بایگانی دستهٔ فیلمها

هر بوسه‌ات یک قسمت از کابوس هایم شد

the-perks-of-being-a-wallflower-blu-ray

پیش نوشت: با احترام به کاراکتر و تمام آن لحظاتی که …

مزایای گوشه‌گیر بودن (The Perks of Being a Wallflower)

کارگردان: استفان چبوسکی
نویسنده: استفان چبوسکی بر اساس رمانی از استفان چبوسکی
بازیگران: لوگان لرمن، اما واتسون، ازرا میلر

ژانر: عاشقانه، دراما
محصول سال: ۲۰۱۲

تگ لاین: وقتی از دبیرستان حرف می‌زنیم از خیلی چیز‌ها حرف می زنیم

میم. تهران: لطفاً هنگام خواندن بند زیر، کلمات داخل پرانتز را جایگزین کنید:

سرایت این هوای سراسر شعر و شور و ساخت این جهان منحصر به فرد متنی(تصویری)بر عهده‌ی خود شاعر (کارگردان ) است. که فرق میان شاعر (کارگردان) با دیگری همین توان تغییر او در موقعیت ها ست و به جنون کشاندن هر چه و هر چیز که در تماس با او نفس می کشد۱

این پسر رنگ پریده با آن ماشین تحریرش به وودی آلن می ماند که حرف های زیادی برای نگفتن دارد، چیز هایی دارد که فقط خودش می داند و جهان را به سیاهی گودی چشم هایش می بیند و می تواند با استفان چبوسکی دست به یکی کند و شالوده‌ها را بشکند تا دبیرستان را مثل دیزنی لند نشان ندهند و ما را یاد ستون دیر ابی۲ نیندازند ، کسی که بیشتر از هر چیز دیگری می خواهد انزوایش را به اشتراک بگذارد، انزوایی که اگر تنهایی تحملش کند با عث می شود چیز هایی از گذشته اش را همان طور که واقعن اتفاق افتاده اند به یاد بیاورد نه آن طور که او دوست دارد اتفاق افتاده باشد ، چارلی نمی خواهد زمان دردناک فعلیش را لا پوشانی کند اما می خواهد از کابوس هایش(اگر بشود بهشان گفت کابوس و نه خاطره) که ناخودآگاهش دارد دستکاریشان می کند رها شود، او دارد عاشق کسی می شود که مثل کسی است که باعث این کابوس هاست، نمی دانم چارلی خودآزار است یا فقط یک پسر بچه‌ی دبیرستانی که ترسیده است، بد جور هم ترسیده است، پسری که از پنهان کردن راز های کوچک درد می کشد و مدام مجبور می شود با کسی راز کوچکی داشته باشد که باید بین خودشان بماند. دو تا از این راز ها دارند وجودش را از هم می درند، اوضاع بد تر هم خواهد شد وقتی می فهمد به زودی مجبور خواهد بود دوباره این انزوا را تنها به دوش بکشد.

درست همین نقطه است که باید یک بار دیگری سری به بند اول بزنید و من هم بگویم استفان چبوسکی فکر میکند هنوز به حد کافی از جنون نرسیده و سرنگش را از هوا خالی می کند و ویروس واقعیت را به ما تزریق می کند، پازلی را که نیمه کار گذاشته کامل میکند و می گذارد ویروس واقعیتش در تمام رگ هایمان رسوخ کند و احساس کنیم هنوز می شود انتهای یک فیلم فریاد بزنیم که ما بی کرانیـــــــــــــــــــم۳

پاتریک، پاترک، پاتریک . او هم رنگش پریده است و عاشق کسی است که می ترسد درون تونل پشت وانت پاتریک بایستد و آنچه که هست را فریاد بزند، فریاد بزند که عاشق پاتریک است و یاد ما نیندازد که «در جهانی که عشق ممنوع است عاشقت می شوم خودآزاری است»۴. پاتریک همان کسی است که وقتی غروب، تمام شهرت بر سرت خراب می شود ارزشش را دارد یک قهوه مهمانش کنی و اندازه‌ی بودنش مهم نیست، فقط بودنش است که مهم است.

سم به پیچیدگی یک دوشیزه‌ است که در حوالی آغاز دهه‌ی دوم زندگیش است و دوشیزه نیست، جان می دهد که چارلی عاشقش بشود، چارلی هم عاشقش شده است و اورا بوسیده است ، بوسه‌ای که آن هم مثل چند بوسه که متعلق به گذشته اند، یک قسمت از کابوس هایش شده است، سم از آن دختر هاست که ماندن بلد نیست اما نماندنش به معنای برنگشتنش نیست، از آن دختر هاست که وقتی به چارلی نگاه می کند چارلی در لحظه حبس می شود و لحظه را حس می کند، کاری که چارلی اصلن آن را بلد نیست و همین ‌است که عشق است، همین که به چیزی تبدیل بشوی که تا چند دقیقه قبل نبوده‌ای.

و حرف آخر: فیلم بدون اینکه فراموش کند مدیومش سینما ست و به صدور بیانه‌ها و نگاشتن مقاله‌های اجتماعی بپردازد، با زبان سینما به سراغ کودک آزاری رفته است وتبعاتش را که مهیب هم هستند به نمایش گذاشته‌است، فیلم ارزش دیدن و شاید چند بار دیدن را دارد

 بد نسیت بدانید که:

1. استفان چبوسکی از زمان دیدن اما واتسون در صحنه‌ای از فیلم هری‌ پاتر و شاهزاده‌ی دورگه (صحنه‌ای که رون دل هرماینی را می شکند و هری، هرماینی را دلداری میدهد) می دانسته که میخواهد از اما واتسون برای نقش سم بازی بگیرد.

2. استفان چبوسکی خود نویسنده‌ی رمانی است که فیلمنامه‌ی فیلم را بر اساس آن نوشته و آن را گارگردانی هم کرده است. این اتافاق برای یک نویسنده اتفاق نادری است.

3. این اولین نقش اصلی اما واتسون بعد از فیلم هری پاتر است.

پانویس ها:

صفر: عنوان نوشته مصرعی است از دکتر سید مهدی موسوی عزیز.

یک: این بند منهای پرانتز ها، بخشی است از کتاب آسایشم گاهی روانی‌ست به قلم رضا حیرانی.

دو: ستون سوال و جواب مسائل جنسی در یکی از روزنامه‌های آمریکا.

سه: دیالوگی از فیلم.

چهار: سید احمد حسینی. از کتاب ساراییسم و شعر در سرم رفتنت قدم می زد.

