشتر به مالر توجه نشان داده است .

2 – فیلم 130 دقیقه ای مرگ در ونیز جان شما را به لبتان می رساند تا تمام شود. ویسکونتی از بزرگان سینمای ایتالیا ست، شکی در آن نیست. اما فیلمهای قدیمی با این فرمت از سینمای اروپا چندان مورد علاقه من نیستند. روند فیلم بسیار کند است، بازی بازیگران بیشتر شبیه تئاتر است تا سینما، حرکتهای دوربین ناگهانی و با لرزش انجام می شود و چندین و چند دلیل دیگر که این فیلم را از فهرست فیلمهای مورد علاقه من خارج کند. داستان کتاب در رابطه با تمامی وسوسهء درونی و عشق مردی بزرگسال به پسر بچه ای نوجوان است . عشقی فراتر از شهوت و نیاز. عشقی در ستایش زیبایی. بحثهای فلسفی بسیار ارزشمندی بین گوستاو و دوستش آلفرد در می گیرد. افکار گوستاو با وجود داشتن همسری که دوستش دارد حول علاقه اش به پسر بچه می گذرد. خلاصه بگویم: همه چیز در ذهن گوستاو و بحثهایش با آلفرد می گذرد. این یعنی همان کتاب! همان چیزی که تصویر سازی اش بسیار سخت و در بعضی مواقع غیر ممکن است. نه آنکه ویسکونتی نتوانسته باشد، نه! ، منتها فیلم کسالت بار و خسته کننده از آب درآمده است.

نکات زیبایی در فیلم وجود دارد که چون کتاب را نخوانده ام نمی دانم شاهکار مان است یا استادی ویسکونتی. در صحنه ای که گوستاو وارد لابی هتل می شود، تاتزیو را می بیند که پشت پیانو نشسته و به سادگی «برای الیز» بتهوون را می نوازد. شاید این تنها قسمتی از فیلم باشد که نوایی به جز سمفونی 3 و 5 مالر به گوش می رسد. آنهم یکی از عاشقانه ترین آثار بتهوون. شما گوستاو را می بینید که عاشقانه تاتزیو را نگاه می کند و به ناگهان وارد خاطراتش می شوید. یک فاحشه خانه و دخترکی زیبا که پشت پیانو نشسته و همین قطعه را می نوازد. در خاطرات گوستاو شما مدام همسر او را می بینید. اما در این صحنه و این آهنگ، فاحشه ای نمایان می شود. اینکه ویسکونتی می خواهد این دو حس را یکسان نمایش دهد یا بگوید که در این صحنه عشق جای خود را به شهوت می دهد، هر چه که هست حرکت هوشمندانه است برای اینکه ذهن شما را درگیر کند.

در صحنه ای دیگر گوستاو را می بینید که برای ابراز عشقش به آرایشگاه می رود. اصلاح می کند، موهای خاکستری اش را رنگ می کند، خود را بزک می کند و شاد و خندان به هتل بر می گردد. در انتهای فیلم او را در کنار ساحل، در حال تماشای دعوای تاتزیو با دوستش می بینید. آزرده می شود، شکسته می شود، رنگهای مصنوعی از کنار گوشهایش بر روی صورت سفیدش جاری می شود. و اینجاست که «مرگ در ونیز» به سراغش می آید. گوستاو با تمام فلسفه هایی که می بافد، در راه مبارزه با نفسش فدا می شود.

مرگ در ونیز فیلم خوبی ست. تنها به این دلیل که از کتاب خوبی اقتباس شده است. اما  شاید برای کسی مثل من که دیگر حال و حوصله کتاب خواندن را ندارد، اثر قابل قبولی به حساب بیاید.

بد نیست بدانید که :

1 – برت لنکستر بازیگر مطرح آمریکایی بسیار مشتاق ایفای نقش گوستاو بود. اما برای این نقش درک بوگارد انتخاب شد.

2 – این اثر دومین فیلم از سه گانهء مشهور ویسکونتی است. فیلم اول نفرین شدگان (La Caduta Degli Dei) محصول 1969 و فیلم سوم لودویگ (Ludwig) محصول 1972 است.

3 – مارک برنز، بازیگر نقش آلفرد، دوست و هم صحبت گوستاو، اعتراف کرده که از دیالوگهای فلسفی که داشته چیزی متوجه نشده است!

Advertisements

3 دیدگاه