پی نوشت: ممنون و تشکر از جناب میم. تهران بابت نوشتن این نقد و مطلب کامل و دوست داشتنی و محبتشان برای ارسال این نقد برای این وبلاگ.

Advertisements

بیان دیدگاه

بی مزه ترین شوخی سال

فرزندان (The Descendants)

کارگردان: الکساندر پاین
نویسنده: الکساندر پاین (بر اساس رمان کای هارت همینگز)
بازیگران: جرج کلونی، شایلن وودلی، آمارا میلر، متئو لیلارد، جودی گریر، رابرت فورستر

ژانر: کمدی، دراما
محصول سال: 2011

تگ لاین:

بردیا برجسته نژاد: وقتی قرار است به تماشای فیلمی از الکساندر پاین بنشینید باید چند نکته را در نظر بگیرید. اول آنکه شما قطعا با یک فیلم کمدی/درام مواجه خواهید بود، دوم آنکه مدت زمان فیلم چیزی نزدیک دو ساعت است، سوم آنکه یک سوپراستار در فیلم گنجانده شده تا بار اصلی ماجرا (و البته جذب تماشاچی) را به دوش بکشد، و در آخر اینکه قرار است در دو ساعتی که پیش رو دارید چندین و چند بار خمیازه بکشید! چندان لازم نیست خیلی به عقب بازگردیم. راه های فرعی (Sideways) با هنرمندی پل جیماتی، دربارهء اشمیت (About Schmidt) با بازی جک نیکلسون، انتخاب (Election) با حضور متئو برودریک‏، و همین فیلم فرزندان با ایفای نقش جرج کلونی، همگی حکایت آدمهای غمگین و تک محوری ست که ساکت و مظلوم و بی توقع سعی می کنند خود و زندگیشان را دگرگون کنند. آدمهایی که در اکثر مواقع کسل کننده از آب در می آیند.

فرزندان ماجرای زندگی مت کینگ (جرج کلونی) زمیندار و وکیل مشهوری ست که همسرش الیزابت (پاتریشیا هاستی) بر اثر یک سانحهء ورزشی دچار مرگ مغزی شده است. او در تدارک آماده کردن دو دختر و اقوامش برای مواجه شدن با این مسئله است که متوجه می شود همسرش در مدتی که او سرگرم کار و سفر بوده به او خیانت می کرده است. او سعی می کند با پیدا کردن مرد خائن برایان (متئو لیلارد)، که خود همسر و دو فرزند دارد، او را برای خداحافظی به بالای بستر همسرش بیاورد. این داستان شاید بنظر کمی تازه و دست نخورده بیاید، اما روایت کلیشه ای از آن باعث شده تمام جذابیتی که می توانست در بطن داستان نهفته باشد به یکباره از بین برود. همسرِ مرگ مغزی را فراموش کنید. شما با یک پدر پر مشغله طرف هستید که شبها سرش را روی میز کار و پرونده هایش می گذارد و می خوابد. یک اتفاقی افتاده و حالا او باید با دو فرزندش که تا به امروز از آنها دور بوده ارتباط نزدیکتری برقرار کند. یک فرزند کوچک برای آنکه نفهمد اطرافش چه چیزی می گذرد و یک فرزند بزرگ که یاغی گری کند و با نفرت از پدر وارد داستان و با عشق از آن خارج شود. این وسط هم یک دوست پسر احمق و بامزه و یک پدربزرگ شاکی و عصبانی را برای تعدیل بار دراماتیک ماجرا در نظر بگیرید. با این روایت ده ها فیلم ساخته شده که فرزندان نه اولین آنهاست و نه آخرین.

فرزندان به شکل آزاردهنده ای لبریز از شخصیت های زائد و بی دلیل و مزاحم است. سید (نیک کراس) دوست پسر بی ادب و مسخرهء الکساندارا (شایلن وودلی) کاملا احمقانه وارد داستان می شود و کاملا بی دلیل در آن باقی می ماند. اما این بدترین کاراکتر ماجرا نیست. هم تیمی همسر مت که در زمان تصادف آنجا بوده‏ یک سکانس زائد را به فیلم اضافه می کند. برادر زن مت که ساکت و بدون دیالوگ در پس زمینه برای ملاقات خواهرش به بیمارستان می آید‏، زوجی که دوست نزدیک، صمیمی و پررنگ خانواده هستند، آنوقت فقط قرار است بیایند به بیمارستان و رژ لب به صورت الیزابت بزنند و اسم مرد خائن را به مت بگویند و بعد تا انتهای فیلم گم و گور شوند و دیگر خبری ازشان نشود. اما باز یک نمونهء بدتر هم وجود دارد! همه عموزاده ها جمع شده اند تا مت قرارداد فروش یک زمین به ارث رسیدهء چند صد میلیون دلاری را امضا و تمام فامیل را از آن چیزی که هستند ثروتمندتر کند. مت و پسرعمو هیو (بیو بریجز) و پسرعمو مایلو (مایکل اونتکین) نشسته اند سر میز و چانه می زنند و یکدیگر را تهدید می کنند. بیش از 5 دقیقه دیالوگ نه چندان دوستانه بین بریجز و کلونی در می گیرد و حتی یک جمله از دهان اونتکین خارج نمی شود! حتی یک عکس العمل ساده. اونتکین 50 سال است در سریالها و فیلمهای گوناگون ایفای نقش می کند و این تنها سکانس او در این فیلم است، سکانسی که کارگردان او را به شکل یک شی تزئینی در کادر گنجانده، بدون آنکه زحمت نوشتن یک خط دیالوگ را برای او به خود بدهد.

جرج کلونی، بازیگر مشهور و مطرحی که تمام بار داستان را به دوش می کشد، آنطور که انتظار می رود قوی ظاهر نشده است. از میمیک منحصر به فرد و بازی خلاقانه اش خبری نیست، بازی او آنقدر زیر پوستی ست که همان زیر پوست می ماند و خودش را نشان نمی دهد. و این البته در میان بازیهای بی جان باقی بازیگران گم می شود. نکتهء آزار دهنده اینجاست که داستان و کارگردان هم هیچ کمکی به بهتر شدن اوضاع نمی کنند. الکساندرا بعد از شنیدن خبر مرگ مادرش کمی در استخر گریه می کند و بعد دوباره به تفریح با دوست پسرش، آفتاب گرفتن در ساحل و پیگیری تصمیم هیجان انگیز مت برای روبرو شدن با مرد خائن می پردازد. اسکاتی در پایان فیلم وقتی متوجه می شود مادرش دیگر بهوش نمی آید، مثل یک فرد بیش از حد بالغ کمی بغض می کند و اشک می ریزد و به نظر می رسد به راحتی قضیه را می پذیرد. و این پذیرفتن مرگ مادر خانواده، به این سادگی و راحتی، آنقدر زمخت و آزاردهنده است که اگر بتوانید خودتان را جای شخصیتهای داستان بگذارید، به هیچ وجه عکس العملشان را درک نخواهید کرد. (درست است که فرهنگ عزاداری ما با آنها زمین تا آسمان فرق می کند، اما این تفاوت در مواجهه با مرگ نیست. ما ماجرا را تا مدتها کش می دهیم و داغمان را تازه می کنیم و این تنها تفاوت ما با آنهاست) با تمام این نواقص فاحش معلوم نیست چگونه این فیلم توانسته در شاخه های مختلف اسکار و گلدن گلوب نامزد شود. این مسئله بیشتر به یک شوخی بی مزه با مخاطبین سینما شبیه است. این را هم بگویم تنها سکانسی که از دیدنش لذت بردم سکانس پایانی فیلم است. آنجا که مت، الکساندارا و اسکاتی روی مبل نشسته اند، یک پتو و دو ظرف بستنی را به اشتراک گذاشته اند و بدون دیالوگ تلویزیون تماشا می کنند. این صحنه می توانست شاهکار این فیلم باشد که روند بهبود خانواده ای مصیبت زده را به تصویر می کشد. منتها چون در طول دو ساعت فیلم چندان اشاره ای به این مصیبت نشده است، این سکانس هم در مجموع نمی تواند اثر لازم را بر بیننده بگذارد.

فرزندان از آن فیلمهاست که در کل نمی توانست از این بهتر باشد و اگر قرار بود تغییری در آن صورت بگیرد، این تغییرات آنقدر زیاد بود که نتیجه کاملا تبدیل به فیلم دیگری می شد. ضمن عرض پوزش از تمام دوستانی که فیلم را دیده و دوست داشتنه اند، اگر فیلم را تا به امروز ندیده اید، چندان نگران نباشید، چیز خاصی را از دست نداده اید.

بد نیست بدانید که:

1 – در ابتدا قرار بود آماندا سیفراید در نقش الکساندرا و مایکندرو پرداریس در نقش سید حضور داشته باشند. اما در نهایت این نقشها به شایلن وودی و نیک کراس رسید.

2 – صدایی که به عنوان منشی برایان می شنوید صدای کای هارت همینگز، نویسندهء رمانی ست که فیلم بر اساس آن ساخته شده است.

3 – این فیلم در 5 شاخهء اسکار 2012 کاندید بود و توانست جایزهء بهترین فیلمنامهء اقتباسی را تصاحب کند.

4 دیدگاه

یک دوستی بی قید و شرط

دوستی پر منفعت (Friends with Benefits)

کارگردان : ویل گلاک
نویسنده : کیث مریمن، دیوید نیومن، ویل گلاک
بازیگران : جاستین تیمبرلیک، میلا کونیس، پاتریشیا کلارکسون، ریچارد جنکینز، وودی هارلسن

ژانر : کمدی، رومنس
محصول سال : 2011

تگ لاین : بعضی دوستی ها پایان خوشی دارند.

بردیا برجسته نژاد: داستان فیلم بسیار ساده است. دو دوست، دیلن (جاستین تیمبرلیک) و جمی (میلا کونیس)، بعد از سرخوردگی در روابط خصوصی شان تصمیم می گیرند با یکدیگر فارغ از هرگونه تعهد و عشق، رابطه آزاد جنسی داشته باشند. سرانجام این رابطه، بعد از مسائل و مشکلاتی که پیش می آید، هم عشق است و هم تعهد. هر چند در طول فیلم مدام این را از زبان شخصیتهای فیلم می شنوید که باید از عشقهای هالیوودی فاصله گرفت، اما این یکی از کلیشه ای ترین سوژه هایی است که در فیلمهای کمدی هالیوودی دیده اید. نیویورک، غار تنهایی، سوء تفاهم، والدین غیرطبیعی که در وقت مناسب حرفهای قصار می زنند، سمبل هالیوود بر روی کوه، همه و همه مواد اولیهء معجونی ست به اسم کمدی هالیوودی. اما این فیلم چیزهایی دارد که کمی آن را از دیگر فیلمها متمایز می کند.

برخلاف اکثر فیلمهای کمدی هالیوودی در این فیلم اثری از سیاهی لشگرهای ریز و درشت نمی بینید. کل بازیگران در چند نفر انگشت شمار خلاصه می شوند، بطوریکه هیچ کدام از کاراکترها نقش اضافی ندارند. همکار دیلن در فیلم حضور دارد که در انتها او را با قایقش به مقصد برساند، خواهرزادهء دیلن شعبده باز است تا جمی در جعبهء شعبده بازی اش پنهان شود و حرفهای دیلن را بشنود، پدر آلزایمری دیلن (ریچارد جنکینز) و مادر بی خیال جمی (پاتریشیا کلارکسون) آنجایی که لازم است نقش محرک را بازی می کنند، حتی شاون وایت (قهرمان اسکیت سوار) هم حضور دارد تا بتواند تفاوت فرهنگ نیویورکی ها و لوس آنجلسی ها را نشان دهد. اتفاقا این قضیه تفاوت فرهنگ تا آنجایی که جا داشته در این فیلم پر رنگ نمایش داده شده است. از شوخی ها گرفته تا بد دهنی ها،  از محل زندگی تا عبور از خیابان. در این فیلم سعی شده هیچ بازیگری اضافی نباشد و هر کدام برای حضورشان دلیل قانع کننده ای داشته باشند. شاید در این امر و برای تمام کاراکترها این مسئله موفقیت آمیز نباشد، اما تا همین حد هم می تواند یکی از عوامل برتری اش نسبت به دیگر فیلمهای باشد که با اضافه کردن کاراکترهای اضافی سعی دارند بار طنز بیشتری به فیلم بدهند.

شما با یک فیلم کمدی رومنس طرف هستید. یعنی جدا از آنکه اسمش کمدی باشد، می تواند در سکانسهای زیادی هم شما را واقعا بخنداند. منتها اشکال کار اینجاست که تمام شوخی های فیلم کلامی و بصورت دیالوگ است و همان تک و توک طنز تصویری هم ضعیف و بی تاثیر از آب در آمده اند. سکانسهای معاشقهء دیلن و جمی پر است از شوخی های کلامی بامزه، چیزی که جاستین تیمبرلیک و میلا کونیس، فراتر از آن چیزی که تا به امروز از آنها می شناختیم، ظاهر شده اند. جدا از اینها شوخی های دیگر فیلم نه جذاب است و نه خنده دار. دیالوگها به شکل آزار دهنده ای ساده و ابتدایی ست و هیچ ظرافتی در بکار بردن آنها رعایت نشده است. بنظر می رسد تمام دقت و تلاش کارگردان بر روی صحنه های اروتیک فیلم صرف شده و چندان توجهی به دیگر قسمتهای فیلم نشده است.

شاید بزرگرین بدشانسی این فیلم همزمان شدنش با بی قید و شرط (No Strings Attached) باشد که دقیقا به داستانی مشابه می پردازد. در آن فیلم هم شما یک رابطهء آزاد بین دو دوست را خواهید دید که در نهایت به عشق می انجامد. همین مسئله باعث می شود که جاستین تیمبرلیک و میلا کونیس در دوستی پر منفعت مدام با اشتون کوچر و ناتالی پورتمن در بی قید و شرط مقایسه شوند و این یک تاثیر منفی و دو جانبه بر جذاب بودن هر دو فیلم گذاشته است. اما در نهایت، اگر از ناتالی پورتمن صرف نظر کنیم، دوستی پر منفعت اثر مقبول تری نسبت به بی قید و شرط به نظر می رسد.

این فیلم نه یک شاهکار است و نه اثری که در ذهنتان ثبت شود. اما هر چیزی که هست، ارزش یک بار دیدن را دارد.

بد نیست بدانید که:

1 – در ابتدا قرار بود بی قید و شرط با عنوان دوستی پر منفعت ساخته شود! اما تهیه کنندگان دوستی پر منفعت در یک دعوای حقوقی قابت کردند که اسم فیلمشان را زودتر ثبت کرده اند. برای همین عنوان فیلم ناتالی پورتمن به بی قید و شرط تغییر یافت، اما در تبلیغات آن از جملهء «این یک دوستی پر منفعت است» استفاده شد.

2 – فیلم قبلی ویل گلاک Easy A با بازی اما استون بود. در دوستی پر منفعت اما استون در نقش دوست دختر اول دیلن بازی می کند.

3 – در صحنه ای که جمی از پشت به صورت کاملا برهنه نمایش داده می شود از بدل استفاده شده است.

4 – دوستی پر منفعت دو ماه بعد از بی قید و شرط کلید خورد و در نهایت شش ماه دیرتر به نمایش در آمد. هزینه ساخت دوستی پر منفعت در حدود 35میلیون دلار و بی قید و شرط در حدود 25میلیون دلار بود. دوستی پر منفعت توانست در هفته اول در آمریکا 18.6میلیون دلار در 2926 سینما فروش داشته باشد. این رقم برای بی قید و شرط 19.6میلیون دلار در 3018 سینما بود.

5 – پسری که نقش شاون وایت، قهرمان اسکیت سواری، را بازی می کند، خود شاون وایت و قهرمان اسکیت سواری ست!

5 دیدگاه

داستان افول یک ستاره

آرتیست (‏The Artist)

کارگردان : میشل آزاناویسوس
نویسنده : میشل آزاناویسوس
بازیگران : ژان دوژاردن، برنیس بژو

ژانر : کمدی، رومنس، دراما
محصول سال : 2011

تگ لاین :

بردیا برجسته نژاد: به نظر من دو اتفاق بزرگ دنیای سینما را بطور کامل دگرگون کرد: اولی در سال 1927 و نمایش اولین فیلم ناطق با عنوان خوانندهء جاز (The Jazz Singer) ساختهء الن کراسلند، و دومی در سال 1935 با نمایش بکی شارپ (Becky Sharp) ساختهء روبن مامولین بعنوان اولین فیلم رنگی. اما در سینما هم هر گام رو به جلو تعدادی قربانی به همراه داشت. آنهایی که نتوانستند خود را با شرایط جدید هماهنگ کنند و با تکنولوژی همقدم شوند. کاراکتر خر را در شهر قصه یادتان است؟ می گفت از وقتی که ملامین آمد بازار خراطی کساد شد، و این همان چیزی ست که همیشه در هر صنعتی رخ داده است.

داستان آرتیست در سال 1927 می گذرد، در همان زمان پیدایش سینمای ناطق. جورج ولنتین (ژان دوژاردن) محبوب ترین ستارهء سینمای صامت، مردی موقر، دوست داشتنی و البته مغرور است که تمام زندگی و افتخارش حضور بر پردهء سینما ست. او آنقدر به خود و طرفدارانش مطمئن است که با جریان سینمای ناطق همراه نمی شود و سعی می کند در همان سینمای صامت به تنهایی یک شاهکار خلق کند. او در مقام نویسنده، تهیه کننده، کارگردان و بازیگر، فیلم صامتی می سازد که لا به لای صدای فیلمهای دیگر گم می شود. آرتیست دربارهء افول یک آرتیست است که با چنگ و دندان سعی می کند در مقابل موج جدید هنر بایستد و البته شکست می خورد.

آرتیست بصورت صامت و به شکل سیاه و سفید نمایش داده شده است. همه چیز، از گریم تا سرعت فیلمبرداری، به شکلی ست که کاملا می توانید باور کنید مشغول تماشای یک فیلم از سینمای صامت هستید. با این وجود نمی توان نقش بسیار مهم صدا را در این فیلم نادیده گرفت. در سه سکانس صدا مهمترین نقش را در فیلم ایفا می کند:

1) در ابتدای فیلم، پس از آنکه «پایان» بر پردهء سینما نقش می بندد و ارکستر حاضر در سالن از نواختن دست می کشد، چهرهء نگران و منتظر عوامل فیلم را می بینید که به ناگهان از شنیدن چیزی خوشحال می شوند، چیزی که من و شما نه می بینم و نه می شنویم. چند لحظه بعد مردم حاضر در سالن را می بینیم که مشغول دست زدن هستند، بدون آنکه ما صدایشان را بشنویم. این بهترین آغاز برای معرفی یک فیلم صامت در دورانی ست که سالهاست با صدا همراه است.

2) در اواسط فیلم، وقتی ولنتین از پیدایش سینمای ناطق باخبر می شود و با آن مخالفت می کند، کابوس او را می بینیم که حالا همه چیز، از برخورد لیوان با میز گرفته تا خندهء دختران سیاهی لشگر، همراه با صدا هستند به جز خود جرج ولنتاین که هرچه فریاد می زند صدایی از گلویش خارج نمی شود. این سکانس فوق العاده با نمایش سقوط یک پر، برخوردش با زمین و شنیده شدن صدای انفجار به زیبایی به پایان می رسد.

3) در انتهای فیلم، آنجا که ولنتین رضایت می دهد در فیلم ناطق نقش بازی کند. اما ما او را در سکانسی از فیلم می بینیم که او در حال رقصیدن است و از دیالوگ خبری نیست. کارگردان اما با صدای بلند کات می دهد، از همه تشکر می کند، تهیه کننده درخواست تکرار صحنه را مطرح می کند و ولنتین با لبخند پاسخ مثبت می دهد. اینها تنها دیالوگهای شنیده شده در فیلمی ست که دنیای صامت را به ناطق پیوند می زند.

بازیگری، فیلمبرداری، گریم، لباس، صحنه و حتی تیتراژ، به اندازه ای حرفه ای از اصل کپی برداری شده که اگر کسی پیش از تماشا در جریان فیلم نباشد کاملا فریبش را می خورد. این فیلم می تواند حتی نگاه شما را به سینما عوض کند. حالا می توان با همین نگاه امروزی لذت آدمهای دیروز را از دیدن فیلمهای صامت درک کرد. بعد از این فیلم است که به این نتیجه می رسید، شاید صدا و رنگ آنقدر هم برای سینما ضروری نباشد.

بد نیست بدانید که:

1 – نقش سگ را در فیلم در اصل سه سگ مختلف به نامهای یوگی، دش و دود ایفا می کنند. بیشتر صحنه ها با یوگی فیلمبرداری شده و دش و دود قبل از فیلمبرداری صحنه های مربوط به خود، برای آنکه بیشتر شبیه یوگی باشند، رنگ می شدند.

2 – ژان دوژاردن و برنیس بژو هر روز به مدت 5 ماه برای سکانس پایانی تمرین رقص کردند.

3 – در این فیلم در هیچ سکانسی از زوم کردن دوربین استفاده نشده است. بدلیل آنکه در زمانی که داستان فیلم رخ می دهد هنوز تکنولوژی زوم وجود نداشت. همچنین فیلم بصورت رنگی فیلمبرداری شد و در نهایت به سیاه و سفید تبدیل گردید.

4 – آرتسیت در جایزه گلدن گلوب در ۶ بخش نامزد گردید و توانست برنده ۳ جایزه (بهترین فیلم کمدی یا موزیکال، بهترین موسیقی متن و بهترین بازیگر مرد کمدی یا موزیکال) شود. همچنین این فیلم در ۵ رشته (بهترین فیلم سال،بهترین کارگردانی،بهترین بازیگر مرد،بهترین موسیقی متن،بهترین طراحی لباس) برنده جایزهٔ اسکار شد.

۱ دیدگاه

من اسکورسیزی خودم را می خواهم

هوگو (Hugo)

کارگردان : مارتین اسکورسیزی
نویسنده : جان لوگان، بر اساس کتابی از برایان سلزنیک
بازیگران : بن کینگزلی، ساشا بارون کوهن، آسا باترفیلد

ژانر : ماجرایی، دراما
محصول سال : 2011

تگ لاین : یکی از افسانه ای ترین کارگردان های تمام دوران شما را به درون یک ماجرای حیرت انگیز می برد.

بردیا برجسته نژاد: تگ لاین فیلم مهمترین نکته آن را بدون تعارف به رخ مخاطب می کشد، این فیلم آخرین اثر کارگردان صاحب نام سینما، مارتین اسکورسیزی ست. کارهای اخیرش، جزیرهء شاتر (Shutter Island) و رفتگان (The Departed) را بگذارید کنار، شاهکارهایی مانند راننده تاکسی (Taxi Driver)، رفقای خوب (Goodfellas) و گاو خشمگین (Raging Bull) از فیلم های این ابرمرد تاریخ سینما ست. او همیشه در آثارش تصویر حیرت انگیزی از گنگسترهای پیچیده و مرموز، قهرمان های عصبی و مریض، ساختارشکن های لمپن اما دوست داشتنی و زندگی واقعی مشاهیری که کمتر به آنها پرداخته شده ارائه کرده است. این همان چیزی ست که ما سالها اسکورسیزی را با آن می شناسیم و به همین دلیل دوستش داریم.

اسکورسیزی در آخرین اثر به نمایش درآمدهء خود، هوگو، دست روی یک داستان کودکانه می گذارد. داستان در دههء 30 میلادی می گذرد. پسر بچه ای یتیم به نام هوگو (آسا باترفیلد) که در ایستگاه قطار زندگی می کند، زندگی اش از راه دله دزدی می چرخد. او بصورت تصادفی با یک اسباب بازی فروش اخمو و بداخلاق به اسم ژرژ ملیئس (بن کینگزلی) آشنا می شود که در گذشته جزو پیشروان صنعت سینما بوده و برای اولین بار «رویا» و تخیل را در فیلم هایش به تصویر کشیده است. اسکورسیزی به شکل مخفیانه ای به سراغ داستان زندگی یکی از مشاهیر سینما، ژرژ ملیئس، رفته است. ملیئس را پدر سینمای علمی – تخیلی می دانند که صدها فیلم در کارنامه کارگردانی خود دارد. فیلم تا آنجا که توانسته به زندگی او پایبند بوده، هرچند که تغییرات ریزی را می توان در داستان و ترتیب ماجراها مشاهده کرد، بعنوان مثال تغییر دادن اسم نوهء ملیئس از مادلین به ایزابل. این فیلم جدا از نوع روایت و ماهیت لطیف داستان، تفاوت بزرگ دیگری نیز با کارهای گذشتهء اسکورسیزی دارد و آن هم ساخت آن به شیوهء سه بعدی ست. استفاده از این تکنولوژی در این فیلم فوق العاده و حیرت انگیز است. من توانستم برای اولین بار با هوگو تماشای یک فیلم سه بعدی را در سالن سینما تجربه کنم. درست است که این تنها فیلمی ست که بصورت سه بعدی روی پرده دیده ام، اما فوق العاده بودن آن نظر من به تنهایی نیست! جیمز کامرون این فیلم را شاهکار خطاب کرده و گفته است: «این بهترین و بجا ترین استفاده از تکنولوژی سه بعدی در سینما، چه بین ساخته های خودم و چه دیگران، است که تا کنون دیده ام.»

بن کینگزلی مانند همیشه عالی ست. گریم فوق العادهء اش از چهرهء او کاملا یک ملیئس ساخته است. ساشا بارون کوهن (در نقش مامور ایستگاه) اما چیز دیگری ست. راه رفتنش، ادا و اصولش، حرف زدنش، نگاهش، بی رحمی ها و خوش قلبی هایش، تصویر متفاوتی از هنرپیشه ای ارائه کرده که پیش از این او را بعنوان یک بازیگر هجو کمدی می شناختیم. بازی ها در این فیلم، با وجود داشتن یک داستان رئال، کاملا فانتزی ست و دلیلش هم می تواند روایت رویا در سینما، و سینما در سینما باشد. با این وجود درجهء فانتزی بودن فیلم روی سطح باقی می ماند و نمی تواند آنطوری که لازم است روی بیننده تاثیر بگذارد. ماجرای روبات، هرچقدر که برای هضمش تلاش کنید، زخمت و نچسب باقی می ماند. نه می توانید نقاشی کشیدنش را باور کنید و نه رابطه اش با پدر هوگو که سعی می شود فراتر از چیزی که رخ داده نمایش داده شود (یک اسباب بازی قراضه در گوشه ای از موزه افتاده و پدر هوگو که یک ساعت ساز است آن را می آورد خانه تا تعمیر کند. همین!) اینکه داستان کتاب هم در همین حد بوده یا برای فیلم خلاصه شده است را نمی دانم،‌ اما روبات، با آنکه قرار است نقش مهمی را بازی کند، در فیلم اصلا به دل نمی نشیند.

با تمام این تعاریف، هوگو یک چیز مهم و بسیار بزرگ کم دارد، آن هم مارتین اسکورسیزی در مقام کارگردان است. در فیلم هیچ اثری از آن کارگردانی که تا به امروز می شناختیم وجود ندارد. فیلمی که قهرمانش یک کودک است، پر از رنگ و لعاب و جلوه های ویژه،‌ با داستانی کاملا ساده و هیجان های مصنوعی، شیوهء روایت همراه با فانتزی و پایانی شاد برای تمامی کاراکترها. شما مشغول تماشای فیلمی هستید که هر 5 زوج داستان در انتها به خوبی و خوشی به هم می رسند: پیرزن کافه چی و پیرمرد عینکی، مامور ایستگاه و دختر گل فروش، سگ پیرزن و سگ پیرمرد، هوگو و ایزابل، و ملیئس و سینما! این فیلم آنقدر با اسکورسیزی فاصله دارد که انگار روحش را با تیم برتون عوض کرده باشند. انگار قرار باشد فیلمی را بعنوان هدیه برای نوه اش بسازد. من همان اسکورسیزی خودمان را ترجیح می دهم!

بد نیست بدانید که:

1 – این اولین فیلم اسکورسیزی بعد از 12 سال است که لئوناردو دی کاپریو در آن نقشی نداشته است. همچنین این اولین فیلم اسکورسیزی بعد از 18 سال است که توانسته درجهء نمایش PG (محدودیتی برای تماشا وجود ندارد. فقط ممکن است بعضی صحنه ها برای کودکان مناسب نباشد) بگیرد.

2 – این فیلم یکی از چندین فیلم اسکار 2012 بود که به نوعی به فرانسه مربوط می شوند: بازیگر (The Artist) ، نیمه شب در پاریس (Midnight in Paris) ، ماجراهای تن تن (The Adventures of TinTin) ، گربهء چکمه پوش (Puss in Boots) ، طلوع سیارهء میمون ها (Rise of the Planet of the Apes) و گربه ای در پاریس (A Cat in Paris). این در حالی ست که امسال هیچ فیلمی از سینمای فرانسه در بخش بین الملل اسکار کاندید نبود.

3 – علت اصلی ساخت این فیلم دختر اسکورسیزی ست که یک نسخه از کتاب برایان سلزنیک را بعنوان هدیه تولد به او داد، به این امید که شاید روزی پدرش از آن یک فیلم سینمایی بسازد. همچنین به پیشنهاد او بود که فیلم به شیوهء سه بعدی ساخته شد.

4 – این فیلم توانست 5 جایزهء اسکار را از آن خود کند، همان تعدادی که نصیب فیلم دیگر اسکورسیزی، هوانورد (The Aviator) محصول 2004 شد.

5 – ماجرای فیلم در ایستگاه قطار مونتپارناسه پاریس می گذرد. همان ایستگاهی که ملیئس واقعی بعد از کناره گیری از سینما در آن به فروش اسباب بازی مشغول شد. خوابی که هوگو در مورد از خط خارج شدن قطار می بیند، در واقع حادثه ای ست که در این ایستگاه در سال 1895 رخ داده است. از 131 مسافر دو نفر، به همراه یک مامور آتش نشانی و دو مامور فروش بلیط، زخمی شدند. تنها کسی که در این ماجرا کشته شد زنی بود که در آن لحظه از خیابان عبور می کرد.

3 دیدگاه

ما تنها نیستیم

زمینی دیگر (Another Earth)

کارگردان : مایک کاهیل
نویسندگان : بریت مارلینگ، مایک کاهیل
بازیگران : بریت مارلینگ، ویلیام ماپوتر

ژانر : دراما، علمی – تخیلی
محصول سال : 2011

تگ لاین :  …

بردیا برجسته نژاد: وقتی سریال Lost فرضیه دنیاهای موازی را به زبان خود و به شکل جدیدی مطرح کرد، این مسئله تبدیل شد به مشغلهء ذهنی و خوراک نظریه پردازی، برای آنهایی که در فیلم ها و سریال ها دنبال سوژه برای فکر کردن می گردند! حالا، هر آن چیزی که از فرضیه دنیاهای موازی، چه از لحاظ فیزیکی یا فلسفی، می دانید را برای چند لحظه بگذارید کنار. بیایید فرض کنیم که ما یک دنیا داری و از روی آن یک کپی تهیه کرده ایم و نسخهء کپی را به موازات نسخهء اصل قرار داده ایم. بیایید اینگونه خیال کنیم که یک نسخه از ما در دنیای دیگری وجود دارد که همین خود ماست. همان تصمیمات را گرفته که شما گرفته اید، همان اتفاقات برایش افتاده که شما تجربه کرده اید، همان زندگی را داشته که شما داشته اید. این می تواند تا مدتها خوراک ذهنی جدیدی را برایتان فراهم کند. کاری که فیلم Another Earth می کند.

مایک کاهیل از آن جوانهای همه فن حریف عالم سینما ست. از نویسندگی و فیلمبرداری و جلوه های ویژه گرفته تا تدوین و تهیه کنندگی و کارگردانی. او در مقام کارگردان مستند بلندی با عنوان «بوکسور ها و بالرین ها» (Boxers and Ballerinas) را با کمک بریت مارلینگ نوشت و ساخت که با استقبال خوبی از طرف منتقدین مواجه شد. او در سال 2011 اولین فیلم بلند خود با عنوان «زمینی دیگر» (Another Earth) را کارگردانی کرد. فیلمی که داستانش را مایک کاهیل و بریت مارلینگ با کمک یکدیگر نوشتند و مارلینگ نقش اول آن را هم بازی کرد. شاخص ترین اثری که مارلینگ پیش از این در آن بازی کرده بود، فیلمی با عنوان «طنین صدای من» (Sound of My Voice) است که در آن فیلم هم علاوه بر بازیگری، فیلمنامه را هم نوشته است.

«بذار برات یه قصه بگم. این قصه در مورد یه دختره. اولش اون خام و جسور بود و بعد یه کاری کرد که قابل بخشش نبود. و یه روز اون رفت که بخاطر کاری که کرده معذرت بخواد. اما قدرتش رو از دست داد. اون ضعیف بود. واسه همین دروغ گفت. و بعد، اون فکر کرد که شاید بتونه زندگی اون آدم رو فقط کمی بهتر کنه. حالا اون هر روز فقط به همین امید از خواب بیدار میشد. بعضی روزا فکر می کرد که واسه اون داره این کارو انجام میده، یه روزایی هم می ترسید که نکنه داره برای خودش این کارو میکنه» این خلاصهء داستان «زمینی دیگر» در گنگ ترین حالت ممکن است که آن را اواخر فیلم از زبان رودا، قهرمان داستان، می شنوید. اصلا ماجرا همین است که شما با تنهایی، پشیمانی، افسردگی و فلاکت رودا، قهرمان داستان، در سکوت آزار دهنده ای که برای خود ساخته است همراه شوید.

همه چیز برای ساخت یک ملودرام ساده و سطحی آماده است! دختری که تقاص اشتباهی که کرده را پس می دهد و مردی که تنها بازماندهء حادثه ای ست که اشتباه دختر آن را رقم زده است. دختر به شکلی ناشناس وارد زندگی مرد می شود و نهایت رابطهء آنها به عشق می انجامد. شاید این داستان را بارها در کتابها خوانده و در فیلمها دیده باشید. اما «زمینی دیگر» با موازی کردن این ماجرای ساده با یک داستان پیچیده کمی متفاوت به ماجرا نگاه می کند و آن هم پیدا شدن سیاره ای نزدیک کرهء زمین، آن هم درست مانند کرهء زمین است. یعنی سیاره ای پیدا شده که یک کپی بی نقص از زمین، با همان قاره ها، کشورها، شهرها، خیابانها، آدمها، اسمها، اتفاقات و خاطرات است. صحنه ای که مامور ناسا با کپی خودش در سیاره دیگر صحبت می کند، با وجود تمام سادگی، نفس بازیگران و نفس بیننده را در سینه حبس می کند. پیدا شدن این سیاره مسئله ای ست که این فیلم را تبدیل به یک اثر فلسفی کرده، بدون آنکه دیالوگی فلسفی در آن شنیده شود. در چند جای فیلم نظریه های مختلف را از رادیو می شنوید، آن هم نظریاتی کاملا ساده، قابل فهم و در عین حال تامل برانگیز، که مهمترین شان، همان که درست از آب در می آید، سرنوشت داستان را رقم می زند. نظریه ای که می گوید: درست در همان لحظه که وجود این سیاره جدید کشف شد، تطابق و همخوانی میان آن و زمین از بین رفت.

فیلمنامه به شکل هوشمندانه ای تا آنجا که می تواند سئوال مطرح می کند و به هیچ کدام جواب نمی دهد. در ذهن شما هزاران سئوال با ترکیب آشنای «اگه اینطوری بشه چی میشه؟ / اگه اینطوری نمیشد چی میشد؟» شکل می گیرد، سئوالاتی که می توانند تا ساعتها بعد از تمام شدن فیلم ذهنتان را مشغول نگه دارند. البته این دلیل بر آن نمی شود که بتوانید ضعفهای آشکار آنرا نادیده بگیرید. از حضور سرایدار پیر گرفته تا بی اطلاعی مسخرهء ناسا از سیارهء جدید. اینطور که بنظر می رسد کارگردان و نویسنده، هر دو با وجود خلاقیت و استعدادی که در کارشان دارند، نتوانه اند به خامی و بی تجربگی خود غلبه کنند. شاید بتوان سوراخهای ریز اما پر شمار داستان را دلیل بر بی تجربگی بریت مارلینگ در مقام فیلمنامه نویس دانست، اما بعنوان بازیگر نقش اول، او به شکل حیرت انگیزی خوب از پس کار بر آمده است. همچنین از نکات مثبت فیلم می توان به پایان غافلگیر کننده آن اشاره کرد، انگار یک نفر دکمهء ریستارت شما را زده باشد، چند ثانیه طول می کشد تا دوباره به حال عادی برگردید و بفهمید چه اتفاقی افتاده است!

«زمینی دیگر» یک فیلم ارزشمند با داستانی ارزشمند و نگاهی هنرمندانه به ارزشهای انسانی ست. می توانید مدت کوتاهی را صرف دیدن و مدت زیادی را صرف فکر کردن به آن کنید.

بد نیست بدانید که:

1 – ویلیام ماپوتر، بازیگر نقش مرد، را از سریال لاست و نقش ایتان به یاد داریم.

2 – این فیلم توانست در جشنواره NBR به عنوان یکی از 10 فیلم مستقل برتر انتخاب شود. همچین بریت مارلینگ از طرف انجمن منتقدین سینمایی سن دیه گو و فستیوال بین المللی کاتالونین بعنوان بهترین بازیگر سال (2011) انتخاب گردید.

3 دیدگاه

خدایان به یک قهرمان نیاز دارند

فنا ناپذیران (Immortals)

کارگردان : تارسم سینگ
نویسنده : چارلی و ولس پارلاپانیدس
بازیگران : هنری کاویل، میکی رورک، لوک اوانس، جان هرت، فریدا پینتو

ژانر : اکشن، دراما، فانتزی
محصول : 2011

تگ لاین : خدایان به یک قهرمان نیاز دارند.

بردیا برجسته نژاد: تارسم سینگ از آن دست کارگردانهایی ست که هرگز نمی توانید فراموشش کنید. این کارگردان هندی ابتدا فعالیت هنری خود را با ساخت میوزیک ویدئو آغاز کرد. البته این بدین معنی نیست که می توانید گذشتهء او را دست کم بگیرد. این را زمانی متوجه خواهید شد که بدانید میوزیک ویدئوی Losing My Religion از R.E.M را او ساخته است، یعنی همان کلیپی که از آن بعنوان یکی از بهترین کلیپهای تاریخ موسیقی یاد می شود. اما اینها چیزی نیست که خلاقیت و هنر او در آن خلاصه و محدود شود. وقتی امروز از او صحبت می کنیم، تارسم سینگ را بعنوان اعجوبهء تصویر و رنگ در دو فیلم سلول (The Cell) و سقوط (‏The Fall) می شناسیم. سینگ تخصص ویژه ای در به تصویر کشیدن زیبایی دارد. انگار که شما وارد یک نمایشگاه نقاشی شده اید، قدم می زنید و حیرت می کنید و هر از گاهی بر جای خود میخکوب می شوید. بعد از گذشت 5 سال از The Fall، سومین فیلم او با عنوان فنا ناپذیران حرف و حدیث تازه ای دارد.

فنا ناپذیران داستان پسر جوانی ست (هنری کاویل) که توسط خدای خدایان، زئوس، برای مبارزه با پادشاهی ستمگر (میکی رورک) که قصد نابودی بشریت را دارد، برگزیده می شود. اما داستان به همین سادگی روایت نمی شود و کمی بیشتر در عمق اساطیر یونانی فرو می رود. ولی این آن چیزی نیست که ما تارسم سینگ را با آن می شناسیم. وقتی او پشت فرمان ساخت یک فیلم می نشیند، داستان به حاشیه می رود و شما می توانید در هر سکانس فیلم لذت بصری را تجربه کنید. اگر پیش از این بنظرتان 300 زیباترین تصویر سازی از صحنه های نبرد تن به تن را داشت، با دیدن فنا ناپذیران مجبور به تجدید نظر خواهید شد. حالا اینبار سینگ تا آنجا که توانسته جلوه های ویژه را به خدمت گرفته و صحنه هایی را خلق می کند که اگر در هر لحظه ای فیلم را متوقف کنید، با یک تابلوی نقاشی مواجه خواهید شد. صحنهء نبرد پوسایدون (کلان لوتز) با سربازان پادشاه و جنگ خدایان با تایتان ها به اندازه ای چشم نواز است که قابلیت این را دارد چندین بار تماشایش کنید و لذت ببرید. در کنار این همه زیبایی، بازی خارق العادهء میکی رورک در نقش شاه هایپریون نیز باعث می شود در هر صحنه ای که او حضور دارد، شما هم در درونتان ترس را احساس کنید.

فنا ناپذیران بطور غیر مستقیم حاوی پیامهای جالب و زیبایی برای بیننده است: 1) تسیوس، جوانی که از جانب خدایان برای نجات بشریت انتخاب می شود، در اصل یک رعیت ساده است که نه جایگاه اجتماعی خوبی دارد و نه حتی دلش می خواهد به جامعه اش خدمت کند. تمام فکر و ذکر او محافظت از مادرش و کار و تلاش برای زنده ماندن است و در نهایت هم کشته شدن مادرش به دست شاه هایپریون باعث می شود او قدم در این راه بگذراد و نه اهداف والای بشری. 2) در میان لشکر مدافعان، سربازی ست که خیانت می کند و وارد سپاه شاه هایپریون می شود. شاه با وجود تمام صفات منفی که در خود جمع کرده، او را به بدترین شکل مجازات می کند، فقط بخاطر اینکه او خائن است و حتی بی رحم ترین آدم ها هم خیانت را بدترین گناه می دانند. 3) زئوس، خدای خدایان، در جواب فرزندانش که اصرار دارند باید به تسیوس در نبرد با شاه هایپریون کمک کنند، بارها تاکید می کند که خدایان نباید وارد مسائل انسانها شوند و اصل «اختیار» را مخدوش کنند. او حتی برای تاکید حرفش پوسایدون که بی اجازه به کمک تسیوس می رود را نابود می کند و فقط زمانی وارد جنگ می شود که نیروی فراتر از انسان (تایتان ها) وارد ماجرا می شوند. در کل زئوس در این فیلم نقش مهمی را ایفا می کند. او وقتی در آسمانهاست به شکل جوانی مقتدر و قدرتمند است و وقتی در کنار تسیوس به عنوان مربی زندگی می کند در قالب یک پیرمرد خسته و دانا (جان هرت) فرو می رود. در این فیلم خدا اصلا آن چیزی نیست که انسان تصور می کند.

می توانید در کنار اینها پیامهای ریز و درشت دیگری هم در مورد عشق و قدرت و وفاداری و اعتقادات مذهبی پیدا کنید که با وجود صراحت در بیان، نه تنها آزار دهنده نیست، بلکه بصورتی کاملا دوست داشتنی مطرح می شوند. فنا ناپذیران از آن دست فیلمهای اساطیری نسل جدید است، که بر خلاف دیگر فیلمها تنها بر جلوه های ویژه تکیه نکرده و با داستان محکم و پرداخت هنری و خلاقانه تبدیل به یکی از ماندگارهای این ژانر خواهد شد.

بد نیست بدانید که:

1 – تارسم سینگ فنا ناپذیران را «نمایشی بر مبنای نقاشی های رنسانس» معرفی می کند.

2 – این اولین تجربهء چارلی پارلاپانیدس در مقام فیلمنامه نویس است. او فنا ناپذیران را به کم برادرش، ولس، نوشته که در کارنامهء خود نویسندگی و کارگردانی یک فیلم با عنوان هر چیزی دلیلی دارد (Everything for a Reason) محصول 2000 را دارد.

3 – تارسم سینگ امسال چهارمین فیلم خود با عنوان آینه آینه (Mirror Mirror) را به روی پرده برده است. این فیلم روایت تازه ای از داستان مشهور سفید برفی و هفت کوتولو با بازی جولیا رابرتز (در نقش ملکه) را نمایش می دهد.

4 – از تارسم سینگ می توان ردی در تبلیغات تلویزیونی هم پیدا کرد. یکی از مشهورترین تبلیغات پپسی با عنوان We Will Rock You (با حضور بریتنی اسپیرز، پینک و بیانسه)‏ ساختهء او ست.

5 دیدگاه